مروری بر مجموعه "از آسمون بارون می یاد لی لیا"در سایت جن و پری
متن معرفی کتاب: زمانی این نظریه رسم بود که داستان نوشته شود تا با خیالپردازی از دنیای واقعی دور شویم. هنوز هم این نظریه طرفداران پر و پا قرص خودش را دارد. داستان مینویسند و میخوانند تا فراموش کنند کجا هستند. نوشتن میشود ابزاری برای رها شدن از دردها و رنجها. اما حسن فرهنگی تمام تلاش خودش را میکند که خوانندهاش را بکشاند وسط زندهگی، درست همانقدر گند و مزخرف که واقعا هست. «از آسمون بارون مییاد لیلیا» مجموعهیی است کوچک، با یک طرح جلد عصبی کننده، شامل بر شانزده داستان که هر کدام روایتی از زندهگی شهری، به تیرهترین شکل ممکن را روایت میکند. آنچه کتاب را جذاب میکند، فرم روایتهاست که هر بار تازه میشود و چهارچوب مستحکمی برای خیالپردازی ناتورالیستی به دست نویسندهی داستانها میدهد.
داستانها روی فرم بازی میکنند. اولین داستان کتاب، که نام خود را به کل مجموعه بخشیده است، ترکیبیست از بازی با روایتهای واقعی و خیالی از یک زندهگی، از عشق شروع میشود و دنبال میشود تا زمان مرگ مرد. راوی زن است. یک جا عاشق. یک جا مجنون. یک جا تحقیر شده. یک جا زندهگی کرده. یک جا زجر کشیده. این روند دنبال میشود تا کلیتی به ساختار کتاب به صورت کلی بدهد: زندهگی در شکلهای گوناگون آن. حسن فرهنگی، علاقهی خاصی دارد تا شکل سادیستی زندهگی را نقش بزند. درست است که داستانهایی که او نوشته، از لحاظ ارزشهایی حرفهیی در سطحی مناسب قرار دارند و ایراد داستاننویسی جدییی به اثر او وارد نیست، اما طرح سیاهی که او در این داستانها زده است، راحت میتوانند اعصاب خواننده را خرد کنند. «گرهگشایی» اوج چنین داستانهاییست که کتاب را پر کردهاند: زن جوانی در خیابانی راه میرود. رانندهی یک ماشین مزاحم او میشود. درگیر میشوند. شیشهی جلوی ماشین را با سنگ خرد میکند. تحقیر میشود. کتک میخورد. با ماشین دنبالاش میکنند. و سرانجام سوار ماشین میشود و میگوید:«هر کاری میخواهی باهام بکن.» آقای حسن فرهنگی سیاهیها را جمع کردهاند و در کتابشان عرضهمان ساختهاند.
کتاب کوچک جیبی نشر کاروان، خوانندهی ثابت نشر را دارد. میفروشد و دیده میشود. کتاب با تمام ارزشهایی که دارد، اثریست که باید با احتیاط با آن برخورد کرد. از واقعیتهای زندهگی مدرن امروزی میگوید: خیانت، فحشا، پول، فقرهای فرهنگی و اجتماعی، سیاهیها، تاریکیها. کتاب زیباست، و در عین حال بهراستی زننده.
بریدهیی از اثر: دستم را دراز کردم و نشانش دادم که هنوز سرش پایین بود و نشسته بود پای تخته نرد. من گفته بودم که تخته نرد را بیاورد. این هم آزمایش بود. خواسته بودم که اگر دیر کردم با خودش بازی کند تا بیایم. او هم داشت بازی میکرد. ندیده بودم که توی پارک دختری تخته نرد بازی کند. خیال کرده بودم که قبول نمیکند، اما قبول کرده بود. حتما شما هم با من هم عقیدهاید؛ تخته نرد بازی کردن توی پارک امتحان سنگینی نبود. هر دختری میتوانست از پسش بربیاید. پسره خندید. گفت: «موافقم.»
ازش خواهش کردم که برود کنارش بنشیند و شروع کند به حرف زدن. اول قبول نمیکرد. میترسید که دختر بیآبرویی کند و سروصدا راه بیندازد. مطمئنش کردم که اهل سروصدا نیست. دست بالا شاید زیر لبی فحشش بدهد که مزاحمش نشود. ازش عذرخواهی هم کردم که اگر فحشت داد به دل نگیر. برگرد بیا. گفتم: «موافقی که باید امتحانشون کرد.»
گفت: «من هم جای تو بودم همین کار را میکردم.»
(صفحهی 76 و 77 کتاب. داستان «شرم گلبهی».)