چاپ شده در هفته نامه ی ایران دخت شماره ۴۷- شنبه ۱۷ بهمن ۸۸
نوشتن از نويسنده اي كه همه را در آتش اشتياق ديدار خود نگه مي دارد و مي سوزاند و خم به ابرو نمي آورد سخت است. چنين نويسنده يا عارف است يا شيطان. مگر نويسندگان نمي نويسند كه خود را مطرح كنند تا جهاني را به تحسين وابدارند. مگر هنرمندان جز به فربه كردن نام خود به چيز ديگري هم مي انديشند؟ كريستيان بوبن به راستي مي گويد "اگر قدغن مي كردند كه نويسندگان نام خويش را روي جلد كتابهايشان بنهند، اغلب آنان آغاز به نگاشتن يك سطر هم نمي كردند. كتابهاي نادري هستنند كه در آن مي بينيم زندگي عظمت مي گيرد، حال آنكه اغلب اوقات مي بينيم تنها نام مولف بزرگي مي گيرد." به همين سادگي مي توان انسان را درك كرد. موجودي را كه به تحسين، تاييد و عشق ديگري و ديگران نياز دارد. حال چرا نويسنده اي كه ما را در داستانهاي خود غرق مي كند و مي گرياند و مي خنداند و مفاهيم تازه اي از هستي را به ما مي شناساند و لذت كشف كردن را مي چشاند اين گونه در انزواي خود خواسته زندگي مي كند و خم به ابرو نمي آورد. آيا اين موجود عارف است يا شيطان؟
فرويد به خوبي خط نامحسوس بين عرفان شرقي و نيست انگاري غربي را كشف مي كند و به ديگران نشان مي دهد تا نقاط مشترك آن دو نگره به هستي ، به خوبي ديده شود. اندكي دقت و تامل در هستي مي تواند انسان افسرده و وامانده و نيست انگار از نوع منفعلش را به جهان عرفان نزديك كند و نجاتش دهد! حال به نظر مي رسد نويسنده ي ما كه در انزواي خود خواسته زندگي مي كند تا حدودي توانسته است اين مرز و خط نامحسوس را درك كند و آن را از ميان بردارد و براي خود زندگي يگانه اي تشكيل دهد تا ديگران كه همواره در صدد شناخت افراد مشهورند به زندگي او سرك بكشند و در نهايت چيزي از آن متوجه نشوند. پيش از اينكه به نوشتن ادامه بدهم بايد شناخت اندكي از جي دي سالينجر برايتان بدهم.
او يكي از مشهورترين و خواستني ترين نويسندگان معاصر امريكاست كه زندگي خود را در رازآلودگي تا سن نود و يك سالگي ادامه داد و بي اينكه كسي را ياراي برگرفتن نقاب از چهره ي مرموزش باشد در 27 ژانويه 2010 ميلادي نقاب خاك هم بر روي آن كشيده شد.از سال 1953 به بعد در خانه ي ييلاقي اش كه بر بلنداي تپه اي قرار دارد زندگي كرد و جز ياران اندكش كسي نتوانست در آن ويلا پا بگذارد و همچنين زندگي او همواره در هاله اي از ابهام باقي ماند. حال بايد بار ديگر بدين سوال رجعت كنيم كه او عارف بود يا شيطان؟
انسان هايي كه در درياي مواج هستي غور و غواصي نمي كنند و به تكرار زندگي خود را از سر مي گيرند افرادي معمولي هستند يعني هنوز معرفتي عميق نسبت به هستي پيدا نكرده اند. به محض اينكه نسبت به جهان و هر چه در آن هست و نيست با انگار و تشكيك بنگرند و بخواهند به اندازه بضاعت خود بر پيرامون خود معنا ببخشند معرفت پيدا مي كنند و عارف به زمان و مكان و خود و بي خود مي شوند. اين انسان مي تواند جي دي سالينجر باشد و يا رجبعلي خياط. هيچ تفاوتي نمي كند. كشف متفاوت آنها نيز در اصل قضيه خللي ايجاد نمي كند. در هر حال آنها با معرفت خود جامه بر تن مفاهيم و هستي مي كنند.اغلب عرفا بعد از واكاوي در هستي و درك وحدتي كه در كثرت، خود را جلوه مي دهد به تنهايي پناه برده و در جمعيت هم خود را تنها مي يابند.
و اما شيطان نيز همانند عارف در صدد بر مي آيد از بضاعت خود براي معني كردن جهان فايده بگيرد. اما تفاوت عميقي كه بين شيطان و عارف وجود دارد اين است كه اولي با پيش داوري به سوي معني كردن جهان مي رود و دومي بدون پيش داوري. از اين روست كه اولي جهان را آزرده مي كند و مغاك تاريكي را مقابل بشر قرار مي دهد اما دومي دنبال نور مي گرد تا نشان دهد در وراي تاريكي ها چه چيزي خوابيده است و هراس ابهام را از ميان بردارد.
حال نويسنده ي منزوي ما عارف است يا شيطان؟
پيش از اينكه پاسخ سوال فوق را بيابيم بايد متوجه شويم كه اين نوشته بي دليل و عاري از غرض نيست. ما خوانندگان داستان هاي يك نويسنده ي مشهور امريكايي حق داريم دليل انزواي او را حلاجي كنيم و بخواهيم همانند او زندگي را ادامه دهيم و يا در خلاف جرياني كه برايمان ترسيم كرده حركت كنيم. اگر اين سوال پرسيده نشود هيچ كدام از داستان هاي او كمكي به ما نخواهد كرد . پس: در صدد يافتن پاسخ برآييم.
اغلب داستان هاي سالينجر نشانه گذاري شده است تا ما بتوانيم بدين سوال پاسخ دهيم."دلتنگي هاي نقاش خيابان چهل و هشتم" همان اندازه نقاب از روي چهره ي پلشت آدمياني كه غرقه در دنياي مادي هستند بر مي دارد كه رمان "ناطور دشت". شباهت عجيبي بين داستان هاي وي ديده مي شود. هر چند پرداخت متفاوت موجب مي شود خواننده اين موضوع را درك نكند و يا حداقل از اينكه نويسنده به تكرار افتاده دلخور نشوند.
ژان دوميه اسميت شخصيت اصلي داستان "دلتتنگي هاي نقاش خيابان چهل و هشتم" همان اندازه در حال تمسخر نگاه هاي سطحي مردم به خود رنج مي دهد كه سيمور در داستان "يك روز خوش براي موز ماهي ها" كه در پايان داستان خودكشي مي كند و باز سر و كله اش در "تيرهاي سقف را بالا بگذاريد نجاران" پيدا مي شود. مبتذل ترين وضعيت زندگي در رمان "ناطور دشت" ترسيم مي شود تا خواننده با نويسنده ي مواجه باشد كه نشان مي دهد با تعاريف مرسوم زندگي سر ناسازگاري دارد و براي جهان معنايي تازه تر مي خواهد. اما هنوز زندگي ادامه دارد و كشف و شهود نويسنده ما پايان نگرفته است. در داستان "مرد خندان" است كه او نگره ي خود را به هستي با قاطعيت بيان مي كند و بعد از خواندن اين داستان ما از انزواي او متعجب نخواهيم شد.
مرد خندان داستان فرعي درون يك داستان است. سالينجر مي نويسد:" مرد خندان را ، كه فرزند يكي يك دانه ي زوج مبلّغ مذهبي ثروتمند بود، در كودكي راهزن هاي چيني ربوده بودند. وقتي زوج ِ مبلغ مذهبي ثروتمند حاضر نشدند پول آزادي پسرشان را (از نظر رعايت اصول مذهبي) بپردازند، راهزن ها كه ظاهرا خاطرشان آزرده شده بود، كله ي بچه را لاي گيره ي نجاري گذاشته بودند و اهرم مخصوص را چندين بار به راست پيچانده بودند. موضوع اين تجربه ي منحصر به فرد، انساني از كار در آمد با سري بي مو و تخم مرغي شكل كه توي صورتش به جاي دهن يك حفره ي بيضي شكل ِ بزرگ زير دماغ داشت."
اگر همين چند سطر را با دقت بخوانيم مشكل سالينجر را با جهان پيراموني اش درك خواهيم كرد. مبلغ مذهبي به اصول مذهبي عمل نكرده و متاع جهان را به كودك خود ترجيح مي دهد تا او را راهزن ها به شكل حيوان در آورند. در اين بي قانوني و بد سگالي و بي معرفتي و سبعيت است كه مرد خندان به انزوا خو مي كند. اما اين انزواي خود خواسته منفعلانه نيست بلكه مردخندان راه و روش راهزني را مي آموزد و جوانمردي را با آن عجين مي كند و يارانش را از ميان وحوش بر مي گزيند و گرگ وار در تنهايي خود زوزه مي كشد اما بار ديگر به مردمان نمي پيوندد.
"هر روز صبح مرد خندان از انزوايش كه اندازه نداشت دزدانه به جنگل ِ انبوه ِ نزديك ِنهانگاه ِ راهزن ها پا مي گذاشت(در راه رفتن ظرافت گربه ها را داشت). در آن جا با بسياري از انواع جانورها، مثل سگ،موش سفيد،عقاب،شير،مار بوا و گرگ طرح دوستي مي ريخت.از اين گذشته ماسكش را بر مي داشت و با آن ها به آرامي و لحني خوش و با زبان خودشان حرف مي زد. آن ها او را زشت به حساب نمي آوردند."
آيا همين داستان به تنهايي نشان نمي دهد كه سالينجر عارفي است با اندكي شيطان؟ شايد براي كتمان آن اندك شيطان وجودش بعد از ازدواج با كلرداگلاس به "يوگا" علاقمند مي شود و در يك معبد هندي در واشنگتن آموزش يوگا مي بيند!
وي همانند بسياري از عرفا زندگي كردن در درونه ي متن و داستان ها را به زندگي كردن در بيرون از متن ترجيح مي دهد و داستان هاي بسياري مي نويسند كه در زمان حياتش تنها اندكي از آنها به چاپ مي رسد چرا كه او بيش از اينكه به چاپ كردن آثار خود بينديشد به زندگي كردن در درون داستان هايش اهميت مي دهد. پس او همان اندازه كه پلشتي ها را به ما نشان مي دهد و به كنجي خزيدن و نگزيدن همنوع را يادمان مي دهد و خود نيز چنين زندگي مي كند عارف است و تنها به خاطر نه گفتنش به شهرت شيطان. مي بينيد كه چگونه عرفان مي تواند از شيطان پيشي بگيرد حتي اگر نتواند كاملا او را كتمان كند و يا از بين ببرد؟ چنين است كه انسان رستگار مي شود و وجودش خير عظيم قلمداد مي شود.
| يادداشتي بر رمان «در آغوش خدا گريه مي کرد و مي گفت نمير،» |
|
|
|
فرشته نوبخت |
روزنامه اعتماد http://www.etemaad.ir/Released/88-10-14/253.htm
در این فضای ملتهب مطرح کردن دلایل لغو رونمایی یک کتاب هیچ کمکی به هیچ کسی نمی کند. تنها به این جمله بسنده می کنم که دشمنان ِ ما بی سواد و نادانند! اینان به دلیل بی سوادیشان می توانند ارزشمندترین متون را لعن کنند. حتی اگر توانش را داشته باشند به متون دینی حمله کرده و سوره ی یوسف را از قرآن حذف کنند. اینان به دلیل بی بضاعتی ماندگاری خود را حذف دیگران و یا سوار شدن بر گرده ی آنها می دانند. این پیروزی پوشالی مبارکشان باد!
عدم رونمایی یک کتاب در جمعی کوچک لطمه ای بدان کتاب نمی زند و اندکی زحمت بر نویسنده و مسئولین وارد می کند. از دوستانی که در فرهنگسرای ارسباران برپایی این جلسه را دلیل شدند تشکر می کنم و به سهم خود از همه ی کسانی که می خواستند در جلسه شرکت کنند پوزش می خواهم و امیدوارم بیشتر عزیزان به وبلاگم دسترسی داشته باشند و مسیرهای طولانی را برای رسیدن به آغوش خدا طی نکنند!
دشمنانم را به خاطر نادانیشان می بخشم (و هنوز به شعار خود پایبندم که دشمنی از عدم شناخت بر می خیزد و آنان با درک جهان و دیگری به دوست بدل خواهند شد)و از آنان برای اینکه به جهل مرکب دچار نشوند خواهش می کنم بار دیگر کتاب را با دقت بخوانند. نهراسید، فقط بخوانیدش.
به دلایلی بیشتر سخن نمی گویم. بماند برای وقتی دیگر.
بهانه اي براي تجديد ديدار با دوستاني كه اين روزها به رسم زمانه بسيار از هم فاصله گرفته ايم.
كارگاه داستان روزنامه اطلاعات
حسن فرهنگي
ویژه نامه ی فرهنگ و ادب روزنامه اطلاعات روزهای سه شنبه چاپ می شود
|
چنان كه در شماره پيش اشاره شد، هر داستاني را مي توان نقد روانشناختي كرد، اما گاهي نويسنده خود اين امر را بر همه خوانندگانش تحميل مي كند كه داستانش را از زاويه روانشناختي بنگرند. در شماره پيش با داستانهاي «روانشناختي راوي محور» آشنا شديم. در اين شماره به داستانهايي اشاره مي كنم كه نويسنده برخلاف نوع اول سعي ندارد نگاه خود را مشخص كند و نوع داستانش را براي خواننده بيان نمايد. در اين نوع داستانها نگارنده از روش پنهان؛ اما در عين حال روانشناختي فايده مي گيرد تا خواننده را با وجوه پنهان شخصيت داستاني اش آشنا كند و او را درگير داستانش نمايد.در حقيقت نويسنده با تكيه بر شخصيت داستاني و رفتارهاي وي داستان را به حوزه روانشناختي سوق مي دهد .به طور گذرا به مشخصات اين نوع داستانها مي پردازم كه با خوانش داستان «باغچه جعفري» و تطبيق آن با مشخصات اين نوع داستانها بهتر با آن ارتباط برقرار كنيد. 1ـ داستانهاي روانشناختي شخصيت محور، تضاد و تعارض رواني شخصيت را نشان مي دهد. در اين نوع داستانها سوبژه و ابژه مقابل هم مي ايستند و تعاريف جديدي را براي شخصيت داستاني مطرح مي كنند. 2ـ رفتارهاي شخصيت اصلي داستان كنشمند نيست و اساس اين رفتارها بر پايه عقلانيت عمل نميكند. بلكه بيشتر در صدد پاسخ گفتن به نياز دروني عمل مي نمايد. 3ـ رفتار شخصيت در روايت داستان يكّه و منحصر بفرد است و خواننده نمي تواند موردي بيروني براي آن پيدا كند. 4ـ به خاطر رفتار دوگانه رواني خواننده پيش از اين كه در جايگاه داوري بنشيند و شخصيت داستان را داوري كند، او را بررسي مي كند و خود را در جايگاهش مي نشاند و به چالش ذهني با خود ميپردازد تا رفتاري متناسب با داستان براي خود پيدا كند. 5ـ خواننده (صد در صد) در جايگاه نويسنده مينشيند. (به دليل اينكه اين نوع داستانها سويههاي مختلف روان شخصيت داستاني را نشان مي دهد امكان نتيجهگيري به خواننده نمي دهد. در اين نوع از داستانها صد در صد خواننده با فضايي مهم مواجه مي شود و صد در صد خود به عنوان خواننده نقش ايفاء مي كند كه همين خصيصه مهم ترين خصيصهي داستانهاي روانشناختي شخصيت محور است. داستان «باغچه جعفري». يكي از نمونههاي موفق اين نوع داستانهاست كه رفتارهاي دوگانه شخصيت اصلي داستان را نشان مي دهد و خواننده را در تصميمگيري نسبت به برخوردهاي وي دچار گيجي ميكند. اين نوع از داستانهاي روانشناختي مي تواند براي هميشه در ذهن خواننده بماند و او را به چالش بكشد و چه بسا خواننده هيچ وقت نسبت به برخوردي كه در مواجهه با موقعيت داستاني بايد از خود نشان دهد به نتيجه نرسد. و همين معجزه اين نوع از داستانهاست. *** باغچه جعفري نوشته: ويليام ساروبان برگردان: جمشيد کارآگاهي روزي در ماه آگوست آل کوندراج بدون اين که يک پني در جيبش باشد در فروشگاه وول ورث پرسه ميزد که چشمش به چکش کوچکي افتاد که نه اسباب بازي بلکه چکشي واقعي بود و آرزوي تصاحب آن تمام وجودش را در بر گرفت. يقين داشت اين درست آن چيزي است که احتياج دارد تا با آن يکنواختي ملالتبار را از بين ببرد و چيزي بسازد. از کارگاه بستهبندي، جايي که کارگران جعبهساز کار ميکردند و با بيمبالاتي دست کم پنجاه سنت ميخ را دور ريخته بودند، تعدادي ميخ درجه يک جمع کرده بود. با طيب خاطر زحمت جمعآوري آنها را به خود داده بود، چون به نظرش ميرسيد ميخ، آن هم آن ميخ، چيزي نبود که دور ريخته شود. ميخها را حدود نيم پوند، حداقل دويست دانه، در کيسهاي کاغذي درون جعبه سيبي که خرت و پرتهايش را در خانه در آن نگاه ميداشت، گذاشته بود. حالا فکر ميکرد با چکش ده سنتي و چوب جعبه و ميخها ميتواند چيزي درست کند؛ هر چند نميدانست چه چيزي. شايد ميزي يا نيمکتي کوچک. در هر حال، چکش را برداشت و يواشکي به داخل جيب شلوارش رکابياش سراند، اما به محض که اين کار را کرد، مردي محکم بازويش را گرفت و بدون کلمهاي حرف او را به داخل دفتر کوچکي در پشت فروشگاه هل داد. مردي ديگر، مسنتر، در دفتر پشت ميز نشسته بود و با کاغذها ور ميرفت. مرد جوانتر که مچ او را گرفته بود، به هيجان آمده و عرق بر پيشانياش نشسته بود. گفت: «خوب، اين هم يکي ديگر». مرد از پشت ميز برخاست وآل کوندراج را سرتاپا ورانداز کرد. ـ چي کش رفتي؟ مرد جوان با نفرت نگاهي به آل کرد، گفت: «يک چکش. تحويل بده». پسرک چکش را از جيبش درآورد و به مرد جوان داد، که گفت: «بايد با اين بزنم توي سرت، اين کار را بايد بکنم». رويش را به طرف مرد مسنتر، رييس، مدير فروشگاه کرد و گفت: «ميخواهيد باهاش چه کار کنم؟». مرد مسنتر گفت: «بسپرش دست خودم.» مرد جوان تر از دفتر خارج شد و مرد مسن نشست و به کارش پرداخت. آل کوندراج پانزده دقيقه در دفتر سرپا ماند تا مرد مسن دوباره نگاهش کرد. گفت: «خب!» ـ خب! باهات چه کار کنم؟ تحويل پليست بدم؟ آل چيزي نگفت، اما مسلماً نميخواست به پليس تحويل داده شود. از مرد متنفر بود، اما در عين حال دريافت که اگر کس ديگري بود ميتوانست خيلي از او بدتر باشد. ـ اگر بگذارم بروي، قول ميدهي هيچوقت از اين فروشگاه دزدي نکني؟ ـ بله آقا. ـ خيلي خب. از اين طرف برو بيرون و تا وقتي پول نداري به اين فروشگاه برنگرد. درِ راهرويي را که به کوچه منتهي ميشد بازکرد و آل کوندراج با عجله از راهرو خارج شد و به کوچه رفت. وقتي خلاص شد اولين کاري که کرد خنديد. اما ميدانست که تحقير شده و به شدت خجلت زده بود. در ذاتاش نبود چيزي را که به او تعلق نداشت، بردارد. از مرد جواني که مچش را گرفته بود بيزار بود و از مدير فروشگاه که وادارش کرده تا مدتي طولاني در دفتر خاموش بايستد متنفر بود. اصلاً خوشش نيامد وقتي مرد جوان گفت بايد با چکش توي سرش بزند. بايست جرأت ميداشت و راست توي چشمش نگاه ميکرد و ميگفت: «خودت تنها؟». البته چکش را دزديده و گير افتاده بود، اما به نظرش نبايد آن قدر تحقير ميشد. بعد از اين که سه بلوک دور شد، به اين نتيجه رسيد که نميخواهد هنوز به خانه برود، به همين خاطر برگشت و به طرف شهر رفت. درواقع در اين فکر بود که برگردد و به مرد جواني که او را گرفته بود چيزي بگويد و در آن موقع مطمئن نبود نميخواهد برگردد تا دوباره چکش را بدزدد و اين بار گرفتار نشود. ماداميکه مجبورش کرده بودند مثل يک دزد به نظر برسد، کمترين چيزي که بايد از اين ميان نصيبش ميشد، چکش بود. هرچند خارج از فروشگاه دل و جراتش را از دست داد، درحالي که داخل فروشگاه را تماشا ميکرد، به مدت ده دقيقه در خيابان ايستاد. آن وقت، در هم شکسته و پريشان و اکنون به شدت از خودش شرمنده بود، اول براي اين که چيزي دزديده بود، بعد چون گير افتاده بود، به علاوه تحقير شده بود. تازه به اين خاطر که به قدر کافي دل و جرات نداشت تا برگردد و کار را درست انجام دهد. از نو قدم زنان به سمت خانه رفت. ذهنش چنان مغشوش بود که وقتي خارج از مغازه لوازم خانگي گراف با رفيقش پيت واچک رودررو شد با او سلام و احوالپرسي نکرد. وقتي به خانه رسيد، سرافکندهتر از آن بود که داخل شود و خنزر پنزرهايش را وارسي کند، به همين علت از شير آب حياط پشتي، آب خنک نوشيد. مادرش از اين شير آب براي آبياري چيزهايي که هر سال ميکاشت: باميه، فلفل فرنگي، گوجه فرنگي، خيار، پياز، سير، پونه، بادمجان و جعفري استفاده ميکرد. مادرش تمام اين گياهان را باغچه جعفري ميناميد و در طول تابستان هر شب صندليها را از خانه بيرون ميآورد و دور تا دور ميزي که همسايه همه فن حريفش در ازاي پانزده سنت برايش ساخته بود، ميچيد و پشت آن مينشست و از خنکاي باغچه و عطر گياهاني که کاشته و مراقبت کرده بود، لذت ميبرد. گاهي اوقات حتي سالاد درست ميکرد و نان محلي نازک را نم ميزد و کميپنير سفيد ورقه ورقه ميبريد و با آل کنار باغچه جعفري شام ميخوردند. بعد از شام، مادرش شلنگ را به شيرآب وصل ميکرد و باغچه را آب ميداد و خانه خنک تر از هميشه ميشد و بوي خيلي خوبي ميداد، بسيار با طراوت و خنک و سبز، گياهان گوناگون رايحه سبز باغ را از خود و هوا و آب صادر ميکردند. پس از اين که آب نوشيد جايي که جعفري ميروييد نشست و مشتي از آن را کند و به آراميخورد. سپس به داخل خانه رفت و آنچه اتفاق افتاده بود براي مادرش تعريف کرد. حتي آنچه را بعد از اين که رهايش کرده بودند در فکرش بود انجام دهد. به مادرش گفت که ميخواسته برگردد و از نو چکش را کش برود. مادرش با انگليسي دست و پا شکسته يي گفت: «نميخواهد دزدي کني. بيا اين ده سنت. برگرد پيش آن مرد و اين پول را به او بده و آن را بياور خانه. چکش را.». آل کوندراج گفت: «نه. براي چيزي که واقعاً احتياج ندارم از تو پول نميگيرم. فقط فکر کردم يک چکش ميخواهم، براي اين که اگر خواستم چيزي درست کنم، مقدار زيادي ميخ و چند جعبه چوبي دارم، ولي چکش ندارم.» مادرش گفت: «برو بخرش، چکش را.». آل گفت: «نه.» مادر گفت: «خيلي خوب. ساکت شو.» اين کلمهاي بود که هميشه وقتي نميدانست ديگر چه بگويد، به کار ميبرد. آل بيرون رفت و بر روي پلهها نشست. سرافکندگي اش واقعاً داشت مايه آزار ميشد. تصميم گرفت در امتداد خط آن به بنگاه فولي برود، چون لازم بود بيشتر درباره اش فکر کند. در بنگاه فولي ده دقيقه جاني گيل را که جعبهها را ميخ ميزد تماشا کرد، اما جاني بيشتر از اين سرگرم کارش بود که متوجه او شود يا با او صحبت کند، اگر چه يک روز در مدرسه، يک شنبه دو يا سه سال قبل، جاني با او خوش و بش کرد و گفت: «حالت چطوره پسر؟». جاني با تبر دسته کوتاه جعبه سازي کار ميکرد. در فرنسو همه ميگفتند جاني سريعترين جعبهساز شهر است. مثل ماشيني که تاکنون کارگاه جعبهسازي به خود نديده بود کار ميکرد. خود فولي به وجود جاني افتخار ميکرد. بالاخره آل کوندراج راهي خانه شد؛ زيرا نميخواست توي دست و پا باشد. نميخواست کسي که دارد سخت کار ميکند متوجه شود تماشايش ميکنند. ممکن بود بگويد: «برو پي کارت، بزن به چاک.». ميل نداشت جاني گيل اين کار را بکند. شرمساري ديگري را طلب نميکرد. سر راهش به خانه روي زمين دنبال پول ميگشت، اما تنها چيزي که پيدا کرد تکههاي شکسته معمولي شيشه و ميخهاي زنگ زده بود، چيزهايي که هر تابستان پاهاي برهنهاش را ميبريدند. وقتي به خانه رسيد مادرش سالاد درست کرد و ميز را چيد. نشست تا غذا بخورد، اما وقتي غذا را به دهانش گذاشت، ميل نداشت. برخاست و به داخل خانه رفت و جعبه سيب را از گوشه اتاقش بيرون آورد و خرت و پرتهايش را زير رو کرد. همه چيز سر جايش بود، درست مثل ديروز. پرسهزنان به شهر بازگشت و جلوي فروشگاه بسته ايستاد. از مرد جواني که مچش را گرفته بود بيزار بود و پس از آن به هيپودروم رفت و عکسهاي دو فيلميرا که در آن روز نمايش ميدادند، تماشا کرد. بعد از آن به کتابخانه عمومي رفت تا دوباره همه کتابها را نگاه کند، اما از هيچکدام خوشش نيامد. بنابراين کميديگر در اطراف شهر پرسه زد و سپس حدود ساعت هشت و نيم به خانه برگشت و به بستر رفت. مادرش قبل از اين خوابيده بود چون بايد ساعت پنج صبح بيدار ميشد و به سر کار، کارگاه ايندرايدين، کارگاه بستهبندي انجير ميرفت. بعضي روزها تمام روز کار بود و برخي روزها فقط نصف روز. اما مادرش هرچه در طول تابستان در ميآورد بايست براي اداره تمام سال زندگي اش کفايت ميکرد. در آن شب زياد نخوابيد، چون نتوانست از شر آنچه اتفاق افتاده بود خلاص شود. شش يا هفت راه براي سامان دادن موضوع امتحان کرد. تا آنجا پيش رفت که فکر ميکرد مرد جواني را که او را گرفته بود، بايست بکشد. همينطور معتقد بود لازم است بقيه عمرش را به طرز حساب شده و بطور موفقيتآميزي دست به دزدي بزند. شب گرمي بود و نتوانست بخوابد. بالاخره مادرش برخاست و براي نوشيدن آب پابرهنه به آشپزخانه رفت و در راه برگشت و به آراميگفت: «ساکت». هنگامي که ساعت پنج صبح مادرش بيدار شد، آل از خانه خارج شده بود، اما اين اتفاق بارها روي داده بود. آل پسر پرجنب و جوش و ناآراميبود و تمام مدت تابستان در آمد و شد بود. او مدام اشتباه ميکرد و تاوانش را ميپرداخت و به تازگي سعي کرده بود دست به دزدي بزند و گير افتاده دچار دردسر شده بود. مادرش صبحانه خودش را درست کرد، ناهارش را بسته بندي کرد و با عجله به سر کار رفت، با اين اميد که امروز تمام روزکار باشد. آن روز تمام وقت کار بود و به علاوه اضافه کار هم بود، اگرچه ديگر ناهار نداشت، بر آن شد براي پول اضافي کار کند. تقريباً همه کارگران بسته بند همچنان ماندند و همسايه اش آن طرف کوچه، ليزا آبوت که کنارش کار ميکرد گفت: «بيا تا وقتي کار تمام ميشود کار کنيم، بعد ميرويم خانه و با هم شام درست ميکنيم و کنار باغچه جعفري تو که خيلي خنک است، ميخوريم. روز گرمياست، با عقل جور در نميآيد پنجاه يا شصت سنت اضافه در نياوريم.». وقتي دو زن به کنار باغچه آمدند، تقريباً ساعت نه بود، اما هنوز هوا روشن بود و مشاهده کرد پسرش مشغول ميخ کوبي تکههاي جعبه چوبي است. با چکش چيزي درست ميکرد. شبيه نيمکت بود. آل قبل از اين باغچه را آب داده و بقيه حياط را مرتب کرده بود و خانه بسيار خوشايند و مطبوع به نظر ميرسيد. پسرش بسيار جدي و پرمشغله مينمود. او و ليزا يکراست براي تهيه شام رفتند، براي سالاد، فلفل و گوجه فرنگي و خيار و مقدار زيادي جعفري چيدند. پس از آن ليزا به خانه اش رفت تا ناني را که شب قبل پخته بود و قدري پنير سفيد بياورد و ظرف چند دقيقه شام خوردند و خيلي خودماني راجع به روز موفقي که گذرانده بودند صحبت کردند. پس از شام بر آتشي که در حياط افروخته بودند قهوه ترک درست کرد. قهوه نوشيدند و هرکدام سيگاري کشيدند و از تجاربشان در دهات و اين جا در فرنسو براي يکديگر حکايت کردند و بعد از آن درون فنجانهايشان نگاهي انداختند تا ببينند آيا بخت و اقبال خوبي را نشان ميدهد و نشان ميداد: سلامت و کار و شام خارج از خانه در طي تابستان و پول کافي براي بقيه سال. آل کوندراج سرگرم کار بود و حرفهايي را که ميزدند تصادفاً شنيد، آن وقت ليزا به خانه رفت تا بخوابد. مادرش گفت: «آن را از کجا آوردي، چکش را، ال!». ـ از فروشگاه ـ چطوري؟ دزديدي؟ آل کوندراج نيمکت را تمام کرد و بر روي آن نشست و گفت: «نه. ندزديدمش.» ـ چطور گير آوردي؟ آل گفت: «براش تو فروشگاه کار کردم.» ـ فروشگاهي که ديروز از آن دزدي کردي؟» ـ آره. ـ کي بهت داد؟ ـ رئيس. ـ چه کار کردي؟ ـ چيزهاي مختلف را به پيشخوانهاي مختلف بردم. زن گفت: «خب. خيلي خوب است. چقدر کار کردي براي آن« چکش کوچک؟» آل گفت: «تمام روز. آقاي کلمر بعد از اين که يک ساعت کار کردم، چکش را به من داد، ولي من به کارم ادامه دادم. مردي که ديروز مچم را گرفته بود کار را يادم داد. با هم کار کرديم. با هم صحبت نکرديم، ولي آخر روز من را به دفتر آقاي کلمر برد و به او گفت که من تمام روز را سخت کار کردم و دست کم بايد يک دلار به من بدهد.» زن گفت: «خيلي خوب است.» ـ به همين خاطر آقاي کلمر يک دلار نقره گذاشت روي ميز برايم و بعد مردي که ديروز مچم را گرفته بود به او گفت فروشگاه به پسري مثل من، با روزي يک دلار احتياج دارد و آقاي کلمر گفت من ميتوانم آنجا کار کنم. زن گفت: «خيلي خوب است. ميتواني کميپول براي خودت در بياوري.» آل گفت: «يک دلار را روي ميز آقاي کلمر گذاشتم و به هردوشان گفت که احتياجي به کار ندارم.». زن گفت: «چرا اين کار را کردي؟ يک دلار در روز براي پسر يازده ساله پول خوبي است. چرا قبول نکردي؟». پسرک گفت: «براي اين که از هردوشان بدم ميآيد. هيچوقت براي اين جور آدمها کار نميکنم. فقط نگاهشان کردم و چکش را برداشتم و آمدم بيرون. آمدم خانه و اين نيمکت را درست کردم.». زن گفت: «خيلي خب. ساکت.». مادرش داخل خانه شد تا بخوابد، اما آل کوندراج بر روي نيمکتي که درست کرده بود نشست و رايحه باغچه جعفري را استشمام کرد و ديگر احساس سرافکندگي نميکرد. اما هيچ چيز مانع نفرت او از آن دو مرد نميشد، ولو اينکه آن دو غير از آنچه بايد بکنند کاري نکرده بودند. *داستان برگرفته از سايت ديباچه |