يادداشتي بر مجموعه داستان« از آسمون بارون مي ياد لي ليا»، نوشته : حسن فرهنگي
ديوارهاي فرو ريخته، ديوارهاي فرو نريخته
علي حسن زاده
«تنها كلمات سكوت را مي شكنند»
«ساموئل بكت»
مقدّمه ي كوتاه: مجموعه داستان كوتاه «از آسمون بارون مي ياد لي ليا»؛ نوشته: حسن فرهنگي؛ توسط انتشارات كاروان به چاپ رسيده است و شامل شانزده داستان كوتاه است. داستان هاي كوتاه اين مجموعه را مي توان بر اساس شيوه ي نگارش عيني (روانشناسي رفتاري)؛ از نظر شيوه ي بيان (سبك) حداقل گرا؛ از نظر پايان بندي پايان باز، پايان بسته (پايان هاي غم ناك) و پايان ناگهاني؛ بر اساس شيوه ي برخورد با رخدادها واقعگرايانه، شگفت يا واقع گرايي جادويي (زني كه از دماغش متولّد شد) و پسامدرن (يكي از مردها بايد فكر كند، گره گشايي)؛ بر اساس تاثير گذاري بر مخاطب پرسشي؛ از نظر نثر كوتاه نويس؛ از نظر روايي آسان نويس (طرح روشن)؛ بر اساس نحوه انعكاس ديدگاهها تك صدايي؛ بر اساس شيوه بر خورد با شخصيت ها روان شناختي و جامعه شناختي و مردم شناختي، و بر اساس معنا فلسفي و اخلاقي ناميد.
داستان كوتاه «گره گشايي» فراداستاني است از زندگي دختري جوان، كه طي ماجراي تعقيب و گريزي در خيابان از دست مردي كه قصد برقراري ارتباط جنسي با او را دارد، به سبب مقاومت در برابر خواسته مرد شيشه ماشين او را با پرتاب سنگ مي شكند... امّا دست آخر دختر جوان دست از مقاومت بر مي دارد و مرد او را سوار ماشين اش مي كند. در انتهاي بند آغازين اين داستان نوشته شده است : « تا اينجا توانستم فضاي داستاني را ترسيم كنم و...» و بدينسان راوي حضور خودش را بر جسته مي سازد و به مخاطب فرضي مي گويد مي خواهد يك داستان كلاسيك تعريف كند. به گفته محققي به نام پتريشا وُ : «فراداستان آن نوعي از داستان نويسي است كه به نحوي خودآگاهانه و نظام مند توجه مخاطب را به تصنعي بودنش جلب مي كند تا از اين طريق پرسش هايي را در خصوص رابطه داستان و واقعيت طرح كند.» و همين است كه در آغاز اين بند نوشتم اين داستان كوتاه فراداستان است و فرا داستان نامي است كه به يكي از انواع ادبيات داستاني پسامدرن اطلاق مي شود. راوي در داستان حضور پيدا كرده و در مورد عناصر مختلف داستان اظهار نظر كرده است، مثلا به مخاطب فرضي گفته است اين بخش از داستان نقطه اوج داستان است و يا بخش ديگري اولين بحران داستان است... تا از اين طريق پرسش هايي را در خصوص رابطه داستان و واقعيت طرح كند. در حاشيه اضافه كنم كه حسن فرهنگي مانند برخي از داستان نويسان ما تصور نمي كند كه فراداستان يعني هرج و مرج نويسي و بي حساب و كتاب نويسي و صرف بازي هاي زباني و تكنيكي بدون هيچ گونه نظم نمادين و معنايي، داستان هاي كوتاه «گره گشايي»و «يكي از مردها خيلي بايد فكر كند» گواه اين مدعاست.
داستان كوتاه «شترهاي عزيز» داستاني مدرن و واقع گرايانه است. سربازی (رواي كه اوّل شخص است) بيست سال است مادرش را نديده است (مسئله روايت)؛ او ماجراي چگونگي رفتن مادرش را روايت مي كند و بعد از پادگان فرار مي كند. و از طريق شناسنامه پدرش فاميلي مادرش را پيدا مي كند. او توسط خاطراتي كه پدرش برايش نقل كرده است متوجه شده است دايي اش پليس است و نشاني دايي اش را گير مي آورد و با يكي از بچه هاي دايي اش طرح رفاقت مي ريزد و از طريق او نشاني عمه او را (مادر راوي) گير مي آورد و به سراغ مادرش مي رود. رمانتيسيسم غمناك ظريفي در ساختار اين داستان كوتاه واقع گراي مدرن تنيده شده است كه خود را در لايه هاي پنهان داستان و در بطن معاني روانشناختي و جامعه شناختي اثر عيان كرده است و لحن روايت را غم آلود كرده است و انگار همين اندوه است كه رهيافتي مي شود تا مخاطب فرضي زهر اندوه موجود در روايت داستان را بچشد و دست آخر تلخ شود و يا به عبارت ديگر با رواي داستان احساس همذات پنداري كند و در اندوهي كه نصيب او شده است شريك شود.
سخن آخر اينكه در داستان هاي پسامدرنيستي و به خصوص فرا داستان، واژه آرايي و صفحه آرايي داستان ها بدعت گذارانه است، يعني اينكه اگر نويسنده اي مي خواهد گيجي و تحير را القا كند مي تواند جمله را به صورت يك دايره تو در تو بنويسد تا مخاطب هم مجبور شود همينطور سر خودش را بگرداند تا آن را بخواند. مخاطب فرضي در اين مجموعه داستان با چنين شگردهايي مواجه مي شود كه براي نمونه از اين داستان ها مي شود ياد كرد از داستان هاي: طبقه دوم، اين خانه سياه و سفيد، نام خانوادگي مستعار. نكته ديگر اين است ايجاز موجود در اين داستان هاي اين مجموعه است كه نشان مي دهد حسن فرهنگي به سبك و سياق خيل عظيمي از داستان نويسان ايراني اهل روده درازي و سردرد دادن به مخاطب نيست و اين هم خوب است و هم قشنگ.
چاپ در روزنامه ي اعتماد - دوشنبه ۱۸ شهريور
صفحه یازده
چندی است كه با تردید دست در جیب میكنیم و مجموعه داستانی را میخریم به آن امید كه شاید این بار بخت یارمان باشد و به ازای پولی كه از كفمان میرود دستكم تكداستان دندانگیری چشممان را بگیرد كه اغلب نمیگیرد نه دندانمان را و نه چشممان را. با این وصف مجموعه داستان جدید حسن فرهنگی نزد ذائقه رنجور ما یك پدیده است چراكه بیشتر داستانهای آن از كیفیت خوبی برخوردارند. بهزعم نگارنده (حقیرش را به حكم كلیشهگریزی حذف كردم ) بعضی از داستانهای این كتاب چنان جاندار و لذتبخشاند كه در وصفشان میتوان واژگانی فراتر از خوب را به كار گرفت. بهطور كلی چنین مینماید كه نویسنده بر آن بوده تا ظرفیتها و صناعات ناشناخته یا كم شناختهتر داستانینویسی را تجربه كند و به فضای جدیدی از داستان كوتاه نزدیك شود. آنجا كه استفاده از این ظرفیتها و صناعات از مرز تجربه گذشته و به مهارت بدل گشته داستان قویتر و جاندارتری هم به بار نشسته است. داستان اول كه «از آسمون بارون میاد لی لیا» نام دارد یكی از همین داستانهای فرا خوب یا بهتر از خوب است. فصلبندی یك در میان(پی در پی) این داستان به «واقعیت» و «خیال» همخوانی هوشمندانهای با طرح داستان داشته كه تاثیر بسزایی در گیرایی داستان اول دارد. همین فصلبندی به اضافه چرخش مقام راوی بین شخصیتها، لباس برازندهای از جنس تار و پود تكنیك را برای داستان «طبقه دوم» بافته است. از دیگر داستانهای خوبتر از خوب این مجموعه میتوان به «این خانه سیاه و سفید است»، «گره گشایی»، «تخت خالی» و «نام خانوادگی مستعار» اشاره كرد كه در داستان آخر قرار دادن بخشی از فرم اداره گذرنامه نقشی مهم را در نزدیك شدن خواننده به فضای داستان عهدهدار است. به عبارت دیگر نویسنده با استفاده به موقع و بهجا از تكنیك همان ابتدای داستان بخش مهمی از فضای لازم را میسازد. این تناسب و هماهنگی بین طرح و تكنیك آن هم تكنیكهایی كه برای خواننده ایرانی چندان شناخته شده نیستند تنها در صورتی شكل میگیرد كه استفاده از آنها برای نویسنده درونی شده باشد. لذا نمیتوان نوآوریهای داستانهای نامبرده را تلاش حسن فرهنگی برای تجربهای متفاوت قلمداد كرد. این دیگرنه تجربه بلكه مهارت است.
چاپ در روزنامه ی کارگزاران

گاهی داستاننویس در چارچوب معیارهای متعارف داستان سعی در تجربه عرصههای تازه دارد. اینجاست که میتوان گفت هنوز پا از این چارچوب فراتر نگذاشته. بنابراین داستانهایش نیز هنوز داستان هستند.
البته یک پرسش از این نتیجه ناشی میشود: چارچوب داستان چیست؟ در پاسخ به این پرسش میتوان گفت داستان در کمترین تعریف، روایتی است همراه با شخصیتپردازی. اگر چنین تعریفی را بپذیریم، «حسن فرهنگی» در مجموعه خود هنوز داستاننویس است. درست است که گاه قصد دارد عرصههای تازهای را بررسی کند اما همچنان داستان مینویسد. حتی در آغاز داستان «نام خانوادگی مستعار» که نام خود را بصورت جدولی در این قصه مینویسد نیز از معیار داستان فراروی ندارد.
در این داستان با صناعات پسامدرن روبهرو هستیم. حضور نویسنده در داستان بهعنوان یکی از شخصیتهای داستانی از جمله این صناعات است و در مثال بالا کاملا آشکار است. اما نکته مهم این است که شاکله داستانهای مجموعه همچنان مدرن هستند. با این تفسیر میتوان گفت شاید داستانها با رنگ و بویی از محافظهکاری همراهند. نویسنده تنها در قالب داستان مدرن سعی دارد راههایی را آزمون کند. یا اینکه میتوان گفت او میخواهد در شکل داستان مدرن از صناعات پسامدرن استفاده میکند. هر چه باشد، چنین فرضهایی تنها به یک نتیجه خواهد انجامید و آنهم اینکه داستانهای حسن فرهنگی در این مجموعه همچنان «داستان» هستند. او همچنان به داستاننویسی معتقد است. تمام داستانهای او موضوع دارند و در تکههای روایی خود قابل درکاند. درست است که گاه روایتها میشکنند اما این شکست منجر به از دست رفتن رابطه مخاطب با داستان نمیشود و همه اینها نشان از «داستان»نویسی حسن فرهنگی دارند. این البته به شکل بدبینانه نوعی محافظهکاری (به معنای عدم جسارت نویسنده) است و به شکل واقعبینانه، اعتقاد نویسنده بر حفظ رابطه با مخاطب. نویسنده در مجموعه داستان «از آسمون بارون...» دوست دارد عرصههای تازهای را تجربه کند اما حاضر نیست تجربههای جدید او به قیمت از دست دادن مخاطب باشد. اگر در داستانها «قصه» دارد و اگر درونمایه اغلب آنها عشق است، به همین علت است. او در محدوده داستان، سعی میکند به ورطه تکرار نیز نیفتد و گاه با اتخاذ شیوههای روایی نامتعارف، در این محدوده آزمون میکند.
بهعنوان مثال در داستان «طبقه دوم»، او شکل طبقات را به شکل فصلها درمیآورد و صورتهای بالا و پایین رفتن راوی را در فصلهای خود تصویر میکند. چنین بازیهایی برخی مواقع حتی جذاب هم هستند. به خصوص در این داستان چنین جذابیتی بهوضوح دیده میشود اما آنچه او اکثرا بدان بیتوجه است، چیزی که در ظرف روایت میریزد. بهعنوان نمونه میتوان به داستان دوم اشاره کرد: «این خانه سیاه و سفید» است.
در این داستان نویسنده سعی دارد تکههایی روایی ایجاد کند که با بازی شطرنجِ طرفین از یکی به دیگری بلغزد. زمانیکه خانهها عوض میشوند روایت نیز جهش پیدا میکند. این به خودی خود تجربهای جالب است اما جملات دمِدستی نویسنده چندان جالب به نظر نمیرسند: «بعد از چند حرکت اسبها رسیدند به هم؛ راست میگفتی. پس همهاش بهانه بود. عقده خودم را انتقال داده بودم به اسبها. اسبها گرده به گرده هم ایستاده بودند و شیهه میکشیدند و...» (ص 37)
چاپ در روزنامه ي كارگزاران
نقد مجموعه داستان "گوشواره ی انیس" در کانون ادبیات ایران توسط حسن فرهنگی- مهسا محبعلی و محمدرضا گودرزی. جهت اطلاع از زمان و مکان برنامه روی گوشواره ی انیس کلیک کنید.