از همان زمان كه شادي كودكي را پشت در ِ خانه ي مادربزرگ در محله ي منجم تبريز جا گذاشتم ديگر هيچ تحويل سالي خوشحالم نمي كند.در سرزميني كه به رسم چند دهه، آرزوها و اميدها در گورستان ها پرسه مي زنند،نشاط چه مفهومي دارد؟ديگر آوازهاي طنزآلوده ي مير نوروزي را درك نمي كنم. وقتي در اين سرزمين ،به سني رسيدم كه بوي نوي لباس ها ، شق و رقي اسكناس هاي عيدي و طعم خوش شيريني و آجيل ِ سر ِ سفره ي هفت سين تازگي اش را از دست داد ،عيد براي هميشه برايم مُرد. حالا عيد كه مي رسد اندوهگين به گوشه اي كز مي كنم و با خود به نرمي واگويه مي كنم كه يك سال هم گذشت. از نشاط جواني فاصله مي گيرم و به پيري نزديكتر مي شوم بدون اينكه هيچ كاري كرده باشم كه خوشحالم كرده باشد.(گذشته با اندوه كه بگذرد ،حال و آينده نيز رنگ مي بازد و تنديس مرگ حتي به هنگام عيد، بلند بالا خود را به رخ مي كشد) عيد براي من نزديك شدن گام هاي شكننده ي مرگ است! براي همين روز به روز مهربانتر مي شوم و كساني را كه براي رسيدن به جاه و مقام و قدرت همديگر را مي درند درك نمي كنم. اين روزها بسياري ي كتاب هايي كه تاليف كرده ام به دادم نمي رسد. تنها مهرباني به دادم مي رسد و (عشق ) چرا كه مرگ را اندكي آن سوتر مي بينم. و تا رسيدنش دَم را غنيمت مي شمارم و دوستتان مي دارم.
او را نمي بينيد؟! صداي گام هاي مطمئن و ناگزيرش را نمي شنويد؟ اگر نمي بينيد، اگر نمي شنويد براي چه اينگونه شلنگ تخته مي اندازيد و لباس هاي نو به تن مي كنيد و به هم لبخند مي زنيد؟ به يقين، شما هم مانند من دوست تازه اي پيدا كرده ايد كه مي گويد، دنيا را جدّي نگيريد . همه چيز رو به اتمام است! ما گرفتار دوستي شده ايم كه به خوبي نمي شناسيمش ،براي همين لب هايمان در فاصله ي گريه و خنده سرگردان است!
تنشه ايم...بايد كسي كاسه اي مهرباني به ما بدهد، پيش از آنكه دير شده باشد!
ما ترك ها ضرب المثلي بدين مضمون داريم كه زن و شوهر دعوا كنند و ابلهان باور كنند! انگشت اشاره ي اين ضرب المثل به طرف كساني است كه نفعي از هم مي برند و براي حفظ منافع خود هم كه شده اختلافات را به هنگامش كنار مي گذارند و در عين جدايي با هم يگانه مي شوند. با تكيه بر ضرب المثل فوق تصور مي كنم نه دعواي بين اصولگران حقيقت دارد و نه اصلاح طلبان. به خصوص اصلاح طلبان كه نشان داده اند ،در مسير خود همواره سعي كرده اند چراغ عقلانيت را روشن نگه دارند. پس اختلاف بين آقايان خاتمي – موسوي و كروبي اندكي بار طنز دارد و اندكي هم جدي است كه از آن گريزي نيست. به هنگامش مي توان آن اندك طنز را با ناگزيري اختلاف مخلوط كرد و به راه كاري درخشان رسيد.در هر حال مشكل جبهه ي اصلاح طلبان بر طرف خواهد شد و بر خلاف خيلي ها معتقدم كه هنوز براي حل مشكل زمان داريم و دير نشده است. حتي يك هفته قبل از اينكه مردم به پاي صندوق راي كشيده شوند آن ها مي توانند كارت برنده اشان را رو كنند و هزينه ي سنگيني را بر دوش جناح مخالف بگذارند.اما اتفاقي كه در آن ايام رخ خواهد داد به نظر من اينگونه است.
1-اختلاف طرفداران كروبي با طرفداران خاتمي جدي به نظر مي رسد ،هر چند كه اين اختلاف بين خود كروبي و خاتمي ساختگي و فريبنده است. البته كروبي دلشكستگي هايي از طرف مقابل دارد و كساني را دور خود جمع كرده است كه آنها نيز از دست خاتمي دل خوشي ندارند اما در نهايت هر دوي آنها به خوبي مي دانند كه براي گريز از شكست، و فروپاشي نظام فكريشان ؛ ناچارند با هم ائتلاف كنند تا به مقابله با حريف خود بشتابند وگرنه اختلاف آن ها مصداق "آب در آسيب دشمن ريختن" خواهد بود. خبرهايي كه از سوي آنها مي آيد نشان مي دهد كه شكاف بين آنها روز به روز بيشتر مي شود اما دخيل كردن حداقل عقلانيت در تحليل رفتار ِ سياسي آنها نشان مي دهد كه آنها با هم آشتي خواهند كرد و اختلاف خود را به پيروزي حريف فربه نخواهند كرد. هم كروبي و هم خاتمي به خوبي پاشنه ي آشيل اصلاحات را كه تفرقه ي بين آنهاست مي شناسند. پس چه تمهيدي براي برونشد از وضعيت فعلي در نظر خواهند گرفت. بعضي از طرفداران هر دو تن تحليل نادرست و بسيار بچگانه اي را پيش گرفته اند كه راي آن دو متفاوت است و هيچ كدام قادر به جذب راي ديگري نخواهند شد. در حالي كه در انتخابات يك راي هم يك راي است و اين دو بزرگوار به دليل اصلاح طلب بودن بخشي از راي جامعه ي اصلاح طلب را به خود جذب خواهند كرد كه در صورتي كه هر دو در صحنه باقي بمانند اين راي نصف خواهد شد. پس بايد چاره اي بينديشند.
2- ميرحسين موسوي با هيچ كدام از آنها مشكل ندارد. هر چند كه شنيده مي شود از دست خاتمي دلخور است كه بدون هماهنگي با او خود را كانديداتور رياست جمهوري معرفي كرده اما الفتي كه بين آن دو وجود دارد و خاتمي يك ماه پيش بدان اشاره كرد نشان مي دهد كه نهايت با هم كنار يك ميز خواهند نشست و مشكل را حل خواهند كرد و به باور بنده آن دو اصلا مشكلي ندارند كه بخواهند در رفع آن بكوشند و اگر هر دو نامزد رياست جمهوري شده اند بدون هماهنگي نبوده و نهايت يكي از ميدان خارج خواهد شد. بازي آن دو بسيار زيبا و سياستمدارانه است و اگر اتفاقات ناجوري نيفتد به دليل تدبيري كه در رفتار ِ سياسي آن دو وجود دارد ، برنده ي نهايي بازي اصلاح طلبان خواهند بود.
3-و اما برونشد سه نامزد ِ رياست جمهوري را از وضعيت دشوار كنوني ناممكن نمي دانم
كروبي پيشتر اعلام كرده است كه در صورتي كه ميرحسين موسوي كانديد شود به نفع او كنار خواهد رفت. در اين گزاره مفهومي كه مستتر است اين است كه با آمدن خاتمي كنار نخواهد رفت.خاتمي نيز پاكي و بزرگي ميرحسين موسوي را ستوده و اعلام كرده است كه يكي از آنها در عرصه ي انتخابات شركت خواهند كرد. در اين ميان تنها ميرحسين موسوي سكوت پيشه كرده است.( پس به طور ضمني كروبي و خاتمي بر نامزدي موسوي تاكيد كرده اند) اتفاقي كه رخ خواهد داد اين است كه هر سه تا زمان انتخابات در مواضع خود باقي مانده و به تبليغ انديشه ي اصلاح طلبان خواهند پرداخت و در نهايت دو كانديد به نفع موسوي كنار خواهند رفت. (پيشتر در نامه اي خطاب به آقاي خاتمي نوشته بودم كه بهتر است ايشان در جايگاه رهبر اصلاحات به فعاليت خود ادامه دهد و براي به دست گرفتن سكان اجرايي كشور از فرد ديگري حمايت كند،در اين وضعيت اصلاحات در چهار سال پيش رو هم رهبري خواهد داشت كه در تبيين نظام فكري اصلاح طلبان كوشيده و مطالبات روشنفكرانه ي مردم را كه از مشروطه تا حال با شكست مواجه بود ترميم خواهد كرد و هم مديريت اجرايي را ياران او در دست خواهند داشت. كروبي نيز با تزريق كردن ياران خود در كابينه ي دولت منتفع خواهد شد. بدين طريق از شكاف بزرگي كه در بدنه ي اصلاحات ايجاد شود جلوگيري خواهد شد.)
اگر نقش سه نامزد رياست جمهوري در اين بازي سياسي آگاهانه باشد ناگزير آنها پيروز ميدان خواهند شد.اما اگر اختلاف ها چنان كه طرفداران آنها مي گويند عميق و واقعي باشد صداي خرد شدن استخوان هاي (انديشه ي اصلاحات ) به مشام مي رسد. چرا كه در اين وحله ي تاريخ شكست فرد معنا ندارد بلكه تفكري روي زمين خواهد افتاد.
4- در نهايت نظر خودم را داخل پارانتز عرض مي كنم كه: هيچ كدام از نامزدهاي اصلاحات معجزه نخواهند كرد. و چهار سال رياست جمهوري هر كدام از آنها ميزان محبوبيتشان را فرو خواهد كاست. پس اگر حركت اصلاح طلبان حساب شده باشد بايد هر سه ميدان را به نفع حريف خالي مي كردند.به زعم من ، پيروز اين دوره از انتخابات كسي است كه خود را نامزد نكند و هزينه ي كارهاي رئيس جمهور پيشين را نپردازد.(مگر اينكه خبرهايي كه از وضعيت نابسامان اقتصاد به گوش مي رسد نادرست باشد!)
در مجموعهى از آسمون بارون مىياد لىليا نوشتهى حسن فرهنگى با رويكردهاى گوناگونى روبهروييم كه اين رويكردها تأثيرات متفاوتى روى خواننده مىگذارند و در نتيجه مىتوان آنها را در تعامل با يكديگر مورد بحث و بررسى قرار داد، به عبارتى در عملكرد آنها دنبال جستارهايى بود كه در اينجا به سه جستار اشاره خواهم كرد:
- جستار در نسبتها
- جستار در مايهها و موتيفها
- جستار در روايتها
الف) جستار در نسبتها:
موقعيت متنهاى ادبى را مىتوان از مناسبت چهار عنصر مورد بررسى قرار داد:
1.عنصر زبانى (كه نسبت متن با مولف را بيان مىكند.)
2.عنصر فرازبانى (كه به بررسى نسبت متن با خواننده مىپردازد.)
3.عنصر كنشى (كه نسبت ميان متن و جهان را شامل مىشود.)
4.عنصر فراكنشى (كه بررسى نسبت متن با خود متن را بر عهده دارد.)
براي روشنتر شدن مطلب ، از ذكر مثال بىنياز نيستيم، پس به آغاز داستان " يكى از مردها خيلى بايد فكر بكند" استناد مىكنيم:
«زن داخل اتاق كه شد رفت جلوى آينهى قدى ايستاد. انگشت نشانهاش را گذاشت روى پلك چشمش كه هى نپرد.اين روزها درست زير پلك چشم چپش هى مىپريد.آرام سيلى زد روى برآمدگى چشمش.بعد با دستهاى عصبى و لرزان دكمهى مانتويش را باز كرد.پردهى اشكى توى چشمهاش نشست. با صداى آرام طورى كه به سختى مىشد شنيد، گفت :صداى اون نكبتو كم كن.» (از متن كتاب ص 57)
اكنون چهار عنصر مورد اشاره را در اين داستان مورد بررسى قرار مىدهيم:
"حسن فرهنگى" از عنصر زبانى به خوبى بهره برده است زيرا خودش در مقام مؤلف، آگاه است كه از چه مصاديقى سخن مىگويد.او روايت اين داستان را از زبان كسى ديگر- يعنى در اينجا : راوى - روى كاغذ مىآورد و در واقع نويسندهى داستان در اين موقعيت ، جايگاهى كاملاً معلوم دارد چنانكه از عملكرد راوى و كاراكترهاى داستان به خوبى باخبر است پس نسبت متن با مؤلف در اين موقعيت، نسبتى متقارن و مستقيم است.حال اگر بخواهيم عنصر فرازبانى را نيز مورد دقت قرار دهيم مىبينيم كه اين نسبت هم مثل نسبت عنصر زبانى است چرا كه خوانندهى اثر بعد از مطالعهى داستانها به همان آگاهى مورد اشاره دست مىيابد.به تعبيرى نويسنده امكان خوانش را براى مخاطب فراهم كرده است تا بتواند با ردگيرى نشانه ها معناى درونى متن را به خوبى درك كند و در خوانشهاى متفاوت تأويلهاى گوناگونى از آن به دست آورد.
رويكرد اين داستان و ساير داستانهاي اين كتاب ، وقتى كه نسبت متن را با جهان در نظر مى گيريم- يعنى عنصر كنشى را مورد دقت قرار مىدهيم- وضعيتى متفاوت را بروز مىدهد چنانكه در مثال فوق اين نسبت دچار كاستى و اعوجاج شده است و نسبتى نامتعادل و غير مستقيم دارد اما در بسيارى از بخشهاى اين كتاب عنصر كنشى داستانها نسبتى مستقيم و بلاواسطه ميان متن و جهان ايجاد مىكند. در خصوص عنصر فراكنشى هم به همين قياس مىتوان نظر داد كه نسبت متن با خود متن در مثال مورد نظر، نسبتى كاملاً سنجيده و به هنجار است اما چنين رويكردى در بعضى از بخشهاى كتاب دچار سردرگمى مىشود.
سؤال اصلى اينجاست كه چرا چنين حالتى پيش مىآيد.در واقع با بررسى همين عنصر است كه مىتوان تشخيص داد كه "حسن فرهنگي" در داستانهايش به حوزهى زبان اهميت خاصى قائل است و با همين عنصر- و به تبع آن - با عنصر فرازبانى به خوبى كار مىكند و در لحظاتى كه مىنويسد و حتا در لحظاتى كه نمىنويسد به اين عنصر مىانديشد اما عنصر كنشى - و به تبع آن عنصر فراكنشى - در حوزهى عملكرد او اهميت كمترى نسبت به حوزهى زبانى و فرازبانى دارند. البته با همهى اين ملاحظات ، برآيند عناصر ياد شده ما را به داستانهاى مؤفقى رهنمون مىشود كه همين نكته در اهميت اين كتاب نقش به سزايى دارد.
ب) جستار در مايهها و موتيفها
بر خلاف تصور بعضى از نويسندگان يا منتقدان، بايد ميان مايه و موتيف تفاوت قائل شد.مايه، عنصر ايستاى طرح است كه گاهى در حوزهى ارتباط خود به سوى شخصيتها، كاركردى برتر مىيابد و به موتيف يا عنصر پوياى طرح مبدل مىشود و به عبارتى استحاله مىيابد.در اين خصوص مىتوان به مقايسهيى استناد كرد:
در بازى شطرنج كه در داستان "اين خانه سياه و سفيد است" رخ مىدهد؛ قطعات بازى (مثل سرباز) همان مايهها هستند كه نقش ويژهيى مانند حركتهاى خاص خود دارند و در جريان بازى به دليل اين نقش ويژه به موتيف استحاله مىيابند چنانكه هر گاه مهرهى سرباز را به انتهاى صفحهى شطرنج برسانيم و آن را فدا كنيم به مهرهيى مهمتر استحاله مىيابد.
در اين داستان يا ساير داستانهاى اين كتاب نيز مىتوان به چنين نگرشى دقت كرد. براى مثال مىتوان به داستان اول همين كتاب با عنوان "از آسمون بارون مىياد لىليا" توجه كنيم كه نام كتاب نيز از عنوان همين داستان برگرفته شده است.
در اين داستان موقعيتهاى ويژهيى مطرح مىشود چنانكه "مختوم" قبل از ازدواج با "لىليا"، ما را به جايى رهنمون مىشود كه اين كاراكتر را معادل مايه به حساب مىآوريم اما همين كاراكتر در طول داستان و با تمهيداتى كه نويسنده در نظر گرفته است كم كم به موتيف ارتقاء مىيابد و التبه نقش تمهيدات مورد نظر نويسندهى اين داستان، در چنين ارتقايى بى تأثير نيست. چنانكه نحو جمله ها يا زاويههايى كه نويسنده براى پيشبرد داستان به كار مىگيرد، روايت را با توجه به موقعيتهاى گوناگون، تحت عناوينى مثل واقعيت و خيال، قطع و وصل مىكند و در واقع چنين روشى زمينه سازى مناسبى براى چنين استحالهيى به حساب مىآيد.و به راستى اگر چنين تمهيداتى نبود كار اين داستان يا داستان هاي ديگر اين كتاب به چنين مراحل درخشانى نمىرسيد.
ج) جستار در روايتها:
ساختار روايى داستان يكى از مهمترين نكتهها در پژوهش ادبى است و از دوران فرماليستهاى روسى در مركز توجه پژوهشگران قرار داشت. مىتوان روايت شناسى را شاخهيى از نشانه شناسى دانست كه مىكوشد ساختار و مناسبات درونى نشانهها را در متن باز يابد. پس تحليل سخن همچون دستور زبان متن، اهميت مىيابد و نخستين دسته بندى را موجب مىشود. هر روايتى همواره ادراك خود را از داستان بيان مىكند و بر اساس اين ادراك قسمتهايى از حادثه را بر مىگزيند و قسمتهايى را كنار مىگذارد يعنى هر راوىيى طرح روايت را مىسازد اما هر داستان بايد براى مخاطب معنا پيدا كند. يعنى راوى ناگزير است كه ادراك مخاطب را الگو و اساس كار خود قرار دهد. از همين ديدگاه بايد به آغاز داستان "زنى كه ازدماغش متولد شد" توجه كرد:
«اصلا نمىخواستم چيزى بنويسم. مدتها بود كه ديگر چيزى نمىنوشتم. وقتى خودكار را به دست مىگيرم بغل انگشت اشارهام شروع مىكند به خاريدن و آرام آرام خارش به كل دستم منتقل مىشود و ديگر نمىتوانم خودكار را توى دستم بگيرم. عصبى پرتش مىكنم كنار.قبل از اينكه اين بلا سر انگشت دستم بيايد نوشتن آرامم مىكرد اما حالا ديگر اذيت مىشوم.حالا هم به تصور اينكه مىتوانم با نوشتن آن زن كذا را فراموش كنم،خودكار به دست مىگيرم.آن صحنهى كذا وادارم كرد كه بنويسم. حس كردم كه اگر ننويسم مىميرم. آن قدر واقعه موحش و عجيب بود كه خارش انگشتم را فراموش مىكردم.به چيزى فكر نمىكردم الا آن زن كذا.وقتى آن صحنه را ديدم مو به تنم سيخ شد.» (از متن كتاب ص 119)
در اين داستان و نيز در داستانهاى ديگرى از اين كتاب مىتوان همين ويژگى را مورد تدقيق قرار داد. چنانكه گاهى حذف يا پنهان كردن بخشهايى از داستان، مهمتر از روايت كردن آن است. به عبارت بهتر، نگفتن بعضى از چيزها - كه در حوزهى "حشو" و "زوايد" جاى مىگيرند - كار را قوىتر و سنجيدهتر ارائه مىكند.
براى مثال فضاى معماگونهيى كه در آغاز همين داستان مورد نظر به چشم مىخورد و نيز نوع چينش كلمات، روايت را چنان پيش مىبرد كه ما به ظاهر از فقدان بعضى از كليدهاى داستان رنج مىبريم اما شگرد نويسنده در به كارگيري روايت، همين گونه است كه با گفتنها و نگفتنها در مقطع طولى داستان، اثر را به مراحل متعالىترى مىرساند.
براى توضيح بيشتر مىتوان به اين سطرها از داستان "بوى گندت فراموشم نمىشه زن" توجه كرد:
«مرد روى صندلى لهستانى نشسته است و پيپ مىكشد و به عكسهاى دور تا دور اتاق نگاه مىكند.زنى روى ديوار لبخند مىزند.رژ قهوهيى زده است و مرد هميشه به اين يكى كه مىرسد چشمك مىزند و مىخندد.زن ديگرى روى ديوار دستهاش را برده هوا و هورا مىكشد.ديگرى روى ديوار اخم كرده و داد مىزند.مرد كنار اين يكى مىرود و درد دل مىكند كه اخم براى چى عزيزم،حيف قيافهى خوشگل تو نيست؟آن يكى زن لبهاش را غنچه كرده است. مىرقصد.مرد دست او را مىگيرد از ديوار جداش مىكند كه تانگو برقصند.آن يكى زن انگشتهاى دستش را روى لبهاش گذاشته و بوسه مىفرستد.دامن كوتاه تنش است با يك بلوز بندى.آن يكى مانتو پوشيده.آن يكى شلوار و بلوز يقه اسكى.آن يكىها حتا پتى.لخت و پتى.» (از متن كتاب ص 97)
در همين برش نيز مىتوان به فرافكنى روايت دقت كرد چنانكه "حسن فرهنگى" از همان آغاز داستان به نگفتن حشوها يا زوايدى كه متن را از حوزهى هنر خارج مىكند و آن را به نوشتههاى بازارى سوق مىدهد بسيار بها داده است. براى مثال زنده انگارى عكسهاى روى ديوار و ورود آنها از خيال به واقعيت، يكى از شگردهاى نويسنده براى فرافكنى روايت است.
با توجه به موارد فوق كتاب حاضر از آثار موفق حوزهى داستان نويسى معاصر است كه مىتوان بارها و بارها آن را خواند و در هر خوانشى به نكتههاى هنرى جديدى دست يافت.
از آسمون بارون مي ياد لي ليا
داستان از فرم نوشتاری جالبی استفاده می کند ،و در کل دارای سیر حرکتی زمانی مناسبی است که خوب می تواند این حرکت زمانی را به ذهن انسان القا کند و این حرکت زمانی آن قدر واضح است که می تواند مانند یک راهنما دست ذهن انسان را بگیرد و قدم قدم او را در طول داستان با نویسنده همراه کند اما این وضوح در کل داستان مشخص است،من به شخصه احساس می کنم که این تناسب حرکت میان اپیزودها و بخش های واقعیت و خیال موجود در بافت داستان به خوبی برقرار نشده است و احساس می کنم انگار فواصل زمانی و موقعیتی قرار گرفته شده بین واقعیت و خیال قدرت برقراری ارتباط رو با بافت داستان را از ذهن خواننده می گیرد.شاید اگر این دو بخش در بافت داستان نزدیک تر حرکت می کرد از سردرگمی من خواننده کم می شد؛البته این مسئله در کل داستان نیست در بخش هایی کاملا تناسب رو بین واقعیت و خیال می شه درک کرد اما در بخش هایی به خصوص در بخش های میانی داستان این تناسب کمرنگ ترمی شود.و همین طور احساس می کنم انتخاب این کار به عنوان اولین داستان این کتاب خیلی انتخاب خوبی نیست.
طبقه ی دوم
احساس می کنم که نویسنده نه تنها توی این داستان بلکه در تمام کارهای موجود در این کتاب به وضوح این توانایی اش را اثبات کرده است که داستان را خوب شروع می کند،توی این داستان همین اتفاق می افتد،خواننده با یک شروع خوب روبه رو می شود و بعد از خواندن بخش اولیه با فضاسازی داستان کاملا سازگار شده و این جزو نقاط قوت کار است که من خواننده از همان ابتدای داستان بتوانم خودم را در بافت داستان قرار بدم یعنی آن قدر فضا برایم خوب باشد که می توانم با تک تک جمله های داستان ارتباط برقرار کنم و کاملا فضای داستان در ذهنم مشخص است به طوری که گویا خودم هم می توانم وارد داستان شوم و خود را جای هریک از شخصیت هابگذارم...می توانم پا به پای ذهن نویسنده به طبقه ی پنجم بروم حتی فضای خانه ی این شخصیت را ببینم برای او میان ذهنم چهره ایجاد کنم با تک تک رفتار های عادت گونه اش زندگی کنم و حتی تک تک پله هایی که او از آن پایین می آید در داستان را با او پایین بیایم و راحت می توانم جای دیگر شخصیت های داستان قرار گیرم..این خیلی خوب است،داستان کاملا ملموس می شود.در بخش میانی داستان افاق جالبی می افتد ،وقتی اپیزود داستان عوض می شود با وجود اینکه خیلی سریع این اتفاق می افتد هیچ اتفاق بدی نمی افتد هیچ سردرگمی برای من خواننده پیش نمی آید و بخش جالب کار این جاست که با وجود عوض شدن اپیزود ذهن خیلی سریع با متن سازگار می شود به طوری که من خواننده ای که به آن شدت داخل فضای داستان بودم حالا جایم تغییر می کند یعنی ذهن من هم با تغییر اپیزود زاویه اش تغییر می کند و حالا من با شخصیت جدید سازگار می شوم ولی هنوز همان قدر با فضا هماهنگم،اما به نظر من مسئله ای که پیش می یاد اینه که ذهن خیلی سریع چرخیده و همین که با محیط هماهنگ می شه داستان به پایان می رسه..من نوعی احساس می کنم بخش دوم داستان خیلی مثل بخش اول داستان به فرد فرصت نمی دهد و انگار خیلی سریع پیش می رود منظورم این نیست که متن کوتاه است نه!!!حرکت داستان سریع می شود شاید اگر از نظر حرکتی با سرعت موجود در بخش اول حرکت می کرد داستان خیلی بهتر می توانست ذهن را تحریک کند تا با او گام بردارد و درآخر نیز ذهن خواننده از حرکت داستان جا نمی ماند.
این خانه سیاه و سفید است
این داستان نیز مانند داستان قبل از شروع خوبی برخوردار است شاید بتوان گفت حتی از شروع بهتری بر خوردار است ..داستان با فضاسازی جالبی آغاز می شه و ادامه پیدا می کنه..فضای ملموسی دارد و داستان یک خوبی بزرگی که دارد این است که خیلی روان پیش می رود.وقتی ذهن من خواننده وارد داستان می شود با فضای آن سریعا ارتباط برقرار می کند در همین حال نویسنده رابطه ای قوی و خوبی بین ظاهر کلمات،حرکت داستان،فضای موجود،flashback ها و feedback هایی که در داستان می خورد ، و بین روند بازی داستان و زندگی حقیقی و فرامتن های موجود در داستان برقرار می کند، شخصیت سازی جالبی دارد و با وجود تمام فرامتن های داستان هیچ سختی را در درک داستان برای من خواننده ایجاد نمی کند این روان بودن داستان باعث جلوگیری از خستگی ذهن خواننده می شود.اما من باز هم مثل قبل با سرعت حرکت داستان مشکل پیدا می کنم، اگر داستان را به سه قسمت تقسیم کنیم.. داستان با حرکت خوبی شروع می شه که سرعت کاملا مناسبی داره ،اما میانه ی داستان داستان انگار سخت جلو می رود،انگار سرعت داستان کم می شه ،کند حرکت می کنه، داستان کش می یاد و انرژی ذهن را می گیرد در همین حال که با کندی حرکت می کنه در قسمت نهایی سرعت داستان زیاد می شه و شاید حتی کمی از ابتدای داستان سریع تر پیش می ره و این تعادل داستان رو کم می کنه.انتهای داستان خیلی سریع جمع می شود.
شتر های عزیز
کار خوبی است...کار خیلی خوبی است..نمی توانم روی آن ایرادی بگذارم..شاید اگر یک منتقد داستان بودم می توانستم این کار رو بکنم.ولی الان فقط از دید یک خواننده نظر می دهم..نویسنده خوب خیلی خوب فضا سازی کرده.. راطه ی خوبی بین فرامتن داستان و متن روان و ساده ی داستان و فضای ملموسش وجود داره....سرعت داستان متناسبه و خیلی روان پیش میره..و............
کار خوبیه
یکی از مرد ها خیلی باید فکر بکند
از نظر کیفیت کار متشابه با کار قبلی است..کار متعادلی است و فرامتن های داستان و رفت و برگشت زمانی است که در ابتدای داستان ازش استفاده شده از دید من خواننده خیلی چشمگیر است...داستان از کیفیت کاری خیلی خوبی برخوردار است ، و همین طور به قشنگی موضوع انتخاب شده رو بررسی کرده است که همین مسئله است که باعث می شود این داستان داستان کلیشه ای نباشد ، دلیلش پرداخت خوبی است که روی این موضوع شده است.اما به نظر من اگر در بخش پایانی داستان راوی وارد فضای داستان نمی شد و ذهن خواننده را با فضا تنها می گذاشت بهتر بود،احساس می کنم ورود راوی در انتهای داستان یک تداخل نه چندان پررنگی را ایجاد می کند.
گره گشایی
مهم ترین نکته مثبت این کار ،پرداخت خوب و فضاسازی ملموس و خوب آن است..به نحوی که روند داستان مثل یک فضایی در مقابل ذهن من خواننده نقش می گرد که گویا دست من خواننده دوربینی داده شده که می توانم آن فضا را از میان این دوربین نگاه کنم،که در این صورت توانایی زوم کردن ،چرخش و تند و کند کردن فضا را نیز دارم..فضا خیلی خوب و منعطف پرداخت شده است..و دیگر نکته ی مثب کار این است که سرعت حرکت داستان با موضوع انتخاب شده کاملا مناسب است.
شرم گلبهی
داستان از کیفیت خوبی برخوردار است..مثل همیشه نکته ی مثبت شروع قوی داستان رو می شه توی آن حس کرد،این شروع قوی نتیجه ی فضای خوب پرداخت شده ی کار است..داستان خوب شروع می شود..خوب ادامه پیدا می کند و خیلی بهتر پایان می یابد..تنها مسئله ای که در این داستان نسبت به بقیه ویژگی های این داستان ضعیف تر عمل کرده به نظرم بخش flashback های خورده شده در داستان است...flashback ها دارای قوت است اما به نسبت دیگر ویژگی های داستان کمی ضعیف تر است.احساس می کنم این flashback ها خیلی پخته نیستند..با داستان هماهنگند اما جا برای پخته شدنشان هنوز هست و می توانست که پرداخت قوی تری داشته باشد..بخش پایانی داستان حرکت زیبایی به داستان می دهد و چرخش زیبایی رو در داستان ایجاد می کند.
تخت خالی
نمی دانم شاید من اشتباه می کنم..اما احسای می کنم شروع این داستان مانند بقیه کار ها خوب نبود و ضعیف تر عمل کرده است.و تعادل رو در داستان در بخش فضا سازی و پرداخت و حرکت کار مانند دیگر کارها نمی بینم..احساس می کنم کار هنوز خام مانده و جای زیادی برای پختگی دارد .موضوع انتخابی خوب است و لی احساس می کنم کار در حالت اتودمانده و خوب پرداخت نشده...فکر می کنم این کار با همین چارچوب باید دوباره پرداخت شود....
چاره ای غیر از این ندارم احمد گیرم روز تولدت باشد
موضوع داستان خوب است..و اتفاقات داستان هم خوب است ..فضاسازی خوب و پرداخت شخصیت داستان جالب توجه ..داستان روان پیش مر ود و این هم از نکات مثبت کار است..مسئله ای که شاید کمی ضعف به کار می دهد کش آمدن و کشیده شدن داستان بعد از گذر از بخش خوب آغازین کار تا رسیدن به بخش خوب میانی کار که به پارک می رسیم است...این بخش موجود بین بخش اول و بخش میانی کار برای اتصال این دو لازم است اما احساس می کنم کمی این بخش کشیده شده.و همین طور یک بخش پایانی داستان که به ذهن شخصیت دختر می پردازد می توانست خیلی بهتر از این پرداخت شود.
بوی گندت فراموشم نمی شه زن..
می توانم بگویم نویسنده فضای خوبی رو پرداخت کرده است اما از نظر کاری من شاید نتوانم نام داستان رو روی این کار قرار دهم..البته من داستان شناس نیستم و یک خوانندم..حس می کنم این کار بیشتر در بخش متن پرداخت شده تا داستان..شاید چون سیر حرکت نرمالی در داستان ندارد..و یا شاید من درکش نمی کنم.
عزیزم
در مورد این کار احساس می کنم موضوع انتخابی کمی سردرگم کننده است..گویا نویسنده یک هدف ذهنی خاصی را داشتهو برای نوشتن و نشان دادن آن ذهنیت خاص و تفکر خاص شروع به نوشتن این کار کرده است..چیزی که حتی گاهی در گنگ بودن بخش های داستان مشخص است چون داستان روان پیش نمی رود..احساس می کنم نویسنده برای نشان دادن آن ذهنیت باید داستان را واضح تر شاید پرداخت می کرد..
زنی که از دماغش متولد شد
می توان گفت داستان جزو آن دسته کارهای نویسنده است که از کیفیت خوبی برخوردار است..داستان را خوب شروع کرده ادامه داده و پایان خوبی نیز برایش در نظر گرفته.می توان درک کرد که نویسنده برای نوشتن هیچ کدام از بخش های داستان کمبودی در پرداخت داستان نداشته است.موضوع خوبی انتخاب شده و روش خوب و متن خوبی هم برای پرداخت به آن انتخاب شده.و حرکت داستان در کل مسیر کار متعادل و متناسب است .
مرد خم می شد و پای خود را می بوسید
این کار هم از کیفیت خوبی برخوردار است.فضای داستان را خیلی می پسندم..از تکراهای جلبی در پرداخت به محیط استفاده شده مانند قطره و تفسیر آن . مثل حالت کار قلب و....تکرارهایی که نه تنها زننده و خسته کننده نیست که بلکه به داستان رنگ می بخشد و زیبایی فضای آن را دوچندان می کند.داستان طوری پرداخت شده است که این بازه ی زمانی طولانی مدت چندساله ی داستان با سرعت خیلی خوبی حرکت می کند و هیچ خستگی را برای ذهن ایجاد نمی کند و آن قدر قدرت دارد که ذهن به راحتی می تواند میان این فواصل زمانی ارتباطی خوب برقرار کند.
صفحه ی بیست
کار باز هم خوب شروع می شود..و باز هم خوب ادامه می یابد و باز هم خوب تمام می شود.
فواصلی که توی کار آمده میان صفحات متن را جالب می کند و به ذهن حرکت و چرخش می بخشد.تغییر زوایا در داستان خوب صورت گرفته..با این که پرداخت داستان را دوست دارم اما احساس می کنم این کار پتانسیل خیلی بالاتری از این کاری که می بینیم را دارد و نویسنده می تواند با پرداخت بهتر و قوی تری کار را با کیفیت خیلی بیش تری ارائه دهد.احساس می کنم این کار با موضوع و فضا و زوایا و تغییر زوایا و قدرت نویسنده پتانسیل خیلی بیش تری را دارد.
پنجاه و هشت
میان داستان سردرگم می شوم،روان بودن کار تنها در کلمات آن است داستان روان پیش نمی رود..گویا یک جا هایی گیر می کند،داستان کند و تند می شود،فضا ملموس نیست و میان پرداخت داستان سردرگم می شوم..انگار نمی توانم ذهنیت نویسنده را درک کنم.داستان که تمام می شود باز باید برگردم و چند خط را دوباره بخوانم این به خاطر سردرگمی ایجاد شده دربخش های قبل از پایان داستان است.شروع این کار را به اندازه کارهای دیگر نمی پسندم..شاید همه تنها ریشه در ان سردرگمی ذهن من خواننده داشته باشد.
نام خانوادگی مستعار
کار باز هم خوب شروع می شود اما نه به نسبت دیگر کارها اما پایانش از آغازش بهتر است..flashback داستان خوب پرداخت شده اما سرعت کار خیلی خوب نیست..سریع است..کشیده می شود اما سریع است...اما انتخاب این کار برای بخش پایانی کتاب انتخاب خوبی است..
در کل می شود در مورد این کار فضاسازی ها و شروع ها ی خوب و روان بودن اکثرکارها را تحسین کرد و احساس می کنم اگر نویسنده بعضی کارها را با تعادل و تناسب سرعت حرکت بهتری کار می کرد و یا بعضی دیگر از کار ها که به آن ها اشاره کرده ام بیش تر و بهتر پرداخت شوند کارهای بهتری تولید می شود.و در کل با توجه به تمامی مسائل ذکر شده در تک تک اظهار نظرها در مورد تک تک داستان ها می توان این مجموعه کار را مجموعه ای قابل تحسین شمرد.
***********
سلام به نویسنده گرامی آقای حسن فرهنگی
زمانی که خواندن کتا ب شما را آغاز کردم با اولین داستان متوجه شدم که با نویسنده با تجربه رو به رو هستم.
اما درخوانش تفکری داستان با مشکل مواجه شدم یا راحت تر بگویم که همزادپنداری نداشتم/ در داستان دوم و سوم شما هم چنین مشکلی را داشتم. به خصوص که در داستان دوم و سوم که از راوی دوم شخص استفاده شده من در جاهایی این مبحث را همرا ه با اشکال دیدم.
اما خواندن داستان چهارم شما به نام شتر های عزیز شدیدا من را نسبت به قلم شما وابسته کرد. این داستان بسیاری از شرایط یک داستان خیلی خوب را دارد. روایت خوب. موضوع خوب.دیالوگ های خوب. شخصیت پردازی کوتاه و ملموس.سیرروایی خوب. اتفاقات به جا. نوستالوژی شترکه بعد به پلیس ها تبدیل می شود کار بسیار هنرمندانه ای بود ومن شدیدا از این داستان شما لذت بردم. در زمان دیالوگ مادرو پسر هم بسیار خوب کار شده بود به این صورت که پسر درباره فرار و اضافه خدمت حرف می زند و مادر درباره دغدغه های خودش بدون توجه به حرف های پسر. این داستان از روند بسیار خوبی برخوردار بود.
داستان پنجم شما . داستانی با روایت خوب است مثل داستان چهارمتان. البته این داستان باتوجه به پایان بندی پست مدرنش تفاوت خود را با داستان های قبلی بهتر به نمایش می گذارد. من این حرکت شما در پایان داستان به دلم نشست. اینکه خودتان را در کنار مخاطب قرار می دهید و می خواهید چیزی را توسط او دنبال بکنید جالب است دنیای داستان نویسی روز به این صورت پیش می رود امروزه همین انسان های اطراف ما در داستان ها هستند
اما نقدکلی نسبت به این پنج داستان شما که خواندم. اینکه چرا همه داستان ها باید این روایت خطی را پیروی کند. چرا سعی نمی کنید از فرم استفاده کنید. به این توجه داشته باشید یک الماس زمانی ارزش پیدا می کند که تراش بخورد به نظرم سه داستان اول شما تراش خورده نیست اگر هم خورده به چشم نمی آید . اما بازهم عرض می کنم که شیفته داستان شترهای عزیز شما هستم و امیدوارم روزی درباره این داستان صحبت بیشتری بکنیم و هم چنین دررابطه بادیگر داستان های شما که متاسفانه تا امروز موفق به خواندن تمام آنها نشده ام.
ضمن تشکر از جنابعالی برایتان آرزوی موفقتیت و به روزی دارم.
*********
1 - مدتها بود که فکر می کردم ایرانیها هیچ وقت در زمینه فیلم سازی و داستان کوتاه نویسی پیشرفت نخواهند کرد. تا اینکه مجموعه ی داستان کوتاه از آسمون بارون می یاد لی لیا به دستم رسید.
اول از همه طرح روی جلد نظر آدم را جلب می کند. دست نوشته ای باران خورده روی کاغذی نم کشیده. و اسم لیلا که خط خورده و به لی لیا تبدیل شده. فکر می کنم این طرح همه ی آن چیزی که قبل از خواندن مجموعه باید دانست را به خواننده القا می کند. که همان طور که می بینیم فضای تمام داستان های مجموعه ابری و بارانی است.
اکثر داستان های این مجموعه دیالوگی هستند بین مردی نویسنده مآب و زنی احساسی. مردهای اکثر داستان ها مردهایی خودخواه و سنتی هستند که در فضای مدرن رو به پست مدرن داستان ها نمی نشینند. و زنهایی که از مدرنیسم تنها عریانی و آرایش را آموخته اند.
نویسنده در طول مجموعه به نوعی سعی دارد به نویسنده بودن خودش تاکید کند. زاویه دید بارها به طوری هوشیارانه در طی یک داستان عوض می شود. که این تغییر خواننده را گیج می کند. و در مورد حقیقی بودن شخصیت های داستان ها به شک می اندازد...
نقطه اوج این تاثیر در داستان صفحه بیست به چشم می خورد. راوی بارها عوض می شود. شخصیت اصلی داستان ناشناخته است. و به حدی این تردید در خواننده جان می گیرد که به وجود خودش نیز شک می کند.
کل مجموعه داستان از آسمون بارون می یاد لی لیا پرسه ای است بین خیال و واقعیت. که از نظر من این این نقطه اوج قلم نویسنده است.
در کل گرچه این کتاب بدون اشکال نیست ولی با خواندن آن این امید در آدم جان میگیرد که ما هم در زمینه ی داستان کوتاه رو به پیشرفت هستیم.
به این امید که فضای تکراری بین داستان های این مجموعه از خصوصیات آن باشد و در کتابهای بعدی نویسنده شاهد همین فضا نباشیم....
نوشتن درباره کتاب آقای فرهنگی، با تکیه بر کتاب حاضر، به معنای نادیده گرفتن وی به عنوان یک نویسنده حرفه ای است. فرهنگی در کارنامه آثار دیگری هم دارد و نگاهی به باقی آثار او و سیر تحولی که در این آثار داشته است، نشان از رشد او دارد. یادم می اید جایی در نقد اولین یا دومین اثر او کسی خواسته بود که حسن را جدی بگیریم اما آثارش را با صبر و حوصله بخوانیم. در مورد این اثر بخش دوم این توصیه را باید جدی گرفت و برای خوانش تمامی داستان ها، صبر و حوصله به خرج داد. در برخی از داستان ها مثل عزیزم و پنجاه و هشت، داستان با یک بار خواندن در ذهن جای نمی گیرد. اما برخی از داستان ها هم خواننده را با خودش می کشد. متاسفانه به علت اینکه تنها فرصت یک بار خوانش این کتاب را داشتم، نمی توانم نقد دقیق تری مخصوص هر داستان ارائه بدهم. سوای اینکه تجربه نقد مکتوب هم مشکلاتی دارد.
کوتاه سخن اینکه ،نویسنده ی توانای این کتاب ،با زبانی خودمانی و استفاده از کلماتی که در مکالمات هر روزه ی مردم ،بارها شنیده می شود ،احساسات ،عواطف و واقعیات دنیای پاک زنان را بیان نموده و اشاره به شرایط سخت زن بودن در جامعه ی مردسالار ایران می نماید به طوریکه تفاوت شرایط زندگی ی اجتماعی ی زن و مرد در اجتماع رو به مدرنیزه شدن ما در لحن نیمه تلخ این کتاب مشهود است . چه بسا تلاش نویسنده ،در جهت شناساندن حقوق ( ناشناخته مانده ی ) زنان است !
**********
کتاب این ماه از آسمون بارون میآد لی لیا : اثر حسن فرهنگي
در حاشیه ی از آسمون بارون مياد لي ليا
حسن فرهنگي
آخرين اثر منتشر شده ي حسن فرهنگي مشتمل بر 16 داستان كوتاه است، كه در تمامي آنها صداي يكنواخت راوي كه به شدت مرد است، زير سايه ي غالب نويسنده از داستاني به داستان ديگر مي لغزد و تمامي پرده ها، با جابجايي هاي جزئي، اتفاقات شبيه به هم منجر به بن بست گفتگو را ترسيم مي كند. روابط حاكم بر مجموعه به شدت زخمي و آلوده به ناسزا است.
اولين داستان مجموعه با «صداي آژير بلند بود» آغاز مي شود. و سعي نويسنده و به تبع آن راوي در جهت حفظ اين فضا تا پايان مجموعه از كليه ي زواياي درگير ماجرا، آشكار است.
هر نوع اجتماع با پيرامون در نهايت منجر به شكست و پشيماني راوي مي شود.
راوي به تعريف جالبي از اجتماع خانوادگي و به موازات آن اجتماع انساني رسيده است:
«يك زن خوب و يك بچه ي خوب و امكان اينكه بتواني توي كنجي بنشيني و كتاب بخواني ص 18»
در همين يك جمله راوي (نويسنده) تكليف خود را با خود و بقيه روشن مي كند: تمايل به گوشه و كنج در مثلث رويايي روابطي كه ترسيم كرده است. اين در حالي است كه او تلاش مي كند مجموعه اش را به كساني تقديم كند كه ديوارهاي ارتباطي را فرو مي ريزند!
مهمترين مسئله ارتباطي راوي (نويسنده)، ارتباط آلوده به تكرار و بي حوصله گي او با زن است. اغلب روابط راوي با زنان همسايه به عاشقي و آشفتگي دائمي كشيده مي شود.
همسايگي زنان مورد توجه راوي نكته ي مهمي است كه بحث را به ابتدائي ترين و دروني ترين برخورد عاشقانه ي او مي كشاند. اين موضوع در «مرد خم مي شد و پاي خود را مي بوسيد» به شكل عرياني گزارش مي شود:
«دكتر گفت استخوان دردت ريشه در كودكي ات دارد. لبخند زدم گفتم دكتر كودك كودك هم نبودم. ص 134»
در اين داستان تصاوير دقيق و شاعرانه اي از آغشتگي اوليه ي راوي به مسئله ي زن اتفاق افتاده و انتقال ماجرا از بيرون به درون او، در درك درد لذت بخش فروخوردگي معشوقه، به شكل قابل توجهي گزارش مي شود:
« آن قدر تمرين كرده ام كه زق زق پاهايم با ريزش قطره ها همزمان باشد. پاهام زق مي كشند يك قطره مي افتد پائين از قلبم. پاهام زق مي كشند، همزمان يك قطره ي ديگر ...» ص 139
اين نكته در بررسي گره ي روابط راوي با معشوقه هاي بيروني موثر است. در « بوي گندت فراموشم نمي شه زن» راوي را با انبوهي از تصاوير احتمالي، تنها مي بينيم.
اين داستان شرحي دقيق است از ديرينه شناسي زنان پيرامون، كه به شدت آغشته به بدگماني است.
اقدام انقلابي او در نابودي تصوير ذهني خود از معشوقه ي نخستين در برخوردي اعترافي ، منجر به برهنگي نمادين ديوار و سوختگي در تمايلات بيروني مي شود. در اين داستان بازتاب جابجايي تصاوير بيروني و دروني راوي از زن، مسئله چشم چراني هاي دائمي اش را ، در كل مجموعه، به توجيهي رواني مي كشاند.
مسئله اي كه در برخورد برون مرزي و توريستي راوي با زن نيز، با رعايت فاصله اي حسرت برانگيز، از صفحه ي نمايشگر تلويزيون، پشت پنجره و تختي خالي گزارش مي شود.
و نكته ي جالب توجه در نمود اين خالي بزرگ پيرامون راوي، پيگيري انتخاب زن سال از فضايي مجازي است و نمايش فاصله ي فرهنگي گزينش آن با فضاي وطني او.
در «طبقه ي دوم» شاهد خطر آغشتگي دائمي راوي با زنان پيرامونش هستيم. در اين داستان علي رغم تصوير بي تعلقي كه ترسيم مي شود، او را در عاقبتي مسري به ناچار در طبقه ي دوم آپارتماني كه در حكم شبكه اي از روابط اجباري است، گرفتار مي يابيم.
تجسس در روابط از دغدغه هاي آشكار راوي ست. چنانكه در توصيفات شفاف او از پيرامون به كرات به اين موضوع برخورد مي كنيم. در «صفحه ي بيست» نويسنده با انتخاب شغل مورد دلخواه سرانجام راوي را به شكل قانوني درگير اين مسئله مي كند. نكته جالب توجه اين داستان ريشه يابي بحران رواني يك ارولوژيست است كه خود تمام عمر را صرف سركشي در شخصي ترين مسائل ديگران كرده است. ظهور نمادين اين ارولوژيست به وضعيت در حال جستجوي خود راوي باز مي گردد كه علي رغم تلاش نويسنده در بازآفريني و انطباق نقطه ي تمركز آنها، تقريبا ناكارآمد از آب در مي آيد.
مسئله ي مهمي كه در ارتباط با شخصيت پردازي عناصر قصه وجود دارد، سعي نويسنده در شكستن چارچوب قراردادي «ليلا»ئي (معشوقه) گذشته است، كه در اين راستا با شكستن ساختار تركيبي حروف، آنها را مابين ليلي و ليلا در رفت و برگشت قرار مي دهد. اما در جهت لي ليائي كردن شخصيتهاي زن هيچ اقدام موثري انجام نمي دهد. زنان راوي همه در حد يك تيپ، يك شكل، تكراري، لوس و دوست نداشتني باقي مي مانند. تمام آنها زنان عشوه گر و فريبكار و حوصله سربري از آب درآمده اند. كه در ابتدا مورد عشق واقع شده و بعد زندگي راوي را به تيره گي كشانده اند. حتي وقتي وارد فضاي كافه اي - روشنفكري «زني كه از دماغش متولد شد» نيز مي شويم كسي كه روبروي او نشسته با حفظ تمام ويژگيها، وجهي ديگر از همان زني است كه در يك مهماني زنانه، مقدار مهريه اش را به رخ ديگران مي كشد.
گذشته از اين، تلاش نويسنده در ساختار شكني فرم روايي داستانها، منجر به اتفاقات تك و توك مثال زدني مي شود. اين مسئله در داستان اين خانه سياه و سفيد است نيز به شكل ناخودآگاه، اعتراف شده است:
« دلم مي خواست سوار بر اسب مي آمدم پيشت و به اسبم مي گفتم كه اسبت را ببوسد. من در خانه ي سياه تو در خانه ي سفيد ولي نمي شد. مي گفتي بازي به هم مي ريزد و حالا مدتهاست من به به يك بازي فكر مي كنم كه اسبها به شكل ال حركت نكنند.» ص 36
ولي در مجموع حسن فرهنگي در برخوردي اغراق گون با حضور لحظه به لحظه ي خود بر فضاي روايي، قالب روايتها را چنان در چارچوبهاي دلخواه خود مي بندد كه از خانه اي به خانه ي ديگر، در حال جابجا كردن مهره ها به روشي قانونمند پايبند مانده و بازي را به شكل دلخواه خود ادامه مي دهد. تا حدي كه سايه ي سنگين او در فضاي روايي، شباهت زيادي به صحنه ي عروسك گرداني پيدا كرده است.
رهبري سركوبگرانه ي او فضاي كلي مجموعه را با مسئله ي بحران هويت مواجه كرده است.
درگيري با «نام» كه شخصيتها را در وضعيت شناوري قرارداده، در جاي جاي اثر به چشم مي خورد. اين موضوع با دخالت خلاقانه ي مختوم در دست بردن به نام معشوقه آغاز شده و به شكل هاي مختلفي ادامه مي يابد:
«اسمت را هم بايد عوض مي كردم، لعيا اسمي نبود كه بتوانم دوستش داشته باشم»ص98
نمي دانم چه كسي خواست اسمم حسين باشد.... در هر حال اسمم حسين است.ص45
اينكه هي مي گويي اسمت احمد نيست، ولي من احمد صدات مي كنم.ص87
يحيي هم اسم مورد علاقه ي من نبود به خاطر همين هم هي صدات مي كردم مردص103
و...
برخورد با مسئله ي بحران هويت در شترهاي عزيز شدت مي گيرد. در اين داستان راوي از مشخصات شناسنامه اي خود فاصله گرفته و در رويارويي آرزومندانه اش با مادر در فاصله اي كه ايجاد مي شود ناگهان به يك سرباز در برابر يك زن تبديل مي شود.
در اين داستان مسئله هويت فرهنگي نويسنده نيز با طرح برخي مسائل به شكل نماديني در جابجايي نشانه ها، به چالش كشيده مي شود.
در «نام خانوادگي مستعار» نويسنده كه فصل مشترك بيشتري را با راوي پيدا كرده، به شكل مشخص تري به مسئله هويت، پدر و نام خانوادگي نزديك مي شود. او در شجره نامه ي قراردادي خود به دنبال نام خانوادگي جعلي خويش ، قصد خروج از مرزهاي كشورش را دارد و از قضا قرار است به سرزميني وارد شود كه سواحل افسونگري را برايش به ارمغان خواهد آورد، اما گويا بحران پشتوانه و هويت، مرزها را به بيرون از او مسدود كرده است:
«كاش مي توانستم نام پدرم را هم به ياد بياورم و اين بهانه هم از دستشان گرفته شود و بزنم بيرون از اين خراب شده. » ص 163
در فضاي اين داستان است كه گره هاي رواني راوي شروع به باز شدن مي كنند. پيش از اين او را در برخوردي توريستي و موقتي در بيرون از مرز، ملاقات كرده بوديم و رگه هايي از شكل گيري آرزوي هجرت از داشته ها و گذشته ها ي ملال آور، به سمت اجتماعي آرماني را در او سراغ داشتيم. در «نام خانوادگي مستعار» كه شايد به شكل آگاهانه اي در يك جمع بندي كلي در پايان مجموعه قراردارد. نويسنده و راوي را در جهت جامه پوشاندن به تصاوير ذهني شان مي بينيم كه آنهم در شبكه اي از روابط زخمي و غير قابل اعتماد ترسيم شده توسط خودشان، در نهايت به بن بست مي كشد:
«حالا باز بايد مي رفتم كارخانه و مي ايستادم پاي كوره و مثل سگ جان مي كندم. بايد مشخصاتم را از يك آشنايي بپرسم كه دفعه ديگر اين قدر گيج نشوم.» ص 167