
تولد اين شعر بغضي بود كه شكست تا روزمره گي را دوباره آغاز كنم ! و دوست نازنينم فرزاد اديبي دلتنگي اش را به پوستر منتقل كرد.براي ديدن و دريافت پوستر در اندازه ي بزرگتر اين جا را كليلك كنيد.
به مرگ تو رشك مي برم
دخترك زيباي ثانيه هاي گلوله و خشم
وقتي دراز به دراز
نگاه در نگاه مي دوزي و بي هيچ آهي و افسوسي
فواره اي از خون مي پراكني؛
وقتي به چشم هاي وقيح كسي زل مي زني
كه گلوله را بر گلوگاهت كاشته
و
پلك نمي زني
تا اراده ي تغيير را
بي هيچ هراسي
و بي هيچ ندامتي
به رخ بكشي
به مرگ تو رشك مي برم.
هنگامي كه معصوميت آميخته به خون ِ
خواهران اندوه و حسرت و ستم را
در يك ثانيه ي درخشان
براي همگان معني مي كني
رشك مي برم به مرگ تو
وقتي با لبخندي حتي
به قاتلت مي فهماني كه دوستش داري!
خوشا مردني از اين دست
كه خفته گان را بيدار مي كند
و بيداران را به مرگ خودآگاهان
به مرگ تو رشك مي برم
دخترك ثانيه هاي عبوس

آن دو مرد بازي مي كنند.
باز مي كنند در را
يكي بمب از آسمان مي ريزد
روي خانه ي ما
كه مردي پنهان شده است اينجا
ديگري بمب مي سازد
پرت مي كند از خانه ي ما
به مردي كه پنهان شده است آنجا
دو مرد ما را نمي بينند
در دست يكي بمب
در ذهن يكي بمب
و ما زير دست و ذهنشان
له مي شويم.
حالا كه اين نامه را برايتان مي نويسم
دو مرد بر روي ما مي دوند و
همديگر را تهديد مي كنند
اما ما را نمي بينند
ما له شده ايم.
*غزه به خاطر كودكان زيبايش مستحق آرامش و صلح است.
وقتي كنار هم دراز مي كشيم
و تو با رنگ ارغواني به من نگاه مي كني
و تو مي گويي دوستت دارم
اما رنگت ارغواني است
مي فهمم كه
دوستت دارم براي كه ؟
كه به دروغ به من كه:
نه ..!
هيچ كس، كسي را با رنگ ارغواني
نمي تواني دوستش داشته باشي و حجم تند ارغوانيت اتاق را پر كرده باشد.
من قلبم تنگ شده باشد در آن اتاق كه همه ي حجمش رنگ ارغواني
و دروغي بزرگ بر لبهاي تو
فقط دروغي بزرگ كه:
دوستت دارم!
خيانت رنگ ارغواني دارد عزيزم
رنگ ارغواني تند
و من اين را از حجم واژگانت مي فهمم كه همه اتاق را پر مي كند
و قلب من تنگ مي شود چون ديگر جايي براي او نيست.
من خيانت را مي فهمم، خيلي خوب مي فهمم .با رنگ ارغواني تند بر چهره ات.
------------------------------------
دست دست كه مي كنم
دستهايم براي گدايي دراز است چون
چيزي گم شده
چيزي شبيه آبي
چيزي شبيه آسمان
چيزي شبيه تن
وطن
در نگاه كفترهاي كوچه ي ما
در دل دل ِ دستهاي من
چيزي گم است.
آسمان ِ خانه ي من
كفتر ندارد
و كودكي كه گدايي مي كند
دست...
نه!
دارد
دستهايي كه زير ِ پيراهن چركين پنهان
دست دست مي كند كه
چيزي بگويمش
و تا مي گويم بوسه
تا مي آيم بگويم عشق
تا مي آيد بپرسد پدر
تا مي خواهم بگويم وطن
ماشيني روي لبخندم ويراژ مي دهد
و خنده ام له مي شود
خنده هاي ماسيده بر سنگفرش پياده رو را....
نه
اين خنده براي او خنده نمي شود
دست دراز مي كنم
دست ندارد كه دراز
--------------------------------------------------------------------------------------
مي گويند بهار مي رسد. من مدام مي نويسم.اين روزها كاري بهتر از نوشتن نيست. مي گويند همه براي عيد مهيا مي شوند من كودك بي دستي را مي بينم كه دستهايش را براي گدايي دراز كرده است.
1
اصابت گلوله بر گلوي كودك
به جرم اعتراض
از سر گرسنگي
يا تشنگی
یا خیس کردن پوشک که ونق می زند
اصابت گلوله بر گلوي كودك
2
پينوكيو
كودك خوشبخت هزاره ي سوم
كه لبهاش، به انسداد سلولهاي چوب مبتلاست
و
هيچ نمي گويد
مگر روايتي كه از دل پدر ژپتو بر آيد.
پينوكيو
كودك خوشبخت تمامي ي اعصار
كه معده اش به انسداد سلولهاي چوب مبتلاست
تا گرسنه نشود
حتي اگر در خيال پدر ژپتو نيز بگذرد كه
گرسنگي موهبتي است انساني
پينوكيو
كودك خوشبخت
كه نه سخني دارد براي گفت و
نه معده اي براي خورد و
نه چشمي براي خواب و
نه آلتي براي فرو كردن در هر روزنه اي
:اي كاش
فرو مي بست خالق من نيز
تمامي شيارهايي را كه هر انساني لاجرم
بدان ها انسان است.
شياري بنام چشم كه بايد از آن ديد
شياري بنام دهان كه بايد از آن بلعيد
شياري بنام گوش كه بايد از آن شنيد
شياري بنام منخرين كه بايد از آن نفس كشيد
شياري بنام آلت تناسلي كه بايد از آن پس داد و
پس گرفت
و شياري بنام مقعد كه بايد از آن گاهي...
...فقط گاهي
پينوكيو
با تو سخن مي گويم
و اين گناهي است بزرگ
و
تو سخن نمي گويي
مگر روايتي از پدر ژپتو
و اين خوشبختي توست.
كاشكي
اي كاشكي
من نيز تراشيده مي شدم از چوب
بي هيچ دشواري انسان بودني
و بي هيچ شياري براي هيچ كاري
3
اصابت گلوله بر گلوي كودك
به جرم اعتراض
از سر گرسنگي
يا تشنگي
یا خیس کردن پوشک که ونق می زند
اصابت گلوله بر گلوي كودك
داستانسروده ها(۱)
ديروز سري به مادر بزرگم زدم كه ديگر توان راه رفتن ندارد و توي حياط صداي هلهله ي بچه ها نمي پيچد.از تنهاييش گفت و اينكه هيچ كس به او سر نمي زند و از فاميلهاي ريز و درشتي حرف زد كه هر كدام گرفتار زندگيشان هستند و من دلم گرفت.از اينكه چگونه زندگي پرنشاطمان در تاريخ كوتاه قامتمان دفن شد و حالا در تنهايي هايمان مي پوسيم و زندگيمان تهي از معناست.ياد داستانسروده اي افتادم كه ده سال پيش در اعتراض به وضعيت موجود نوشته بودم و دردهایمان را شعار داده بودم. شب مغموم و افسرده آن را تايپ كردم كه در خودم و فرهنگ به تاراج رفته ايمان مروري بكنم و به یاد روزهای از دست رفته ایمان آه بكشم.شايد روزي معجزه اي رخ دهد..شاید.
دلم به هق هق ِ ابرهاي زادگاهم لك زده است
دلم به سينه ي دريده و تكه تكه ي سپيد...
دلم براي خودم لك زده است.
به عكسهاي كودكيم
هلهله هاي نجيبانه ي مادر
خنده هاي خاكستري پدر
و تمام كساني كه دوستشان دارم.
به بركه هاي زادگاهم كه مرا با خود بردند.
به هستهايي كه نيستند..
دلم برا ي خودم...
تمام لحظه هاي من در دل بركه ها جاريست
دلم كه مي گيرد هوس مي كنم باران ببارد
و باران نمي بارد.
سالهاست كه هيچ بركه اي لحظه هاي تلخ مرا ثبت نكرده است
من در اين كوير
چه زود فراموش مي شوم.
فصل فصلِ فراموشي فصلِ خاموشي است.
اينجا ديگر هيچ وقت بوي باران؛ بوي كاگل نخواهد بود.
اينجا بادهاي مصنوعي،فريب تلخي است براي كساني كه مي گويند
چه هواي باراني خوبي.
و نواري كه از زادگاهم آورده ام رعد وبرق مي زند و من
مي
با
رم
###
مادر دلم گرفته است
تمام با تو بودن در جاري بركه هاست
چرا راهمان دور
چقدر راهمان دور است
مي خواهم زلفهايت را كه شانه مي كردي
در باد
در باران
و رقص پاهايت را در بركه ؛
تماشا كنم.
چرا زمان كه مي گذرد پاهاي تو از رقصيدن نمي مانند؟
ما قدم از قدم برنداشته خسته ايم.
اينجا هيچ كس مرا ثبت نمي كند.
چشم به راه پسرت نباش
ما مرده گانيم.
من فراموش كرده ام ديروز
چگونه راه مي رفتم
چگونه مي خنديدم
فصل فصلِ فراموشي ،فصلِ خاموشي است.
چه تلخ است اينگونه تلخ
اينگونه آسان
بر گذشته پشت پازدن
نامه هايت دير مي رسد
نامه هاي سرگشاده ات چه دير مي رسد و من پير مي شوم
نوشته اي:
-هر روز اهالي تو را روي شاخه انار كه ازآنجا به آينه ي بركه نگاه مي كني و كاكلت را درست مي كني؛مي بينند.
نوشته اي:
تو هر روز با مائي،
اينجايي.
و هر روز دختري به بهانه ي اينكه رود خواهر اوست آغوش باز مي كند و تو را كه مي خندي به آغوش مي فشارد و گريه مي كند.
مي نويسم:
من حتي نام كسانم را از ياد برده ام
و نام تو را.
خوب شد كه مادر واژه ي مشتركي است براي تمامي زنها
مي نويسم:
اينبار برايم نام برادرانم را بنويس كه دورتادور زادگاهم سبز ايستاده اند و براي هر بهانه اي مي رقصند.و نام دختري كه بهانه مي گيرد و ساعتها خود را به آغوش من مي سپارد
و حتي آنجا مادياني را مي شناختم كه
به سوتي مي مرد و به سوتي زنده مي شد.
مرگ و زندگي در فاصله ي دو سوت زدن
كه ماديان را از كسي كه دوستش دارد جدا مي كند و جدا نمي كند.
اين يعني عاشق شدن.
ديگر حرفي نيست.
حديثي نيست.
اگر نامه هايم را سفيد مي فرستم دلخور نباش
اينجا حرفي براي گفتن نيست
اينجا هر روز ما مي ترسيم كه آفتاب نتابد و لايه ي ازن پاره شود
و ناگاه زمين وزن ما را تحمل نكند و بلرزد.
من مي ترسم.
به گوش اهالي زادگاهم نرسد
مردانمان نبايد افسوس بخورند
نبايد...افسوس...افسوس
اينجا هميشه مرداني كه آواز مي خوانند
آرامش مردان ديگر را سلب مي كنند.
و پچپچه ها شروع مي شود
" مبادا فضا پر شود و ما نتوانيم نفس بكشيم."
اينجا كودكان در نقاشي خود قفس مي كشند
نوشته اي:
-زيباترين دختر آسمان را آفتاب به زادگاهم پيش كش كرده است و اسمش را گذاشته ايد آيدا.
چه زود اسمها فراموش مي شوند.
آيدا
آيدا
آيدا
چه زيبا بود اما حالا چه سود؟
- آيدا دستهايم را بگير
اسمم را بگو
اسمم را بگو
دستم را بگير
آيدا،آفتاب همسايه ي ديوار به ديوارمان بود. باران كه مي باريد او در را باز مي كرد
ناز مي كرد و من در حياط خانه اشان هزاران دختر مي ديدم به نامهاي شبنم،مريم،آلاله ...
می خندیدند مي خنديدند و تو تنها كسي بودي كه اسمت آيدا بود.
آيدا...
افسانه ي غريبي است
اينجا هر چيزي كه در ذهن نگنجد اسمش را افسانه مي گويند.
يعني تو،
آيدا، هيچ وقت نبوده اي.
يعني مادر كه تا دورترين نقطه ي جهان با رودها سفر كرده است نبوده است.
و لبخندهاي خاكستري پدر.
آيدا،
آيدا،
بيا از كودكيمان بگوئيم.
شب بود،ماه پشت ابر بود.تو با سوت من زنده مي شدي و مي گفتي دوستت دارم.
و به تعداد مردمان زادگاهم صدا تكرار مي شد.دوستت دارم.دوستت دارم
دوستت...
معجزه بود آری.
شنيده ام هنوز هم كه هنوز است بهانه مي گيري و مي فهمم تدارك معجزه ي تازه در سرداري
منتظر مي نشينم و ثانيه ها را مي شمارم.
ثانيه ها را مي شمارم.مي شمارم
مي شما
مي مي مي مي