
"از آسمون بارون می یاد لی لیا" از غرفه ی کاروان

چاپ نوبت سوم رمان "لیلی بهانه ی ناگزیر" غرفه ی انتشارات تکا

"خاطرات عاشقانه ی یک گدا"انتشارات علمی

"نويسنده نمي ميرد،ادا در مي آورد" توسط انتشارات ورجاوند چاپ شده است. با توجه به اينكه كتابهاي نشر فوق توسط انتشارات ثالث توزيع مي شود در صورت موجودي مي توانيد كتاب را از آنجا تهيه كنيد.
از آسمون بارون مي ياد لي ليا
داستان از فرم نوشتاری جالبی استفاده می کند ،و در کل دارای سیر حرکتی زمانی مناسبی است که خوب می تواند این حرکت زمانی را به ذهن انسان القا کند و این حرکت زمانی آن قدر واضح است که می تواند مانند یک راهنما دست ذهن انسان را بگیرد و قدم قدم او را در طول داستان با نویسنده همراه کند اما این وضوح در کل داستان مشخص است،من به شخصه احساس می کنم که این تناسب حرکت میان اپیزودها و بخش های واقعیت و خیال موجود در بافت داستان به خوبی برقرار نشده است و احساس می کنم انگار فواصل زمانی و موقعیتی قرار گرفته شده بین واقعیت و خیال قدرت برقراری ارتباط رو با بافت داستان را از ذهن خواننده می گیرد.شاید اگر این دو بخش در بافت داستان نزدیک تر حرکت می کرد از سردرگمی من خواننده کم می شد؛البته این مسئله در کل داستان نیست در بخش هایی کاملا تناسب رو بین واقعیت و خیال می شه درک کرد اما در بخش هایی به خصوص در بخش های میانی داستان این تناسب کمرنگ ترمی شود.و همین طور احساس می کنم انتخاب این کار به عنوان اولین داستان این کتاب خیلی انتخاب خوبی نیست.
طبقه ی دوم
احساس می کنم که نویسنده نه تنها توی این داستان بلکه در تمام کارهای موجود در این کتاب به وضوح این توانایی اش را اثبات کرده است که داستان را خوب شروع می کند،توی این داستان همین اتفاق می افتد،خواننده با یک شروع خوب روبه رو می شود و بعد از خواندن بخش اولیه با فضاسازی داستان کاملا سازگار شده و این جزو نقاط قوت کار است که من خواننده از همان ابتدای داستان بتوانم خودم را در بافت داستان قرار بدم یعنی آن قدر فضا برایم خوب باشد که می توانم با تک تک جمله های داستان ارتباط برقرار کنم و کاملا فضای داستان در ذهنم مشخص است به طوری که گویا خودم هم می توانم وارد داستان شوم و خود را جای هریک از شخصیت هابگذارم...می توانم پا به پای ذهن نویسنده به طبقه ی پنجم بروم حتی فضای خانه ی این شخصیت را ببینم برای او میان ذهنم چهره ایجاد کنم با تک تک رفتار های عادت گونه اش زندگی کنم و حتی تک تک پله هایی که او از آن پایین می آید در داستان را با او پایین بیایم و راحت می توانم جای دیگر شخصیت های داستان قرار گیرم..این خیلی خوب است،داستان کاملا ملموس می شود.در بخش میانی داستان افاق جالبی می افتد ،وقتی اپیزود داستان عوض می شود با وجود اینکه خیلی سریع این اتفاق می افتد هیچ اتفاق بدی نمی افتد هیچ سردرگمی برای من خواننده پیش نمی آید و بخش جالب کار این جاست که با وجود عوض شدن اپیزود ذهن خیلی سریع با متن سازگار می شود به طوری که من خواننده ای که به آن شدت داخل فضای داستان بودم حالا جایم تغییر می کند یعنی ذهن من هم با تغییر اپیزود زاویه اش تغییر می کند و حالا من با شخصیت جدید سازگار می شوم ولی هنوز همان قدر با فضا هماهنگم،اما به نظر من مسئله ای که پیش می یاد اینه که ذهن خیلی سریع چرخیده و همین که با محیط هماهنگ می شه داستان به پایان می رسه..من نوعی احساس می کنم بخش دوم داستان خیلی مثل بخش اول داستان به فرد فرصت نمی دهد و انگار خیلی سریع پیش می رود منظورم این نیست که متن کوتاه است نه!!!حرکت داستان سریع می شود شاید اگر از نظر حرکتی با سرعت موجود در بخش اول حرکت می کرد داستان خیلی بهتر می توانست ذهن را تحریک کند تا با او گام بردارد و درآخر نیز ذهن خواننده از حرکت داستان جا نمی ماند.
این خانه سیاه و سفید است
این داستان نیز مانند داستان قبل از شروع خوبی برخوردار است شاید بتوان گفت حتی از شروع بهتری بر خوردار است ..داستان با فضاسازی جالبی آغاز می شه و ادامه پیدا می کنه..فضای ملموسی دارد و داستان یک خوبی بزرگی که دارد این است که خیلی روان پیش می رود.وقتی ذهن من خواننده وارد داستان می شود با فضای آن سریعا ارتباط برقرار می کند در همین حال نویسنده رابطه ای قوی و خوبی بین ظاهر کلمات،حرکت داستان،فضای موجود،flashback ها و feedback هایی که در داستان می خورد ، و بین روند بازی داستان و زندگی حقیقی و فرامتن های موجود در داستان برقرار می کند، شخصیت سازی جالبی دارد و با وجود تمام فرامتن های داستان هیچ سختی را در درک داستان برای من خواننده ایجاد نمی کند این روان بودن داستان باعث جلوگیری از خستگی ذهن خواننده می شود.اما من باز هم مثل قبل با سرعت حرکت داستان مشکل پیدا می کنم، اگر داستان را به سه قسمت تقسیم کنیم.. داستان با حرکت خوبی شروع می شه که سرعت کاملا مناسبی داره ،اما میانه ی داستان داستان انگار سخت جلو می رود،انگار سرعت داستان کم می شه ،کند حرکت می کنه، داستان کش می یاد و انرژی ذهن را می گیرد در همین حال که با کندی حرکت می کنه در قسمت نهایی سرعت داستان زیاد می شه و شاید حتی کمی از ابتدای داستان سریع تر پیش می ره و این تعادل داستان رو کم می کنه.انتهای داستان خیلی سریع جمع می شود.
شتر های عزیز
کار خوبی است...کار خیلی خوبی است..نمی توانم روی آن ایرادی بگذارم..شاید اگر یک منتقد داستان بودم می توانستم این کار رو بکنم.ولی الان فقط از دید یک خواننده نظر می دهم..نویسنده خوب خیلی خوب فضا سازی کرده.. راطه ی خوبی بین فرامتن داستان و متن روان و ساده ی داستان و فضای ملموسش وجود داره....سرعت داستان متناسبه و خیلی روان پیش میره..و............
کار خوبیه
یکی از مرد ها خیلی باید فکر بکند
از نظر کیفیت کار متشابه با کار قبلی است..کار متعادلی است و فرامتن های داستان و رفت و برگشت زمانی است که در ابتدای داستان ازش استفاده شده از دید من خواننده خیلی چشمگیر است...داستان از کیفیت کاری خیلی خوبی برخوردار است ، و همین طور به قشنگی موضوع انتخاب شده رو بررسی کرده است که همین مسئله است که باعث می شود این داستان داستان کلیشه ای نباشد ، دلیلش پرداخت خوبی است که روی این موضوع شده است.اما به نظر من اگر در بخش پایانی داستان راوی وارد فضای داستان نمی شد و ذهن خواننده را با فضا تنها می گذاشت بهتر بود،احساس می کنم ورود راوی در انتهای داستان یک تداخل نه چندان پررنگی را ایجاد می کند.
گره گشایی
مهم ترین نکته مثبت این کار ،پرداخت خوب و فضاسازی ملموس و خوب آن است..به نحوی که روند داستان مثل یک فضایی در مقابل ذهن من خواننده نقش می گرد که گویا دست من خواننده دوربینی داده شده که می توانم آن فضا را از میان این دوربین نگاه کنم،که در این صورت توانایی زوم کردن ،چرخش و تند و کند کردن فضا را نیز دارم..فضا خیلی خوب و منعطف پرداخت شده است..و دیگر نکته ی مثب کار این است که سرعت حرکت داستان با موضوع انتخاب شده کاملا مناسب است.
شرم گلبهی
داستان از کیفیت خوبی برخوردار است..مثل همیشه نکته ی مثبت شروع قوی داستان رو می شه توی آن حس کرد،این شروع قوی نتیجه ی فضای خوب پرداخت شده ی کار است..داستان خوب شروع می شود..خوب ادامه پیدا می کند و خیلی بهتر پایان می یابد..تنها مسئله ای که در این داستان نسبت به بقیه ویژگی های این داستان ضعیف تر عمل کرده به نظرم بخش flashback های خورده شده در داستان است...flashback ها دارای قوت است اما به نسبت دیگر ویژگی های داستان کمی ضعیف تر است.احساس می کنم این flashback ها خیلی پخته نیستند..با داستان هماهنگند اما جا برای پخته شدنشان هنوز هست و می توانست که پرداخت قوی تری داشته باشد..بخش پایانی داستان حرکت زیبایی به داستان می دهد و چرخش زیبایی رو در داستان ایجاد می کند.
تخت خالی
نمی دانم شاید من اشتباه می کنم..اما احسای می کنم شروع این داستان مانند بقیه کار ها خوب نبود و ضعیف تر عمل کرده است.و تعادل رو در داستان در بخش فضا سازی و پرداخت و حرکت کار مانند دیگر کارها نمی بینم..احساس می کنم کار هنوز خام مانده و جای زیادی برای پختگی دارد .موضوع انتخابی خوب است و لی احساس می کنم کار در حالت اتودمانده و خوب پرداخت نشده...فکر می کنم این کار با همین چارچوب باید دوباره پرداخت شود....
چاره ای غیر از این ندارم احمد گیرم روز تولدت باشد
موضوع داستان خوب است..و اتفاقات داستان هم خوب است ..فضاسازی خوب و پرداخت شخصیت داستان جالب توجه ..داستان روان پیش مر ود و این هم از نکات مثبت کار است..مسئله ای که شاید کمی ضعف به کار می دهد کش آمدن و کشیده شدن داستان بعد از گذر از بخش خوب آغازین کار تا رسیدن به بخش خوب میانی کار که به پارک می رسیم است...این بخش موجود بین بخش اول و بخش میانی کار برای اتصال این دو لازم است اما احساس می کنم کمی این بخش کشیده شده.و همین طور یک بخش پایانی داستان که به ذهن شخصیت دختر می پردازد می توانست خیلی بهتر از این پرداخت شود.
بوی گندت فراموشم نمی شه زن..
می توانم بگویم نویسنده فضای خوبی رو پرداخت کرده است اما از نظر کاری من شاید نتوانم نام داستان رو روی این کار قرار دهم..البته من داستان شناس نیستم و یک خوانندم..حس می کنم این کار بیشتر در بخش متن پرداخت شده تا داستان..شاید چون سیر حرکت نرمالی در داستان ندارد..و یا شاید من درکش نمی کنم.
عزیزم
در مورد این کار احساس می کنم موضوع انتخابی کمی سردرگم کننده است..گویا نویسنده یک هدف ذهنی خاصی را داشتهو برای نوشتن و نشان دادن آن ذهنیت خاص و تفکر خاص شروع به نوشتن این کار کرده است..چیزی که حتی گاهی در گنگ بودن بخش های داستان مشخص است چون داستان روان پیش نمی رود..احساس می کنم نویسنده برای نشان دادن آن ذهنیت باید داستان را واضح تر شاید پرداخت می کرد..
زنی که از دماغش متولد شد
می توان گفت داستان جزو آن دسته کارهای نویسنده است که از کیفیت خوبی برخوردار است..داستان را خوب شروع کرده ادامه داده و پایان خوبی نیز برایش در نظر گرفته.می توان درک کرد که نویسنده برای نوشتن هیچ کدام از بخش های داستان کمبودی در پرداخت داستان نداشته است.موضوع خوبی انتخاب شده و روش خوب و متن خوبی هم برای پرداخت به آن انتخاب شده.و حرکت داستان در کل مسیر کار متعادل و متناسب است .
مرد خم می شد و پای خود را می بوسید
این کار هم از کیفیت خوبی برخوردار است.فضای داستان را خیلی می پسندم..از تکراهای جلبی در پرداخت به محیط استفاده شده مانند قطره و تفسیر آن . مثل حالت کار قلب و....تکرارهایی که نه تنها زننده و خسته کننده نیست که بلکه به داستان رنگ می بخشد و زیبایی فضای آن را دوچندان می کند.داستان طوری پرداخت شده است که این بازه ی زمانی طولانی مدت چندساله ی داستان با سرعت خیلی خوبی حرکت می کند و هیچ خستگی را برای ذهن ایجاد نمی کند و آن قدر قدرت دارد که ذهن به راحتی می تواند میان این فواصل زمانی ارتباطی خوب برقرار کند.
صفحه ی بیست
کار باز هم خوب شروع می شود..و باز هم خوب ادامه می یابد و باز هم خوب تمام می شود.
فواصلی که توی کار آمده میان صفحات متن را جالب می کند و به ذهن حرکت و چرخش می بخشد.تغییر زوایا در داستان خوب صورت گرفته..با این که پرداخت داستان را دوست دارم اما احساس می کنم این کار پتانسیل خیلی بالاتری از این کاری که می بینیم را دارد و نویسنده می تواند با پرداخت بهتر و قوی تری کار را با کیفیت خیلی بیش تری ارائه دهد.احساس می کنم این کار با موضوع و فضا و زوایا و تغییر زوایا و قدرت نویسنده پتانسیل خیلی بیش تری را دارد.
پنجاه و هشت
میان داستان سردرگم می شوم،روان بودن کار تنها در کلمات آن است داستان روان پیش نمی رود..گویا یک جا هایی گیر می کند،داستان کند و تند می شود،فضا ملموس نیست و میان پرداخت داستان سردرگم می شوم..انگار نمی توانم ذهنیت نویسنده را درک کنم.داستان که تمام می شود باز باید برگردم و چند خط را دوباره بخوانم این به خاطر سردرگمی ایجاد شده دربخش های قبل از پایان داستان است.شروع این کار را به اندازه کارهای دیگر نمی پسندم..شاید همه تنها ریشه در ان سردرگمی ذهن من خواننده داشته باشد.
نام خانوادگی مستعار
کار باز هم خوب شروع می شود اما نه به نسبت دیگر کارها اما پایانش از آغازش بهتر است..flashback داستان خوب پرداخت شده اما سرعت کار خیلی خوب نیست..سریع است..کشیده می شود اما سریع است...اما انتخاب این کار برای بخش پایانی کتاب انتخاب خوبی است..
در کل می شود در مورد این کار فضاسازی ها و شروع ها ی خوب و روان بودن اکثرکارها را تحسین کرد و احساس می کنم اگر نویسنده بعضی کارها را با تعادل و تناسب سرعت حرکت بهتری کار می کرد و یا بعضی دیگر از کار ها که به آن ها اشاره کرده ام بیش تر و بهتر پرداخت شوند کارهای بهتری تولید می شود.و در کل با توجه به تمامی مسائل ذکر شده در تک تک اظهار نظرها در مورد تک تک داستان ها می توان این مجموعه کار را مجموعه ای قابل تحسین شمرد.
***********
سلام به نویسنده گرامی آقای حسن فرهنگی
زمانی که خواندن کتا ب شما را آغاز کردم با اولین داستان متوجه شدم که با نویسنده با تجربه رو به رو هستم.
اما درخوانش تفکری داستان با مشکل مواجه شدم یا راحت تر بگویم که همزادپنداری نداشتم/ در داستان دوم و سوم شما هم چنین مشکلی را داشتم. به خصوص که در داستان دوم و سوم که از راوی دوم شخص استفاده شده من در جاهایی این مبحث را همرا ه با اشکال دیدم.
اما خواندن داستان چهارم شما به نام شتر های عزیز شدیدا من را نسبت به قلم شما وابسته کرد. این داستان بسیاری از شرایط یک داستان خیلی خوب را دارد. روایت خوب. موضوع خوب.دیالوگ های خوب. شخصیت پردازی کوتاه و ملموس.سیرروایی خوب. اتفاقات به جا. نوستالوژی شترکه بعد به پلیس ها تبدیل می شود کار بسیار هنرمندانه ای بود ومن شدیدا از این داستان شما لذت بردم. در زمان دیالوگ مادرو پسر هم بسیار خوب کار شده بود به این صورت که پسر درباره فرار و اضافه خدمت حرف می زند و مادر درباره دغدغه های خودش بدون توجه به حرف های پسر. این داستان از روند بسیار خوبی برخوردار بود.
داستان پنجم شما . داستانی با روایت خوب است مثل داستان چهارمتان. البته این داستان باتوجه به پایان بندی پست مدرنش تفاوت خود را با داستان های قبلی بهتر به نمایش می گذارد. من این حرکت شما در پایان داستان به دلم نشست. اینکه خودتان را در کنار مخاطب قرار می دهید و می خواهید چیزی را توسط او دنبال بکنید جالب است دنیای داستان نویسی روز به این صورت پیش می رود امروزه همین انسان های اطراف ما در داستان ها هستند
اما نقدکلی نسبت به این پنج داستان شما که خواندم. اینکه چرا همه داستان ها باید این روایت خطی را پیروی کند. چرا سعی نمی کنید از فرم استفاده کنید. به این توجه داشته باشید یک الماس زمانی ارزش پیدا می کند که تراش بخورد به نظرم سه داستان اول شما تراش خورده نیست اگر هم خورده به چشم نمی آید . اما بازهم عرض می کنم که شیفته داستان شترهای عزیز شما هستم و امیدوارم روزی درباره این داستان صحبت بیشتری بکنیم و هم چنین دررابطه بادیگر داستان های شما که متاسفانه تا امروز موفق به خواندن تمام آنها نشده ام.
ضمن تشکر از جنابعالی برایتان آرزوی موفقتیت و به روزی دارم.
*********
1 - مدتها بود که فکر می کردم ایرانیها هیچ وقت در زمینه فیلم سازی و داستان کوتاه نویسی پیشرفت نخواهند کرد. تا اینکه مجموعه ی داستان کوتاه از آسمون بارون می یاد لی لیا به دستم رسید.
اول از همه طرح روی جلد نظر آدم را جلب می کند. دست نوشته ای باران خورده روی کاغذی نم کشیده. و اسم لیلا که خط خورده و به لی لیا تبدیل شده. فکر می کنم این طرح همه ی آن چیزی که قبل از خواندن مجموعه باید دانست را به خواننده القا می کند. که همان طور که می بینیم فضای تمام داستان های مجموعه ابری و بارانی است.
اکثر داستان های این مجموعه دیالوگی هستند بین مردی نویسنده مآب و زنی احساسی. مردهای اکثر داستان ها مردهایی خودخواه و سنتی هستند که در فضای مدرن رو به پست مدرن داستان ها نمی نشینند. و زنهایی که از مدرنیسم تنها عریانی و آرایش را آموخته اند.
نویسنده در طول مجموعه به نوعی سعی دارد به نویسنده بودن خودش تاکید کند. زاویه دید بارها به طوری هوشیارانه در طی یک داستان عوض می شود. که این تغییر خواننده را گیج می کند. و در مورد حقیقی بودن شخصیت های داستان ها به شک می اندازد...
نقطه اوج این تاثیر در داستان صفحه بیست به چشم می خورد. راوی بارها عوض می شود. شخصیت اصلی داستان ناشناخته است. و به حدی این تردید در خواننده جان می گیرد که به وجود خودش نیز شک می کند.
کل مجموعه داستان از آسمون بارون می یاد لی لیا پرسه ای است بین خیال و واقعیت. که از نظر من این این نقطه اوج قلم نویسنده است.
در کل گرچه این کتاب بدون اشکال نیست ولی با خواندن آن این امید در آدم جان میگیرد که ما هم در زمینه ی داستان کوتاه رو به پیشرفت هستیم.
به این امید که فضای تکراری بین داستان های این مجموعه از خصوصیات آن باشد و در کتابهای بعدی نویسنده شاهد همین فضا نباشیم....
نوشتن درباره کتاب آقای فرهنگی، با تکیه بر کتاب حاضر، به معنای نادیده گرفتن وی به عنوان یک نویسنده حرفه ای است. فرهنگی در کارنامه آثار دیگری هم دارد و نگاهی به باقی آثار او و سیر تحولی که در این آثار داشته است، نشان از رشد او دارد. یادم می اید جایی در نقد اولین یا دومین اثر او کسی خواسته بود که حسن را جدی بگیریم اما آثارش را با صبر و حوصله بخوانیم. در مورد این اثر بخش دوم این توصیه را باید جدی گرفت و برای خوانش تمامی داستان ها، صبر و حوصله به خرج داد. در برخی از داستان ها مثل عزیزم و پنجاه و هشت، داستان با یک بار خواندن در ذهن جای نمی گیرد. اما برخی از داستان ها هم خواننده را با خودش می کشد. متاسفانه به علت اینکه تنها فرصت یک بار خوانش این کتاب را داشتم، نمی توانم نقد دقیق تری مخصوص هر داستان ارائه بدهم. سوای اینکه تجربه نقد مکتوب هم مشکلاتی دارد.
کوتاه سخن اینکه ،نویسنده ی توانای این کتاب ،با زبانی خودمانی و استفاده از کلماتی که در مکالمات هر روزه ی مردم ،بارها شنیده می شود ،احساسات ،عواطف و واقعیات دنیای پاک زنان را بیان نموده و اشاره به شرایط سخت زن بودن در جامعه ی مردسالار ایران می نماید به طوریکه تفاوت شرایط زندگی ی اجتماعی ی زن و مرد در اجتماع رو به مدرنیزه شدن ما در لحن نیمه تلخ این کتاب مشهود است . چه بسا تلاش نویسنده ،در جهت شناساندن حقوق ( ناشناخته مانده ی ) زنان است !
**********
کتاب این ماه از آسمون بارون میآد لی لیا : اثر حسن فرهنگي
در حاشیه ی از آسمون بارون مياد لي ليا
حسن فرهنگي
آخرين اثر منتشر شده ي حسن فرهنگي مشتمل بر 16 داستان كوتاه است، كه در تمامي آنها صداي يكنواخت راوي كه به شدت مرد است، زير سايه ي غالب نويسنده از داستاني به داستان ديگر مي لغزد و تمامي پرده ها، با جابجايي هاي جزئي، اتفاقات شبيه به هم منجر به بن بست گفتگو را ترسيم مي كند. روابط حاكم بر مجموعه به شدت زخمي و آلوده به ناسزا است.
اولين داستان مجموعه با «صداي آژير بلند بود» آغاز مي شود. و سعي نويسنده و به تبع آن راوي در جهت حفظ اين فضا تا پايان مجموعه از كليه ي زواياي درگير ماجرا، آشكار است.
هر نوع اجتماع با پيرامون در نهايت منجر به شكست و پشيماني راوي مي شود.
راوي به تعريف جالبي از اجتماع خانوادگي و به موازات آن اجتماع انساني رسيده است:
«يك زن خوب و يك بچه ي خوب و امكان اينكه بتواني توي كنجي بنشيني و كتاب بخواني ص 18»
در همين يك جمله راوي (نويسنده) تكليف خود را با خود و بقيه روشن مي كند: تمايل به گوشه و كنج در مثلث رويايي روابطي كه ترسيم كرده است. اين در حالي است كه او تلاش مي كند مجموعه اش را به كساني تقديم كند كه ديوارهاي ارتباطي را فرو مي ريزند!
مهمترين مسئله ارتباطي راوي (نويسنده)، ارتباط آلوده به تكرار و بي حوصله گي او با زن است. اغلب روابط راوي با زنان همسايه به عاشقي و آشفتگي دائمي كشيده مي شود.
همسايگي زنان مورد توجه راوي نكته ي مهمي است كه بحث را به ابتدائي ترين و دروني ترين برخورد عاشقانه ي او مي كشاند. اين موضوع در «مرد خم مي شد و پاي خود را مي بوسيد» به شكل عرياني گزارش مي شود:
«دكتر گفت استخوان دردت ريشه در كودكي ات دارد. لبخند زدم گفتم دكتر كودك كودك هم نبودم. ص 134»
در اين داستان تصاوير دقيق و شاعرانه اي از آغشتگي اوليه ي راوي به مسئله ي زن اتفاق افتاده و انتقال ماجرا از بيرون به درون او، در درك درد لذت بخش فروخوردگي معشوقه، به شكل قابل توجهي گزارش مي شود:
« آن قدر تمرين كرده ام كه زق زق پاهايم با ريزش قطره ها همزمان باشد. پاهام زق مي كشند يك قطره مي افتد پائين از قلبم. پاهام زق مي كشند، همزمان يك قطره ي ديگر ...» ص 139
اين نكته در بررسي گره ي روابط راوي با معشوقه هاي بيروني موثر است. در « بوي گندت فراموشم نمي شه زن» راوي را با انبوهي از تصاوير احتمالي، تنها مي بينيم.
اين داستان شرحي دقيق است از ديرينه شناسي زنان پيرامون، كه به شدت آغشته به بدگماني است.
اقدام انقلابي او در نابودي تصوير ذهني خود از معشوقه ي نخستين در برخوردي اعترافي ، منجر به برهنگي نمادين ديوار و سوختگي در تمايلات بيروني مي شود. در اين داستان بازتاب جابجايي تصاوير بيروني و دروني راوي از زن، مسئله چشم چراني هاي دائمي اش را ، در كل مجموعه، به توجيهي رواني مي كشاند.
مسئله اي كه در برخورد برون مرزي و توريستي راوي با زن نيز، با رعايت فاصله اي حسرت برانگيز، از صفحه ي نمايشگر تلويزيون، پشت پنجره و تختي خالي گزارش مي شود.
و نكته ي جالب توجه در نمود اين خالي بزرگ پيرامون راوي، پيگيري انتخاب زن سال از فضايي مجازي است و نمايش فاصله ي فرهنگي گزينش آن با فضاي وطني او.
در «طبقه ي دوم» شاهد خطر آغشتگي دائمي راوي با زنان پيرامونش هستيم. در اين داستان علي رغم تصوير بي تعلقي كه ترسيم مي شود، او را در عاقبتي مسري به ناچار در طبقه ي دوم آپارتماني كه در حكم شبكه اي از روابط اجباري است، گرفتار مي يابيم.
تجسس در روابط از دغدغه هاي آشكار راوي ست. چنانكه در توصيفات شفاف او از پيرامون به كرات به اين موضوع برخورد مي كنيم. در «صفحه ي بيست» نويسنده با انتخاب شغل مورد دلخواه سرانجام راوي را به شكل قانوني درگير اين مسئله مي كند. نكته جالب توجه اين داستان ريشه يابي بحران رواني يك ارولوژيست است كه خود تمام عمر را صرف سركشي در شخصي ترين مسائل ديگران كرده است. ظهور نمادين اين ارولوژيست به وضعيت در حال جستجوي خود راوي باز مي گردد كه علي رغم تلاش نويسنده در بازآفريني و انطباق نقطه ي تمركز آنها، تقريبا ناكارآمد از آب در مي آيد.
مسئله ي مهمي كه در ارتباط با شخصيت پردازي عناصر قصه وجود دارد، سعي نويسنده در شكستن چارچوب قراردادي «ليلا»ئي (معشوقه) گذشته است، كه در اين راستا با شكستن ساختار تركيبي حروف، آنها را مابين ليلي و ليلا در رفت و برگشت قرار مي دهد. اما در جهت لي ليائي كردن شخصيتهاي زن هيچ اقدام موثري انجام نمي دهد. زنان راوي همه در حد يك تيپ، يك شكل، تكراري، لوس و دوست نداشتني باقي مي مانند. تمام آنها زنان عشوه گر و فريبكار و حوصله سربري از آب درآمده اند. كه در ابتدا مورد عشق واقع شده و بعد زندگي راوي را به تيره گي كشانده اند. حتي وقتي وارد فضاي كافه اي - روشنفكري «زني كه از دماغش متولد شد» نيز مي شويم كسي كه روبروي او نشسته با حفظ تمام ويژگيها، وجهي ديگر از همان زني است كه در يك مهماني زنانه، مقدار مهريه اش را به رخ ديگران مي كشد.
گذشته از اين، تلاش نويسنده در ساختار شكني فرم روايي داستانها، منجر به اتفاقات تك و توك مثال زدني مي شود. اين مسئله در داستان اين خانه سياه و سفيد است نيز به شكل ناخودآگاه، اعتراف شده است:
« دلم مي خواست سوار بر اسب مي آمدم پيشت و به اسبم مي گفتم كه اسبت را ببوسد. من در خانه ي سياه تو در خانه ي سفيد ولي نمي شد. مي گفتي بازي به هم مي ريزد و حالا مدتهاست من به به يك بازي فكر مي كنم كه اسبها به شكل ال حركت نكنند.» ص 36
ولي در مجموع حسن فرهنگي در برخوردي اغراق گون با حضور لحظه به لحظه ي خود بر فضاي روايي، قالب روايتها را چنان در چارچوبهاي دلخواه خود مي بندد كه از خانه اي به خانه ي ديگر، در حال جابجا كردن مهره ها به روشي قانونمند پايبند مانده و بازي را به شكل دلخواه خود ادامه مي دهد. تا حدي كه سايه ي سنگين او در فضاي روايي، شباهت زيادي به صحنه ي عروسك گرداني پيدا كرده است.
رهبري سركوبگرانه ي او فضاي كلي مجموعه را با مسئله ي بحران هويت مواجه كرده است.
درگيري با «نام» كه شخصيتها را در وضعيت شناوري قرارداده، در جاي جاي اثر به چشم مي خورد. اين موضوع با دخالت خلاقانه ي مختوم در دست بردن به نام معشوقه آغاز شده و به شكل هاي مختلفي ادامه مي يابد:
«اسمت را هم بايد عوض مي كردم، لعيا اسمي نبود كه بتوانم دوستش داشته باشم»ص98
نمي دانم چه كسي خواست اسمم حسين باشد.... در هر حال اسمم حسين است.ص45
اينكه هي مي گويي اسمت احمد نيست، ولي من احمد صدات مي كنم.ص87
يحيي هم اسم مورد علاقه ي من نبود به خاطر همين هم هي صدات مي كردم مردص103
و...
برخورد با مسئله ي بحران هويت در شترهاي عزيز شدت مي گيرد. در اين داستان راوي از مشخصات شناسنامه اي خود فاصله گرفته و در رويارويي آرزومندانه اش با مادر در فاصله اي كه ايجاد مي شود ناگهان به يك سرباز در برابر يك زن تبديل مي شود.
در اين داستان مسئله هويت فرهنگي نويسنده نيز با طرح برخي مسائل به شكل نماديني در جابجايي نشانه ها، به چالش كشيده مي شود.
در «نام خانوادگي مستعار» نويسنده كه فصل مشترك بيشتري را با راوي پيدا كرده، به شكل مشخص تري به مسئله هويت، پدر و نام خانوادگي نزديك مي شود. او در شجره نامه ي قراردادي خود به دنبال نام خانوادگي جعلي خويش ، قصد خروج از مرزهاي كشورش را دارد و از قضا قرار است به سرزميني وارد شود كه سواحل افسونگري را برايش به ارمغان خواهد آورد، اما گويا بحران پشتوانه و هويت، مرزها را به بيرون از او مسدود كرده است:
«كاش مي توانستم نام پدرم را هم به ياد بياورم و اين بهانه هم از دستشان گرفته شود و بزنم بيرون از اين خراب شده. » ص 163
در فضاي اين داستان است كه گره هاي رواني راوي شروع به باز شدن مي كنند. پيش از اين او را در برخوردي توريستي و موقتي در بيرون از مرز، ملاقات كرده بوديم و رگه هايي از شكل گيري آرزوي هجرت از داشته ها و گذشته ها ي ملال آور، به سمت اجتماعي آرماني را در او سراغ داشتيم. در «نام خانوادگي مستعار» كه شايد به شكل آگاهانه اي در يك جمع بندي كلي در پايان مجموعه قراردارد. نويسنده و راوي را در جهت جامه پوشاندن به تصاوير ذهني شان مي بينيم كه آنهم در شبكه اي از روابط زخمي و غير قابل اعتماد ترسيم شده توسط خودشان، در نهايت به بن بست مي كشد:
«حالا باز بايد مي رفتم كارخانه و مي ايستادم پاي كوره و مثل سگ جان مي كندم. بايد مشخصاتم را از يك آشنايي بپرسم كه دفعه ديگر اين قدر گيج نشوم.» ص 167
مروری بر مجموعه "از آسمون بارون می یاد لی لیا"در سایت جن و پری
متن معرفی کتاب: زمانی این نظریه رسم بود که داستان نوشته شود تا با خیالپردازی از دنیای واقعی دور شویم. هنوز هم این نظریه طرفداران پر و پا قرص خودش را دارد. داستان مینویسند و میخوانند تا فراموش کنند کجا هستند. نوشتن میشود ابزاری برای رها شدن از دردها و رنجها. اما حسن فرهنگی تمام تلاش خودش را میکند که خوانندهاش را بکشاند وسط زندهگی، درست همانقدر گند و مزخرف که واقعا هست. «از آسمون بارون مییاد لیلیا» مجموعهیی است کوچک، با یک طرح جلد عصبی کننده، شامل بر شانزده داستان که هر کدام روایتی از زندهگی شهری، به تیرهترین شکل ممکن را روایت میکند. آنچه کتاب را جذاب میکند، فرم روایتهاست که هر بار تازه میشود و چهارچوب مستحکمی برای خیالپردازی ناتورالیستی به دست نویسندهی داستانها میدهد.
داستانها روی فرم بازی میکنند. اولین داستان کتاب، که نام خود را به کل مجموعه بخشیده است، ترکیبیست از بازی با روایتهای واقعی و خیالی از یک زندهگی، از عشق شروع میشود و دنبال میشود تا زمان مرگ مرد. راوی زن است. یک جا عاشق. یک جا مجنون. یک جا تحقیر شده. یک جا زندهگی کرده. یک جا زجر کشیده. این روند دنبال میشود تا کلیتی به ساختار کتاب به صورت کلی بدهد: زندهگی در شکلهای گوناگون آن. حسن فرهنگی، علاقهی خاصی دارد تا شکل سادیستی زندهگی را نقش بزند. درست است که داستانهایی که او نوشته، از لحاظ ارزشهایی حرفهیی در سطحی مناسب قرار دارند و ایراد داستاننویسی جدییی به اثر او وارد نیست، اما طرح سیاهی که او در این داستانها زده است، راحت میتوانند اعصاب خواننده را خرد کنند. «گرهگشایی» اوج چنین داستانهاییست که کتاب را پر کردهاند: زن جوانی در خیابانی راه میرود. رانندهی یک ماشین مزاحم او میشود. درگیر میشوند. شیشهی جلوی ماشین را با سنگ خرد میکند. تحقیر میشود. کتک میخورد. با ماشین دنبالاش میکنند. و سرانجام سوار ماشین میشود و میگوید:«هر کاری میخواهی باهام بکن.» آقای حسن فرهنگی سیاهیها را جمع کردهاند و در کتابشان عرضهمان ساختهاند.
کتاب کوچک جیبی نشر کاروان، خوانندهی ثابت نشر را دارد. میفروشد و دیده میشود. کتاب با تمام ارزشهایی که دارد، اثریست که باید با احتیاط با آن برخورد کرد. از واقعیتهای زندهگی مدرن امروزی میگوید: خیانت، فحشا، پول، فقرهای فرهنگی و اجتماعی، سیاهیها، تاریکیها. کتاب زیباست، و در عین حال بهراستی زننده.
بریدهیی از اثر: دستم را دراز کردم و نشانش دادم که هنوز سرش پایین بود و نشسته بود پای تخته نرد. من گفته بودم که تخته نرد را بیاورد. این هم آزمایش بود. خواسته بودم که اگر دیر کردم با خودش بازی کند تا بیایم. او هم داشت بازی میکرد. ندیده بودم که توی پارک دختری تخته نرد بازی کند. خیال کرده بودم که قبول نمیکند، اما قبول کرده بود. حتما شما هم با من هم عقیدهاید؛ تخته نرد بازی کردن توی پارک امتحان سنگینی نبود. هر دختری میتوانست از پسش بربیاید. پسره خندید. گفت: «موافقم.»
ازش خواهش کردم که برود کنارش بنشیند و شروع کند به حرف زدن. اول قبول نمیکرد. میترسید که دختر بیآبرویی کند و سروصدا راه بیندازد. مطمئنش کردم که اهل سروصدا نیست. دست بالا شاید زیر لبی فحشش بدهد که مزاحمش نشود. ازش عذرخواهی هم کردم که اگر فحشت داد به دل نگیر. برگرد بیا. گفتم: «موافقی که باید امتحانشون کرد.»
گفت: «من هم جای تو بودم همین کار را میکردم.»
(صفحهی 76 و 77 کتاب. داستان «شرم گلبهی».)
|
| |||
|
|
نقد مجموعه داستان "از آسمون بارون مي ياد لي ليا"در کانون ادبيات |
|
دويست و سي و سومين نشست هفته کانون ادبيات ايران به نقد و بررسي مجموعه داستان" از آسمون بارون مي ياد لي ليا" نوشته حسن فرهنگي اختصاص دارد. |



نوشته ي كوتاه خاطره در مورد مجموعه ي "از آسمون بارون مي ياد لي ليا"

اولین کتابی که از حسن فرهنگی خواندم حوالی سال 75 بود. "زن ها شبیه هم میخندند" از حوزه هنری... که آنموقع ها پای ثابت هفته نامه مهر بودم و در نمایشگاه ها ممکن نبود به نشرشان سر نزنم...
و حالا آخرین کتاب یا بهتر است بگویم تازه ترین کتابی که از او خوانده ام، "از آسمون بارون میاد لی لیا" ست از نشر کاروان.
پیش از هرچیز، شاید بد نباشد بگویم که، گرایش و علاقمندی ام به داستان کوتاه سال هاست که با من است. شاید از حوالی همان سال های 74-75 . آنموقع تعداد مجموعه داستان های کوتاه کم بود. حتی آثار نویسندگان بزرگ هم اغلب در رمان خلاصه میشد و داستان های کوتاهشان یا ترجمه نمیشد یا با اقبال عمومی مواجه نمیگردید... اما این روزها.. به لطف ازدیاد نویسندگان، مجموعه داستان های کوتاه زیاد شده است و امکان انتخاب را به خواننده میدهد و پیامدش اینکه، این علاقمندی باعث شده که کارهای خوبی هم ترجمه و روانه بازار شود.
و خب چیز عجیبی نیست اگر بگویم که بارها از خریدن این مجموعه ها سر خورده و دلزده شده ام و بارها هم به لذت وافری دست پیدا کرده ام.
از آسمون بارون میاد لی لیا" را صرفنظر از نظرات مثبتی که جلب کرده بود، به خاطر شناخت کمرنگ و رابطه ی دوستانه و مجازی ام با نویسنده، که همین وبلاگ نویسی باعثش شده، خریدم.
طرح جلد ساده، قشنگ و شاعرانه ای دارد که اگر مواردی که گفتم هم نبود قطعا سبب میشد در کتاب فروشی به سویش کشیده شوم. هرچند فکر میکنم شاید آن نور سپیدش نبود یا کم رنگتر می بود بهتر میشد.
به عادت خواندن مجموعه داستان ها، یک داستان را تصادفا انتخاب کردم: شتر عزیز.
نمیتوانم بگویم چقدر خوشم آمد و برایم جذاب بود. این شد که برگشتم و از اول کتاب تک تک داستان ها را خواندم.
از آسمون بارون میاد لی لیا، یک جورهایی انگار حدیث نفس نویسنده را هم در خود دارد. جای جای داستان به خیال و واقعیت تفکیک شده و گاهی واقعیت در تاثیر گذاری بر خیال پیشی میگیرند و گاه برعکس...
طبقه دوم را که میخواندم... دروغ چرا؟ راوی را گم کردم... برگشتم عقب و همان طبقه دوم که فکر میکردم باید طبقه آخر باشد، پیدایش کردم! داستان هایی مثل "یکی از مردها خیلی باید فکر بکند"، "گره گشایی"، "تخت خالی"، "مرد خم میشد و پای خود را میبوسید"، "پنجاه وهشت" و... داستان هایی کاملا متفاوت هستند یا شاید بهتر باشد به جای متفاوت بگویم نا متعارف.
مثلا "گره گشایی" را دوست داشتم اگر آن فاصله گذاری ها نبود یا از "یکی از مردها باید..." بیتشر لذت میبردم اگر پایانش آنطور نبود.
شیوه داستان گویی فرهنگی منحصر به خودش است. در عین حال نمیتوان آن را تعریف کرد. چه آنجا که به قول خودش داستانی کلاسیک تعریف میکند، چه آنجا که کاملا غیر معمول عمل میکند، آنقدر که گاهی فکر میکنم از بین چند داستان بی نام و نشان یکجور حسی و غریزی، میتوانم بفهمم کدامشان از این قلم تراوش کرده است. نکته جالب توجه دیگر در آثار او، نامگذاری داستان هاست. من خود نام های نامعمول این چنینی نه ساده و تک کلمه ای را بیشتر میپسندم و جذاب میدانم.
و... داستان هایی هم مثل "شرم گل بهی"، "عزیزم"، "نام خانوادگی مستعار" و... بودند که بی تردید مثل شتر عزیز دلنشین و ماندگار شده اند در ذهنم.
کلام آخر اینکه "از آسمون بارون میاد لی لیا" یک جورهایی شبیه این روزهای زرد و پاییزی با بوی خاک باران خورده است که به دل مینشیند.
مطالب مرتبط:
http://www.etemaad.com/Released/87-06-18/214.htm
http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?29302
http://kargozaaran.com/ShowNews.php?29968
http://kargozaaran.com/ShowNews.php?28337
يادداشتي بر مجموعه داستان« از آسمون بارون مي ياد لي ليا»، نوشته : حسن فرهنگي
ديوارهاي فرو ريخته، ديوارهاي فرو نريخته
علي حسن زاده
«تنها كلمات سكوت را مي شكنند»
«ساموئل بكت»
مقدّمه ي كوتاه: مجموعه داستان كوتاه «از آسمون بارون مي ياد لي ليا»؛ نوشته: حسن فرهنگي؛ توسط انتشارات كاروان به چاپ رسيده است و شامل شانزده داستان كوتاه است. داستان هاي كوتاه اين مجموعه را مي توان بر اساس شيوه ي نگارش عيني (روانشناسي رفتاري)؛ از نظر شيوه ي بيان (سبك) حداقل گرا؛ از نظر پايان بندي پايان باز، پايان بسته (پايان هاي غم ناك) و پايان ناگهاني؛ بر اساس شيوه ي برخورد با رخدادها واقعگرايانه، شگفت يا واقع گرايي جادويي (زني كه از دماغش متولّد شد) و پسامدرن (يكي از مردها بايد فكر كند، گره گشايي)؛ بر اساس تاثير گذاري بر مخاطب پرسشي؛ از نظر نثر كوتاه نويس؛ از نظر روايي آسان نويس (طرح روشن)؛ بر اساس نحوه انعكاس ديدگاهها تك صدايي؛ بر اساس شيوه بر خورد با شخصيت ها روان شناختي و جامعه شناختي و مردم شناختي، و بر اساس معنا فلسفي و اخلاقي ناميد.
داستان كوتاه «گره گشايي» فراداستاني است از زندگي دختري جوان، كه طي ماجراي تعقيب و گريزي در خيابان از دست مردي كه قصد برقراري ارتباط جنسي با او را دارد، به سبب مقاومت در برابر خواسته مرد شيشه ماشين او را با پرتاب سنگ مي شكند... امّا دست آخر دختر جوان دست از مقاومت بر مي دارد و مرد او را سوار ماشين اش مي كند. در انتهاي بند آغازين اين داستان نوشته شده است : « تا اينجا توانستم فضاي داستاني را ترسيم كنم و...» و بدينسان راوي حضور خودش را بر جسته مي سازد و به مخاطب فرضي مي گويد مي خواهد يك داستان كلاسيك تعريف كند. به گفته محققي به نام پتريشا وُ : «فراداستان آن نوعي از داستان نويسي است كه به نحوي خودآگاهانه و نظام مند توجه مخاطب را به تصنعي بودنش جلب مي كند تا از اين طريق پرسش هايي را در خصوص رابطه داستان و واقعيت طرح كند.» و همين است كه در آغاز اين بند نوشتم اين داستان كوتاه فراداستان است و فرا داستان نامي است كه به يكي از انواع ادبيات داستاني پسامدرن اطلاق مي شود. راوي در داستان حضور پيدا كرده و در مورد عناصر مختلف داستان اظهار نظر كرده است، مثلا به مخاطب فرضي گفته است اين بخش از داستان نقطه اوج داستان است و يا بخش ديگري اولين بحران داستان است... تا از اين طريق پرسش هايي را در خصوص رابطه داستان و واقعيت طرح كند. در حاشيه اضافه كنم كه حسن فرهنگي مانند برخي از داستان نويسان ما تصور نمي كند كه فراداستان يعني هرج و مرج نويسي و بي حساب و كتاب نويسي و صرف بازي هاي زباني و تكنيكي بدون هيچ گونه نظم نمادين و معنايي، داستان هاي كوتاه «گره گشايي»و «يكي از مردها خيلي بايد فكر كند» گواه اين مدعاست.
داستان كوتاه «شترهاي عزيز» داستاني مدرن و واقع گرايانه است. سربازی (رواي كه اوّل شخص است) بيست سال است مادرش را نديده است (مسئله روايت)؛ او ماجراي چگونگي رفتن مادرش را روايت مي كند و بعد از پادگان فرار مي كند. و از طريق شناسنامه پدرش فاميلي مادرش را پيدا مي كند. او توسط خاطراتي كه پدرش برايش نقل كرده است متوجه شده است دايي اش پليس است و نشاني دايي اش را گير مي آورد و با يكي از بچه هاي دايي اش طرح رفاقت مي ريزد و از طريق او نشاني عمه او را (مادر راوي) گير مي آورد و به سراغ مادرش مي رود. رمانتيسيسم غمناك ظريفي در ساختار اين داستان كوتاه واقع گراي مدرن تنيده شده است كه خود را در لايه هاي پنهان داستان و در بطن معاني روانشناختي و جامعه شناختي اثر عيان كرده است و لحن روايت را غم آلود كرده است و انگار همين اندوه است كه رهيافتي مي شود تا مخاطب فرضي زهر اندوه موجود در روايت داستان را بچشد و دست آخر تلخ شود و يا به عبارت ديگر با رواي داستان احساس همذات پنداري كند و در اندوهي كه نصيب او شده است شريك شود.
سخن آخر اينكه در داستان هاي پسامدرنيستي و به خصوص فرا داستان، واژه آرايي و صفحه آرايي داستان ها بدعت گذارانه است، يعني اينكه اگر نويسنده اي مي خواهد گيجي و تحير را القا كند مي تواند جمله را به صورت يك دايره تو در تو بنويسد تا مخاطب هم مجبور شود همينطور سر خودش را بگرداند تا آن را بخواند. مخاطب فرضي در اين مجموعه داستان با چنين شگردهايي مواجه مي شود كه براي نمونه از اين داستان ها مي شود ياد كرد از داستان هاي: طبقه دوم، اين خانه سياه و سفيد، نام خانوادگي مستعار. نكته ديگر اين است ايجاز موجود در اين داستان هاي اين مجموعه است كه نشان مي دهد حسن فرهنگي به سبك و سياق خيل عظيمي از داستان نويسان ايراني اهل روده درازي و سردرد دادن به مخاطب نيست و اين هم خوب است و هم قشنگ.
چاپ در روزنامه ي اعتماد - دوشنبه ۱۸ شهريور
صفحه یازده
چندی است كه با تردید دست در جیب میكنیم و مجموعه داستانی را میخریم به آن امید كه شاید این بار بخت یارمان باشد و به ازای پولی كه از كفمان میرود دستكم تكداستان دندانگیری چشممان را بگیرد كه اغلب نمیگیرد نه دندانمان را و نه چشممان را. با این وصف مجموعه داستان جدید حسن فرهنگی نزد ذائقه رنجور ما یك پدیده است چراكه بیشتر داستانهای آن از كیفیت خوبی برخوردارند. بهزعم نگارنده (حقیرش را به حكم كلیشهگریزی حذف كردم ) بعضی از داستانهای این كتاب چنان جاندار و لذتبخشاند كه در وصفشان میتوان واژگانی فراتر از خوب را به كار گرفت. بهطور كلی چنین مینماید كه نویسنده بر آن بوده تا ظرفیتها و صناعات ناشناخته یا كم شناختهتر داستانینویسی را تجربه كند و به فضای جدیدی از داستان كوتاه نزدیك شود. آنجا كه استفاده از این ظرفیتها و صناعات از مرز تجربه گذشته و به مهارت بدل گشته داستان قویتر و جاندارتری هم به بار نشسته است. داستان اول كه «از آسمون بارون میاد لی لیا» نام دارد یكی از همین داستانهای فرا خوب یا بهتر از خوب است. فصلبندی یك در میان(پی در پی) این داستان به «واقعیت» و «خیال» همخوانی هوشمندانهای با طرح داستان داشته كه تاثیر بسزایی در گیرایی داستان اول دارد. همین فصلبندی به اضافه چرخش مقام راوی بین شخصیتها، لباس برازندهای از جنس تار و پود تكنیك را برای داستان «طبقه دوم» بافته است. از دیگر داستانهای خوبتر از خوب این مجموعه میتوان به «این خانه سیاه و سفید است»، «گره گشایی»، «تخت خالی» و «نام خانوادگی مستعار» اشاره كرد كه در داستان آخر قرار دادن بخشی از فرم اداره گذرنامه نقشی مهم را در نزدیك شدن خواننده به فضای داستان عهدهدار است. به عبارت دیگر نویسنده با استفاده به موقع و بهجا از تكنیك همان ابتدای داستان بخش مهمی از فضای لازم را میسازد. این تناسب و هماهنگی بین طرح و تكنیك آن هم تكنیكهایی كه برای خواننده ایرانی چندان شناخته شده نیستند تنها در صورتی شكل میگیرد كه استفاده از آنها برای نویسنده درونی شده باشد. لذا نمیتوان نوآوریهای داستانهای نامبرده را تلاش حسن فرهنگی برای تجربهای متفاوت قلمداد كرد. این دیگرنه تجربه بلكه مهارت است.
چاپ در روزنامه ی کارگزاران

گاهی داستاننویس در چارچوب معیارهای متعارف داستان سعی در تجربه عرصههای تازه دارد. اینجاست که میتوان گفت هنوز پا از این چارچوب فراتر نگذاشته. بنابراین داستانهایش نیز هنوز داستان هستند.
البته یک پرسش از این نتیجه ناشی میشود: چارچوب داستان چیست؟ در پاسخ به این پرسش میتوان گفت داستان در کمترین تعریف، روایتی است همراه با شخصیتپردازی. اگر چنین تعریفی را بپذیریم، «حسن فرهنگی» در مجموعه خود هنوز داستاننویس است. درست است که گاه قصد دارد عرصههای تازهای را بررسی کند اما همچنان داستان مینویسد. حتی در آغاز داستان «نام خانوادگی مستعار» که نام خود را بصورت جدولی در این قصه مینویسد نیز از معیار داستان فراروی ندارد.
در این داستان با صناعات پسامدرن روبهرو هستیم. حضور نویسنده در داستان بهعنوان یکی از شخصیتهای داستانی از جمله این صناعات است و در مثال بالا کاملا آشکار است. اما نکته مهم این است که شاکله داستانهای مجموعه همچنان مدرن هستند. با این تفسیر میتوان گفت شاید داستانها با رنگ و بویی از محافظهکاری همراهند. نویسنده تنها در قالب داستان مدرن سعی دارد راههایی را آزمون کند. یا اینکه میتوان گفت او میخواهد در شکل داستان مدرن از صناعات پسامدرن استفاده میکند. هر چه باشد، چنین فرضهایی تنها به یک نتیجه خواهد انجامید و آنهم اینکه داستانهای حسن فرهنگی در این مجموعه همچنان «داستان» هستند. او همچنان به داستاننویسی معتقد است. تمام داستانهای او موضوع دارند و در تکههای روایی خود قابل درکاند. درست است که گاه روایتها میشکنند اما این شکست منجر به از دست رفتن رابطه مخاطب با داستان نمیشود و همه اینها نشان از «داستان»نویسی حسن فرهنگی دارند. این البته به شکل بدبینانه نوعی محافظهکاری (به معنای عدم جسارت نویسنده) است و به شکل واقعبینانه، اعتقاد نویسنده بر حفظ رابطه با مخاطب. نویسنده در مجموعه داستان «از آسمون بارون...» دوست دارد عرصههای تازهای را تجربه کند اما حاضر نیست تجربههای جدید او به قیمت از دست دادن مخاطب باشد. اگر در داستانها «قصه» دارد و اگر درونمایه اغلب آنها عشق است، به همین علت است. او در محدوده داستان، سعی میکند به ورطه تکرار نیز نیفتد و گاه با اتخاذ شیوههای روایی نامتعارف، در این محدوده آزمون میکند.
بهعنوان مثال در داستان «طبقه دوم»، او شکل طبقات را به شکل فصلها درمیآورد و صورتهای بالا و پایین رفتن راوی را در فصلهای خود تصویر میکند. چنین بازیهایی برخی مواقع حتی جذاب هم هستند. به خصوص در این داستان چنین جذابیتی بهوضوح دیده میشود اما آنچه او اکثرا بدان بیتوجه است، چیزی که در ظرف روایت میریزد. بهعنوان نمونه میتوان به داستان دوم اشاره کرد: «این خانه سیاه و سفید» است.
در این داستان نویسنده سعی دارد تکههایی روایی ایجاد کند که با بازی شطرنجِ طرفین از یکی به دیگری بلغزد. زمانیکه خانهها عوض میشوند روایت نیز جهش پیدا میکند. این به خودی خود تجربهای جالب است اما جملات دمِدستی نویسنده چندان جالب به نظر نمیرسند: «بعد از چند حرکت اسبها رسیدند به هم؛ راست میگفتی. پس همهاش بهانه بود. عقده خودم را انتقال داده بودم به اسبها. اسبها گرده به گرده هم ایستاده بودند و شیهه میکشیدند و...» (ص 37)
چاپ در روزنامه ي كارگزاران
نقد مجموعه داستان "گوشواره ی انیس" در کانون ادبیات ایران توسط حسن فرهنگی- مهسا محبعلی و محمدرضا گودرزی. جهت اطلاع از زمان و مکان برنامه روی گوشواره ی انیس کلیک کنید.
براي خريد اينترنتي كتاب از طريق سايت كاروان اينجا كليك كنيد
مجموعه داستان جديدم توسط نشر كاروان به چاپ رسيد و همين هفته در كتابفروشي ها توزيع خواهد شد. اميدوارم داستانهاي اين مجموعه ضمن ايجاد لذت خوانش ،دنياي بهتري را براي مخاطبينش به وجود بياورد.
پ.ن۱: محمد آقازاده نخستين نظر در مورد مجموعه را در وبلاگش نوشته است كه قسمتي از آن را در اينجا مي آورم.
پ.ن۲: "چهار ستاره مانده به صبح" هم پيشدستي كرده است و قبل از اينكه خبر همراه با عكس كتاب توسط سايتهاي خبري منتشر شود، مختصري در موردش نوشته است.همراه با عكس كتاب!دو روز بعد هم مطلبي با عنوان"زني كه از دماغش متولد شد " را در وبش گذاشته است.
همچنين "چهار ستاره مانده به صبح" زحمت طراحي وبلاگ جديدم را مي كشد. از اين به بعد نام وبلاگم به عنوان كتاب اخيرم تغيير خواهد كرد.با چاپ هر كتاب تازه اي نام وبلاگم بدان نام برگردانده خواهد شد.
پ.ن۳: دوستاني كه نقدي براي مجموعه مي نويسند در صورت امكان بنده را در جريان بگذارند تا لينكشان بدهم.
خبر چاپ کتاب در خبرگزاری ایسنا/معرفی کتاب در سایت خبرگزاری آتی بان
نقد كتاب در كانون ادبيات ايران
نقد مريم قهرماني از آسمون سنگ مي باره لي ليا
نقد اميد كاظمي در روزنامه كارگزاران داستانهاي فراداستان
نقد مهيار زاهد در روزنامه كارگزاران يك حراج فوق العاده
نقد علي حسن زاده در روزنامه اعتماد ديوارهاي فرو ريخته ، ديوارهاي فرونريخته
مروري بر كتاب در سايت جن و پري
نقدي توسط مهدي رضاي - سميرا نكوئيان - سيد علي پور طباطبايي - آرش بابايي ونگار پورشعبان در سايت پرشين بلاگ
نقدي توسط
لوح تقدیر جایزه مهرگان به رمان اخیرم"خاطرات عاشقانه ی یک گدا"تعلق گرفت و روزنامه آفتاب یزد نقدی بر آن چاپ کرد که به آن بهانه نقد را در وبلاگم می آورم.مطالب مرتبط با این رمان و نقدهای دیگر را در بخش رمانهای وبلاگ می توانید مشاهده نمایید.
نگاهي از زاويه ي ديگر به يك رمان
در پيچ و خم هاي روايت

سوسن نجف قلي زاده
ابتداي هر داستاني ورود به دنياي تازه اي را ترسيم مي كند و رمان "خاطرات عاشقانه ي يك گدا"در همان ابتدا نشان مي دهد كه با فضايي ضد داستان مواجه خواهيم شد.موضوعي،ذهن فرد فيلسوف مابي را آزار مي دهد ،اين موضوع در ظاهر ساده و بي ابهام است اما وقتي وارد مي شويم و مي خواهيم آن را از منظر شخصيت داستان ببينيم لايه هاي پنهان با وسعتي نامحدود ظاهر مي شوند.احساس مي شود شخصيت اصلي رمان مي خواهد خود را از قيد و بندهاي اجتماعي برهاند تا از اين طريق بر موضوع ذهني خودش غلبه يابد ولي با مطرح كردن موضوعاتي چون"عشق،اخلاق ،لذت،عاطفه ،زندگي روزمره و..."همچنين شبهه انداختن در آنها به صورتي غير مستقيم در خواننده شگفتي مي آفريند.وي مي خواهد مساله تكان دهنده اي را به خواننده القا كند كه گاه در طي خوانش رمان تصور مي كنيم كه اين شخصيت فيلسوف بيمار است.نوعي بيماري كاهنده كه او را از درون متلاشي مي كند و روابط انساني معناي نماديني است كه وي مي خواهد آن نمادها را معنا كرده و بازسازي شان نمايد.اما گويا تلاش وي جز پوچي و درماندگي ثمري ندارد و اين را در پايان رمان متوجه مي شويم.

بي سليقگي و كم حوصلگيم موجب مي شود كه هيچ وقت نقدهاي كتابهايم را نداشته باشم.امروز دوست عزيزم اكبر عباسيان باعث شد كه اينترنت گردي كنيم و بعضي از نقدها را كه به رمان نويسنده نمي ميرد ادا در مي آورد نوشته شده است پيدا كنم كه بعضي از آنها را هيچ وقت نديده بودم.فعلا خسته ام لينك ها را مي گذارم و در فرصتي ديگر قسمتي از رمان را مي آورم
نقد رمان نويسنده نمي ميرد ادا در مي آورد نوشته حسن ميرعابديني در سايت سخن
نقد رمان نويسنده نمي ميرد ادا در مي آورد نوشته فرشته ي احمدي در سايت سخن و وبلاگش
(واو)، اوست نوشته فرهاد اكبرزاده در روزنامه شرق و سايت سخن و وبلاگش
نقد رمان نويسنده نمي ميرد ادا در مي آورد نوشته منصور عزتي سايت شرقيان
وقتي نويسنده نمي ميرد ادا در مي آورد نوشته علي الله سليمي در سايت لوح
نويسنده هم مي ميرد ،خيلي هم خوب مي ميرد نوشته محمد علي خامه پرست در وبلاگش
آن روح كفتري ناب نوشته مهدي جليل خاني در سايت بوي كاغذ
نیازی به جلب مخاطب نیست روزنامه شرق ۲۱ مهر ۱۳۸۲
رمانی به مثابه فلسفه نوشته فرید مرادی روزنامه شرق ۸ آذر ۱۳۸۲
نويسنده هرگز نمي ميرد ۱۴ اسفند ۸۵
نويسنده نمي ميرد ادا در مي آورد تير ۱۳۸۷
روز ۱۸ تير نقدي بر رمان اخيرم توسط آقاي فتح الله بي نياز در روزنامه شرق چاپ شد كه آن را همراه فصل نخست كتاب در اينجا مي آورم.
فتح الله بي نياز

مرز نامحسوس ديوانگى و گدايى
مرورى بر خاطرات عاشقانه يك گدا نوشته حسن فرهنگى
راوى اول شخص، مردى است با لحن خودمانى، شوخ، آدمى جدى و در عين حال سر به هوا، سطحى و در ضمن عميق كه گرچه در ساختارهاى نحوى نثر او واژه ها، افعال و تكيه كلام هاى آذرى هم مى بينيم، اما لحن پرشتابش چنان موثر است كه خواننده از آن مى گذرد. بهانه روايت اين داستان سراپا جعلى كه توانسته تا حدود زيادى باورپذير شود، عشق به دخترى است «كه بايد اسمى برايش پيدا كند.» راوى به شكل دورانى در اطراف اين عشق مانور مى دهد، پاى ديگران را به ميان مى كشد- حتى دوست دارد پاى تمام ساكنان شهر را - به گدايى مى افتد، اما پول ها را در صندوق صدقات مى ريزد. ناوك نام استعارى دختر كه راوى خود انتخابش مى كند، انگيزه اى مى شود تا عشق يك بده و بستان معرفى شود. حتى راوى تا آنجا پيش مى رود كه به حرف آلبر كامو برسد: «عشق، سوء تفاهمى بيش نيست. ما خيال مى كنيم عاشق همديگر شده ايم... فقط پاى لذت در ميان است. تنها پيرها هستند كه عاشق مى شوند.» ناوك هر دخترى مى تواند باشد؛ با هر شغلى و موقعيتى مشروط بر اين كه خوشگل باشد. از چشم راوى از كتف به بالا، عشق بين دو جنس را رقم مى زند: «مزخرف است اگر بگوييم روحت زيبا بود. مزخرف است اگر بگوييم عاشق درون تو شده بودم. اصلاً تا آن روز درونت را نديده بودم... تا كى بايد بنشينم و براى خودم دروغ سر هم بكنم كه تو انسان بزرگى بودى و غيره و غيره... مسخره است اگر بگويم چنان معنويات عميقى داشتى كه دلم را سوزاند.» (ص ۲۷)
راوى از سارتر نقل قول مى آورد كه عاشقى يا خودخواهى است يا خودآزارى. اما ضمن اينكه مى خواهد ثابت كند «عشق، همان كشش به زيبايى است» در پى اثبات اين امر است كه عاشقى هر دوى اينها است. با اين وجود در پى گمشده اى است كه كنارش باشد، چون نمى تواند تنها بماند. دخترى كه قرار است مثل ناوك قلب عاشق را بشكافد، قابل اعتماد نيست، پس «اسمت را گذاشتم ايستك يعنى آرزو، خواسته.» (ص ۴۴)
اما تاكيد مى كند كه «آدم ها فقط و فقط و فقط در چهره هستند كه با ديگرى متمايز مى شوند... تو از گرده به پايين همانند ناوك هستى ايستك... تو با چهره ات ايستك منى و به اين دليل است كه مى گويم زيبايى روح معنى ندارد.» (ص ۴۸)
و چون زن اثيرى و آرمانى وجود ندارد، ايستك «گريزپاست»، پس راوى در پى او به چهره نگارى او مى پردازد كه استعاره اى است از تملك سيماى او. اما با اين هم اقناع نمى شود. با دختر زيباى گلفروشى ازدواج مى كند و ايستك را به خاطر زيبايى او فراموش مى كند. خروپف دختر در خواب كه نماد روزمرگى و تكرارى بودن زندگى زناشويى است- او را از دختر دلزده مى كند و فرداى آن روز طلاقش مى دهد. اين روند به حدى تكرار مى شود كه «ديگر دختر گلفروشى نبود كه زن من نشده باشد.»
و به اين ترتيب به دنياى گلفروشى پرتاب مى شود، اما «اسم » ها كه ظاهراً از نظر او اهميتى ندارند، بار ديگر او را به گدايى مى كشانند.
روايت بخش آخر (از ص ۱۱۱ تا ۱۳۵) بدون اينكه تابع يك پلات فرعى باشد، از پلات اصلى تبعيت نمى كند. گرچه چند مولفه پست مدرنيستى در داستان مى بينيم، اما در مجموع با يك متن پست مدرنيستى روبه رو نيستيم. بنابراين تغيير جهت پلات اصلى به لحاظ روايت شناسى، بى دليل باقى مى ماند. داستان در عين «واقعى نبودن» به نحو تحسين انگيزى باورپذير شده است و در مجموع مدرنيستى است. پلات تا صفحه ۱۱۰ از نوع دورانى، با تمركز ذهنى و عينى روى يك كانون و اطلاع افزايى در هر چرخه از رفت و برگشت است. از صفحه ۱۱۰ به بعد، اين خصلت را از دست مى دهد، خصوصاً به اين علت كه هيچ شخصيت ديگرى كانون روايت نمى شود اما افراد پرشمارى (به عنوان شخصيت) وارد فرآيند داستان مى شوند و چون داستان تك صدايى است، صداهاى ضعيف آنها نمى تواند توجيهى براى چرخش روايت باشد. به زبان ديگر بگويم: وقتى بستر داستان در مرز بسيار حساس واقعيت عينى و انتزاع [از واقعيت] - و نه فراواقعى - شكل مى گيرد، براى اينكه روايت كه خصلتى جعلى دارد، دچار تفرق نشود و از اين بابت خواننده را در باورپذيرى اش مردد نسازد، و نيز انسجام خط روايت حفظ گردد، بايد پلات در همان بستر پيشين حفظ شود. نمونه موفق اين رويكرد را مى توان در داستان هاى كوتاه «شهر مينياتورى» (هادى تقى زاده)، «جيب هاى بارانى ات را بگرد» (پيمان اسماعيلى)، داستان بلند «كفش هاى شيطان را نپوش» (احمد غلامى) و دو رمان «آبى تر از گناه» (محمد حسينى) و «زنگ كلاغ» (فرهاد بردبار) ديد. مگر اين كه حسن فرهنگى خواسته باشد راهبرد گريز از انسجام را در پيش گيرد كه چنين اتفاقى نيفتاده است (و چه بسا متن به آن جواب ندهد) با اين حال نمى توان منكر خلاقيت نويسنده، خصوصاً در ايجاد حلقه هاى واسطه روايى شد. در واقع به اعتبار همين حلقه ها - از حيث معنا و ساختار است - كه تجمع آن همه آدم (حدود هزار نفر) و تغيير حالت (نمى گويم شخصيت) راوى تا حدى توجيه روايى پيدا مى كند.
يكى از شاخص ترين عناصر اين داستان، كنايه و طنزى است كه با لحن نيز در هماهنگى است. كاركرد طنز بيشتر در لايه فوقانى است - هر چند در جاهايى مثل بخش بينامتنى سقراط - در لايه زيرين هم قرار مى گيرد. بيشترين توفيق در كاربرد طنز صريح اين بوده كه شكل روايت به فكاهى گرايش پيدا نكرده است. اين طنز مكمل لحن قلندرمآبانه راوى است كه گاهى حتى مسائل عام زندگى بشرى را طرح مى كند. بخش هايى كه به نقل از روزنامه نگار آمده است و راوى در هيئت كسى كه دارد داستان مى نويسد وارد متن شده است (رويكرد فراداستانى) مسائل عام را تا حد مسائل هستى شناسانه ارتقا مى دهند، اما نمى توان منكر حقيقت ايدئولوژيك آنها شد. (ايدئولوژيك به معناى غيرسياسى آن) در مجموع رويكرد نوآورانه نويسنده در گزينش بستر نامتعارف داستان و نيز شكل دورانى آن، اثر را به اعتقاد نگارنده يك سر و گردن از رمان قبلى حسن فرهنگى «نويسنده نمى ميرد، ادا در مى آورد» بالاتر مى برد، چون سواى برخى پيچيدگى ها براى خواننده عادى، خوشخوان است.
--------------------------------------------
از اتاقی شروع خواهیم کرد که با هم بودنمان در آنجا محتوم است. بی اینکه همدیگر را بشناسیم و یا از قبل حتی نام هم را شنیده بوده باشیم . من مردی بوده باشم با قدی متوسط(همانند اغلب مردان سرزمینم) و تو دختری بوده باشی با دماغی زیبا که امروزه نمی توان فهمید که دماغ ذاتی چهره ی توست یا دستی توی آن برده اند. به هر حال دماغت زیبا باشد و چشمهای غزالی عمیقی داشته باشی که انگار به چیزی نگاه می کنی و انگار به چیزی نگاه نمی کنی.
با ابروان محرابی نازک (همانند بعضی از دختران سرزمینمان)و من که تصور می کردم تا دو ماه در اتاقی تنها خواهم بود با خیالاتم یک مرتبه متوجه شوم که دختری رو در رویم ایستاده است و نگاهم می کند و سلام و احوالپرسی و اینکه از امروز با هم در این اتاق کار خواهیم کرد و اینکه در این اتاق بودنمان محتوم و ناگزیر است.حضور سبز دختری در اتاقی که هیچ وقت فکر نمی کردم جز خودم کسی داخل آنجا شده باشد. البته شاید کسان دیگری هم در آن اتاق باشند و یا تو گفته باشی که همکاران دیگری هم داری اما من از اینکه از خیال،تازه بیرون آمده ام و حتم باید دوباره بدان پناه ببرم در فرصت اندکی که ذهنم را باز کرده ام فقط تو توانسته باشی که وارد شوی و بعد دوباره ذهنم بسته شود ودیگر به جز تو در خیالم کسی را نداشته باشم و کسی نباشد که به او فکر کنم.
حالا شاید تو هم رفته ایی و یا پشت تلفن نشسته ایی و داری با کسی اختلاط می کنی اما من دیگر نمی بینمت . فقط تصویری از تو درخیالم است و اینکه دو ماه می خواهیم با هم در اتاقی در بسته رو در روی هم بنشینیم و کار کنیم و من هنوز نمی دانم که بعد از پایان دو ماه خواهم توانست که در را باز کنم و دست تو را بگیرم و خیلی محترمانه ، بسیار محترمانه بگویم،سرکار خانم کارمان تمام شده است بفرمائید بیرون لطفا. اگر تو نخواهی بیرون بروی یا من توان آن را نداشته باشم که بگویم سرکار خانم کارمان تمام شده است بفرمائید بیرون لطفا چه؟ اگر تو از آن دسته آدمهایی باشی که هرجا پا بگذاری احساس مالکیت می کنی چه؟ اگر من بعد از دو ماه به آدمی بدل شوم که عجز بر وجودش سیطره پیدا کرده و نه تنها توان ندارد که بلند شود و در را باز کند حتی نمی تواند لب از لب بگشاید و بگوید سرکار خانم کارمان تمام شده است... چه؟
من به آنجاها فکر می کنم و این به اخیتار من است که فکر کنم و به چه چیزی فکر کنم . تو در دنیای من هیچ کاره ای. نمی توانی از من بخواهی که فکر نکنم. خیالت را اول کار راحت کنم که من در مدت دو ماه از اتاق 12 متریمان بیرون نخواهم رفت. تو مختاری ولی من دنیای دو ماهه ام را پیدا کرده ام. یعنی برایم پیدا کرده اند.من توی کوی و برزن زیر رگبار باران داشتم راه می رفتم و از شدت سرما خودم را بغل کرده بودم که در ماشینی را باز کردند و سوار شدم واصلا نپرسیدم کی هستند و گفتند باید دوماه در این اتاقی باشی وطوری گفتند که اصلا تصور نکردم که زندانی آنها هستم و همان روز در آن اتاق کلی جلویم کاغذ ریختند با چند روان نویس پارکر . من اجازه ندارم بیشتر از این چیزی بگویم. نمی گویم که من را به جرم اینکه به تو فکر کرده بودم گرفته اند چرا که در آن سرمای سارکش بیرون بودم که تورا ببینم. نمی گویم که من سالهاست جز چشمهای تو به چیز دیگری فکر نمی کنم. نمی گویم حتی شاید به خاطر این جرم تیر بارانم کنند. اصلا از این اتاق تا دو ماه دیگر پایم را بیرون نمی گذارم که کسی را ببینم و این حرفها را برایش بگویم. در این اتاق تنها من هستم و تو هستی . شاید کسان دیگری هم باشند اما من که نمی بینم. همین اتاق 12 متری برایمان کافی است و گرنه من که نمی توانم دنیا را مال خودم بکنم و تو را باخودم به همه جا ببرم و بگردانم . به همین اتاق هم رضایت بده. البته می توانی رضایت ندهی. وقتی بدون اجازه بی اینکه از من بخواهی وارد خیالم شدی نمی توانی بگویی می خواهم در خیالت نقش دختری را بازی کنم که مثلا از دیوار راست بالا می رود. من باید نقشهایت را تعریف کنم شاید نخواهم از دیوار راست بالا بروی .شاید بخواهم که متین و آرام روبرویم بنشینی و عاشقانه نگاهم کنی یا شاید بخواهم سگ بشوی و پارس کنی و من از ترست حتی نتوانم به خودم نزدیک شوم. شاید هم بخواهم که دستم را بگیری و با خود ببری به گردش( البته امکان دارد به کجا رفتمان را به اختیار تو بگذارم ،فکر می کنم که بدت نیاید که من در اختیارت باشم) تو مثل محکومی هستی که جنایت کردن به اختیارت بود اما تبعات آن به اختیارت نیست. من ( حداقل در ذهنم)قاضی یی هستم که می خواهم تو را محکوم کنم.
شاید حالا فکر می کنی که چه لزومی داشت با من آشنا شوی. آشنا شدن انسانها که به اختیارشان نیست. باید فکری به حالت بکنم، نمی توانی بدون اسم ورسم باشی. یعنی- خوب دقت کن- اگر تمام کسانی که آنها را می شناسی فاقد اسم و رسم بودند چگونه می توانستند در یادت بمانند؟نمی توانستند.باید اسمی برایت پیدا کنم. البته دوماه زمانی نیست که بخواهیم همدیگر را به اسم و رسم بشناسیم. دو ماه زمان اندکی است . من از این می ترسم که بعد از دوماه پایت را به اتاقم زنجیر کنی و بیرون نروی آن وقت من نمی توانم فحشت بدهم یا نازت را بکشم. به هم می ریزم.به کسی که اسمی ندارد- به هیچ- چگونه می شود فحش داد. یا چگونه می شود لب بر لب هیچ گذاشت و بوسیدش؟چگونه پای صحبت هیچ بنشینم و پابه پایش گریه کنم یا قاه قاه بخندم.دو ماه بود البته که می شد کاری کرد ،یعنی در مدت دو ماه تو مهیمان بودی و ذهنم را نوازش می کردی و من به هیچ چیز فکر نمی کردم الا تو و در این مدت خانمی باقی می ماندی در ذهنم یا هم سرکار خانم اما بعد از دو ماه چه می کردم؟ بعد از دو ماه که کاغذ و قلمها را ازدستم می گرفتند مجبور می شدم به اسمهایی که در ذهنم هستند فکر بکنم. بعد ازدو ماه یک مرتبه اسمها به ذهنم هجوم خواهند آورد و خیلی چیزهای دیگر. بعد از دوماه که همان آدمها آمدند و در اتاق را باز کردند و گفتند بفرمایید بیرون باید به فکر سدجوع خود باشم. باید کاری دست و پا بکنم. باید خرجی زن و بچه ام را در بیاورم. اگر نفقه ندهم زنم طلاق می گیرد هر چند که من اصلا زنی ندارم. بعد از دوماه هزاران کار دیگر هم دارم که هر کدامشان برایم اسمی دارند و درقبالشان وظیفه ای دارم.یعنی بعد از دو ماه توی بی اسم در لابلای این همه اسم هستی و نیستی . هستی چون هنوز از ذهنم بیرون نرفته ایی، نیستی چون هنوز اسم و رسم نداری و برای همین هی به شک دچار می شوم ،هی اذیت می شوم، هی فکر می کنم که تو هستی دلم آرام می گیرد هی تصور می کنم که تو رفته ای دلم می لرزد. هی حالی به حالی می شوم.پیش از اینکه به مشکل بر بخورم می توانم برایت اسمی انتخاب کنم عزیزکم، سرکار خانم؟
نقدهاي ديگر بر اين رمان:
صداهاي"خاطرات عاشقانه يك گدا" نوشته ي محمد آقازاده
"جاي خالي فراموشي" نوشته ي مريم قهرماني
"سیمای خاموش زن در خاطرات عاشقانه ی یک گدا" نوشته ی نوشین شاهرخی در شهزاد نیوز و سایت ادبی نوف
خاطرات عاشقانه ي يك گدا وبلاگ چهار ستاره مانده به صبح
