نوشته ي كوتاه خاطره در مورد مجموعه ي "از آسمون بارون مي ياد لي ليا"

اولین کتابی که از حسن فرهنگی خواندم حوالی سال 75 بود. "زن ها شبیه هم میخندند" از حوزه هنری... که آنموقع ها پای ثابت هفته نامه مهر بودم و در نمایشگاه ها ممکن نبود به نشرشان سر نزنم...
و حالا آخرین کتاب یا بهتر است بگویم تازه ترین کتابی که از او خوانده ام، "از آسمون بارون میاد لی لیا" ست از نشر کاروان.
پیش از هرچیز، شاید بد نباشد بگویم که، گرایش و علاقمندی ام به داستان کوتاه سال هاست که با من است. شاید از حوالی همان سال های 74-75 . آنموقع تعداد مجموعه داستان های کوتاه کم بود. حتی آثار نویسندگان بزرگ هم اغلب در رمان خلاصه میشد و داستان های کوتاهشان یا ترجمه نمیشد یا با اقبال عمومی مواجه نمیگردید... اما این روزها.. به لطف ازدیاد نویسندگان، مجموعه داستان های کوتاه زیاد شده است و امکان انتخاب را به خواننده میدهد و پیامدش اینکه، این علاقمندی باعث شده که کارهای خوبی هم ترجمه و روانه بازار شود.
و خب چیز عجیبی نیست اگر بگویم که بارها از خریدن این مجموعه ها سر خورده و دلزده شده ام و بارها هم به لذت وافری دست پیدا کرده ام.
از آسمون بارون میاد لی لیا" را صرفنظر از نظرات مثبتی که جلب کرده بود، به خاطر شناخت کمرنگ و رابطه ی دوستانه و مجازی ام با نویسنده، که همین وبلاگ نویسی باعثش شده، خریدم.
طرح جلد ساده، قشنگ و شاعرانه ای دارد که اگر مواردی که گفتم هم نبود قطعا سبب میشد در کتاب فروشی به سویش کشیده شوم. هرچند فکر میکنم شاید آن نور سپیدش نبود یا کم رنگتر می بود بهتر میشد.
به عادت خواندن مجموعه داستان ها، یک داستان را تصادفا انتخاب کردم: شتر عزیز.
نمیتوانم بگویم چقدر خوشم آمد و برایم جذاب بود. این شد که برگشتم و از اول کتاب تک تک داستان ها را خواندم.
از آسمون بارون میاد لی لیا، یک جورهایی انگار حدیث نفس نویسنده را هم در خود دارد. جای جای داستان به خیال و واقعیت تفکیک شده و گاهی واقعیت در تاثیر گذاری بر خیال پیشی میگیرند و گاه برعکس...
طبقه دوم را که میخواندم... دروغ چرا؟ راوی را گم کردم... برگشتم عقب و همان طبقه دوم که فکر میکردم باید طبقه آخر باشد، پیدایش کردم! داستان هایی مثل "یکی از مردها خیلی باید فکر بکند"، "گره گشایی"، "تخت خالی"، "مرد خم میشد و پای خود را میبوسید"، "پنجاه وهشت" و... داستان هایی کاملا متفاوت هستند یا شاید بهتر باشد به جای متفاوت بگویم نا متعارف.
مثلا "گره گشایی" را دوست داشتم اگر آن فاصله گذاری ها نبود یا از "یکی از مردها باید..." بیتشر لذت میبردم اگر پایانش آنطور نبود.
شیوه داستان گویی فرهنگی منحصر به خودش است. در عین حال نمیتوان آن را تعریف کرد. چه آنجا که به قول خودش داستانی کلاسیک تعریف میکند، چه آنجا که کاملا غیر معمول عمل میکند، آنقدر که گاهی فکر میکنم از بین چند داستان بی نام و نشان یکجور حسی و غریزی، میتوانم بفهمم کدامشان از این قلم تراوش کرده است. نکته جالب توجه دیگر در آثار او، نامگذاری داستان هاست. من خود نام های نامعمول این چنینی نه ساده و تک کلمه ای را بیشتر میپسندم و جذاب میدانم.
و... داستان هایی هم مثل "شرم گل بهی"، "عزیزم"، "نام خانوادگی مستعار" و... بودند که بی تردید مثل شتر عزیز دلنشین و ماندگار شده اند در ذهنم.
کلام آخر اینکه "از آسمون بارون میاد لی لیا" یک جورهایی شبیه این روزهای زرد و پاییزی با بوی خاک باران خورده است که به دل مینشیند.
مطالب مرتبط:
http://www.etemaad.com/Released/87-06-18/214.htm
http://www.kargozaaran.com/ShowNews.php?29302
http://kargozaaran.com/ShowNews.php?29968
http://kargozaaran.com/ShowNews.php?28337