نامه اي براي ابراهيم نبوي به بهانه ي مرگ خسرو شكيبايي
با نوشته هاي ابراهيم نبوي كه گاهي انسان را با حزن مي خنداند و گاهي گريبانش را مي گيرد و رهايش نمي كند و گاهي تنها زهرخندي را بر روي لبان خواننده مي نشاند و گاهي از دايره ي طنز بيرونت مي آورد و با تحليل هاي سياسي مجبورت مي كند جدي به دنيايت بنگري؛ آشنا بودم وهستم. اما با نوشته هاي متفاوتش كه بتواند پرده اشك را بر جلوي ديدگان بيندازد و تو را كشان كشان به دنياي رويايي؛ كه بارها تنهايي بدانجا رفته اي و سرخورده برگشته اي ببرد و دامن قرار و شكيب را از دست عقل بگيرد، آشنا نبودم تا اينكه نامه ي او براي باطبي را خواندم و بعدتر مطلبي كه در سوگ هامون (خسرو شكيبايي ) نوشته بود.و دانستم كه وي در گرياندن انسان ها استادتر است تا خنداندنشان.
نمي دانم چرا امروز چنين بي تابانه هواي نامه نوشتن به سرم زده است. آن هم نامه اي به تو كه اندكي از من دوري و بسيار نزديك. دوريت براي پذيرش مسئوليت سنگين وزارت بود كه به يقين در كشور من سياست ورزي همراه با مصلحت انديشي بي حد است و مصلحت انديشي بي حد اشتباهات بسياري به همراه مي آورد و نزديكي؛ براي اينكه در دنياي متن با من همراهمي و با من نفس مي كشي. امروز وقتي نوشته ات را در مورد چنگيز آيتماتوف خواندم و از توصيه اي كه او برايت كرده بود و از بي تابي ي بزرگي كه هنگام سخن گفتن با او احساس مي كردي دلم گرفت و احساس كردم بايد برايت نامه اي بنويسم.
به عقیده «حسن فرهنگی» نويسندههاي امروز به جاي دغدغه حجم، دغدغه خوانش و تأويل دارند. در واقع با پيشرفت تكنولوژي، خوانندگان نياز دارند تا بحثهاي معنايي و اخلاقي را به صورت كپسولي مصرف كنند و اينجاست كه مينيمال مطرح ميشود.
«حسن فرهنگی» داستان نویس در گفت و گو با خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در پاسخ به این سؤال که «چه ضرورتي باعث شد تا نويسندگان غرب به سمت مينيمالنويسي بروند؟» گفت: پس از ظهور فرماليست ها در روسيه و مطرحشدن بحثهاي زبانشناختي در غرب، ادبيات در زندگي انسان جايگاه رفيعي پيدا كرد. يعني ادبيات خود موضوعيت پيدا كرد كه بايد كالبدشكافي مي شد و در موردش حرف مي زدند . از همين رهگذر با ساختارشناسي داستان ها، ساختارهاي مختلف و جديدي تعريف شد كه داستان هاي ميني ماليستي نيز نتيجه ي اين تغيير رويكرد نسبت به ادبيات داستاني است.
http://www.ibna.ir/vdcaomnu.49nue15kk4.html گفتگو با خبرگزاری کتاب ايران (IBNA )

بدون احتساب كودكي ام توي تمام عمرم سه دوست بيشتر نداشتم. وارد دانشگاه كه شدم تصميم گرفتم دوست پيدا كنم. با اولي توي بوفه ي دانشگاه آشنا شدم. ساندويچ خورديم و دوست شديم برايش گفتم كه پف چشمهايش بدجوري به ذوق مي زند بهتر است با سايه آن را درست بكند. روز دوم من را كه ديد با هراس فرار كرد به كتابخانه. مي ديدمش كه دارد از پنجره من را نگاه مي كند. وقتي به خانه رسيدم عصبي رفتم كنار آينه و با خشم به خودم نگاه كردم.
دومين دوست را توي اتوبوس پيدا كردم. هم دانشكده اي بوديم. رفتم كنارش ايستادم و برايش توضيح دادم كه مي شناسمش و او هم خوشحال شد و تا دانشكده با هم آمديم.توي راه به او گفتم آدم وقتي سوار اتوبوس مي شود بهتر است ادكلن بزند. برايش توضيح ندادم كه منظور من از آدم مفهوم كلي آدم است. روز دوم باز هم او را توي اتوبوس ديدم. به محض اينكه من را ديد وحشت زده از در ديگر اتوبوس پايين پريد.مي ديدم كه خلاف حركت اتوبوس فرار مي كرد.من آن روز نتوانستم توي كلاس بنشينم.برگشتم خانه و رفتم كنار آينه و با خشم به خودم نگاه كردم.
سومين دوست را توي كتابفروشي پيدا كردم. دختر ريز نقشي بود كه داشت دنبال كتابي مي گشت كه من به خاطرش به انقلاب آمده بودم. تنها يك جلد از كتاب را پيدا كرديم.قرار شد او ببرد بخواند و من فردا بروم از در خانه اشان بگيرم و مطالعه كنم.از هم جدا كه مي شديم برايش گفتم از فردا كفش پاشنه بلند بپوشد. فردا زنگ درشان را كه زدم در را با خوشحالي باز كرد. من را كه ديد با ترس در را به رويم بست.صداي نفس هايش را مي شنيدم از پشت در. هر چه مشت به در كوبيدم بازش نكرد. دويدم رفتم خانه.چاره اي نداشتم بايد با كسي حرف مي زدم.به خانه كه رسيدم عصبي كنار آينه ايستادم و شروع كردم به حرف زد با خودم. هاف هاف
تمام مردها در حالي كه سرد درد داشت و با انگشت شصت ِ دو دستش پيشاني اش را فشار مي داد تا زق زقش بخوابد رفت اتاق رئيس. ديد رئيس هم با انگشت شصت ِ دو دستش پيشاني اش را فشار مي دهد. گفت:امروز مقداري پول نياز دارم.
رئيس گفت: من هم مثل تو.
تمام مردها گفت: مي خواهم براي زنم كادو بخرم.سالي يك بار اين اتفاق مي افته.
رئيس گفت: من هم به همين فكر مي كنم ولي پولي در بساط نيست.
تمام مردها از رئيس كه نااميد شد آمد توي اتاقش و به ارباب رجوع كه آمده بود پيشش با اشاره فهماند كه بي مايه فطيره. ارباب رجوع پولي را گذاشت زير كارتابل تمام مردها و يك امضاء گرفت و رفت. تمام مردها رفت بازار و براي زنش چيزي خريد. وقتي رسيد به خانه كادو را داد دستش. تمام زن ها كادو را از تمام مردها گرفت و با شوق كادواش را باز كرد و ديد يك جفت النگوست. النگوها را با خوشحالي به دستش انداخت و دويد بيرون. مي خواست النگوهايش را به هميسايه نشان بدهد.تمام مردها يادش نيست كه تمام زن ها از او تشكر كرد يا نه فقط چند ساعت بعد صداي جيغ او را شنيد كه دلخراش بود.سراسيمه دويد رفت كوچه. تمام زن ها را ديد كه ولو شده بود زمين و خون از دستش مثل فواره مي زد بيرون. انگشت شصتش قطع شده بود و النگوهايش نبودند. تمام مردها گفت: النگوهات كو؟
تمام زن ها چون بي هوش بود حرفي نزد.
تمام مردها النگوهاي خوني را گذاشت جلوي زنش. تمام زن ها النگوها را انداخت توي دستش و از خوشحالي جيغ كشيد.اصلا نپرسيد كه النگوها چرا خوني است؟! بلند شد برود بيرون كه تمام مردها جلويش را گرفت. گفت: بيرون نرو خطرناكه.
تمام مردها سرش را ميان دو دستش گرفت و نفس عميقي كشيد و خوابيد. آن روز تمام مردها و تمام زن ها فكر كردند كه چقدر خوشبختند! اما هيچ كدام اين را به زبان نياوردند! چون سرشان درد مي كرد و مي خواستند دور از هم استراحت بكنند.