تبليغاتX
از آسمون بارون مي ياد لي ليا
رديابي اروتيسم پنهان در آثار نويسندگان ايراني- قسمت اول

اگر در ادبيات دنياي غرب نويسندگاني چون ژرژ باتي، لوئیس بونوئل و دیگران تمايلات جنسي و تمناي هماغوشي را با صراحت و بدون هيچ نوع استعاره اي مطرح مي كنند و اگر در جامعه ي ادبي كشورهاي غربي اين گونه ادبيات به عنوان ژانري مستقل مطرح مي شود و اگر در كشور ما هيچ وقت تمناي جنسي به صراحت مطرح نشده و همواره در پستو نهان مي ماند تا هنرمنداني با اشارات و تمثيلها و نشانه ها چنين تمنايي را مطرح نمايند دليل بر متفاوت بودن غريزه ي بشري در فرهنگهاي مختلف نيست بلكه با بررسي حوزه هاي زباني ملل مختلف اين امر به خوبي نمايان مي شود كه نياز جنسي و تمنايي رسيدن به ديگري در هر فرهنگي جايگاه ويژه اي  دارد و كتمان آن دليل نبودنش نخواهد بود.در جوامعي كه امر جنسي ممنوع اعلام مي شود حوزه ي جنسي با زباني رمزگذاري شده همواره بين نويسنده و مخاطب شكل مي گيرد و رمزگشايي از آثار هنرمندان تمنايي آنها را به خوبي نشان مي دهد.حتي در اين گونه جوامع گفتگوي مردم عادي نيز اروتيكي است و هر بحثي به ناگزير به سكس منتهي مي شود.با توجه به استعاري شدن زبان و استفاده از چند پهلويي در معنايابي واژگان نقدهايي كه بر آثار نويسندگان و شعرايي ايراني نوشته شده است بيشتر نقدهاي فقه اللغه ي و يا واژه شناسانه بوده است.ادبيات ايران از اين روي حالتي سوبژكتيو دارد و معطوف به ذهن خواننده است و خواننده ي فعال مي تواند با رمزگشايي از واژگان به كنه متن پي ببرند.

حوزه ي جنسي و ارتباط با ديگري اساس پويش و حركت هر جامعه اي است و جوامع مختلف هر چند كه در مورد روابط جنسي نظريات متفاوتي دارند اما بدين موضوع كه از ارتباط جنسي گريزي نيست و يكي از زيباترين وجه رابطي انساني است با هم متفوق القولند.يكي از كشفيات مهم روانشناسي كه به لاكان بر مي گردد و در نظر بسياري با كشف كوپرنيكي برابر مي كند غريب بودن سوژه ي انساني حتي در مواجهه با خود وي است.لاكان اعتقاد دارد كه سوژه ي انساني حتي براي خودش نيز چيزي غريب است.سوژه ي انساني سوژه اي شكافته شده و دو نيم گشته است،سوژه اي كه هميشه تا ابد خارج از خويشتن است،سوژه اي كه ناگزير در پيوند با ديگري اي مبهم و در برنگرفتني است."_(فرويد در مقام فيلسوف)

اين حوزه ي ديگري اگر چه ابژه ي بيروني نيز نداشته باشد در درون فرد شكل گرفته و براي ايجاد ارتباط با "من"فرد تلاش مي كند.از اين روي پوشيده نگه داشتن دانايي هاي جنسي به دليل دو شقه بودن وجود معنايي انسان نمي تواند هميشه پوشيده بماند چرا كه انسان با تخيل و نماد سازي فراتر از حوزه ي واقعيت رفته و براي خود ديگري اي را مي تراشد تا نيازهاي او را پاسخ بگويد.تفاوت اناتوميك زن و مرد شايد نخستين منبع ايجاد سوال و نياز به ديگري باشد.وجود قصيب در مرد نخستين سوالي است كه در ذهن كودك شكل مي گيرد و از اين تفاوت ميل و تصرف معنا پيدا كرده و آلت مرد، عنصري قدرتمند تعريف مي شود كه مرد واجد آن  است و زن فاقد آن.براي جبران اين فقدان در سوژه ي انساني رابطه ي جنسي شكل مي گيرد و تصرف آن عنصري كه يكي واجد آن است و ديگري فاقد آن امكاناتي را ايجاد مي كند كه اگر دسترسي به اين امكانات در واقعيت نباشد در تخيل امكان پذير خواهد بود و نمادپردازي هايي كه در آثار هنري شكل مي گيرد برگرفته از همين تقابل و تلاش براي بدست آوردن آن عنصري است كه به عنوان عنصر قدرت تلقي مي شود.

با توجه به توضيح مختصر بالا شكل گيري ارتباط جنسي و نقش همواره ي اروتيسم در زندگي بشري نمود پيدا مي كند.حال در جامعه اي كه با پنهان نگه داشتن اين نياز تلاش براي سركوب آن صورت مي گيرد ناتواني و شكست مداوم متوليان به خوبي قابل رويت است.عدم پرداخت مستقيم به سكس دليل نبود آن نيست و چنان كه اشاره كردم اين حوزه مي تواند با اشارات و استعارات و نمادهاي مختلف بروز و نمود پيدا كند و اين خودنمايي نمادي حتي چنان دامنه ي گسترده اي دارد كه در جوامع آزاد نيز به خوبي انجام وظيفه مي كند.

در فرهنگ ايراني همواره علي رغم  گستردگي زبان اروتيك در ميان مردم فراتر از سخن رفتن و بر  آرزوها لباس واقعيت پوشاندن ممنوع اعلام شده و رابطه ي پادوكسيكال به خوبي مورد رديابي است كه جنسيت و دستيابي بدان در آرزو و تخيل همه وجود دارد اما دسترسي بدان گناه فرض مي شود. به خصوص در سه دهه ي اخير سخن گفتن از ارتباط مخفيانه ي زن و مرد غدغن شده است و در صورت رغبت نويسندگان به نوشتن اين صحنه ها امكان ارائه اين آثار براي اهالي هنر وجود ندارد.در چنين وضعيتي به نظر مي رسد كه نويسندگان و هنرمندان از دست يازيدن به حوزه ي ممنوعه احتراز مي كنند اما با بررسي اجمالي نشان خواهيم داد كه هنرمندان به خصوص نويسندگان اگر چه با صراحت لهجه تمناي جنسي كاراكترهايشان را نشان نمي دهند اما به بهانه هاي مختلف آرزوي آنها را گوشزد كرده و خوانش ادامه ارتباط را به مخاطب مي سپارند.بر همين اصل  اروتيسم  نه تنها در آثار نويسندگان ايراني كم رنگ نشده است بلكه حجم آن بيشتر نيز شده است.تمناي جنسي كه در واژه واژه ي آثار نويسندگان پنهان شده است و خوانش فعالانه خواننده به يقين مي تواند برهنگي را از لابلاي واژگان بيرون آورد.

سعي خواهم كرد با بررسي كتابهاي متعدد از سلايق مختلف از جمله نويسندگان مذهبي و لائيك اين حوزه را بازگشايي كنم و براي ورود به بحث از دولت آبادي آغاز مي كنم و دليل اين انتخاب زبان منزه و پالوده ي دولت آبادي از يك طرف و پرداخت گسترده به حوزه ي جنسي از طرف ديگر است.چنان كه در بيشتر داستانهاي وي مي توان مباحث اروتيسم را رديابي كرد.زبان پالوده ي دولت آبادي اين امكان را به مخاطبين مختلف مي دهد كه بدون اينكه در معرض رك گويي و خواهندگي صريح جنسي قرار بگيرد در پناه واژگان منزه اين آرزو را در لفافه شكل دهد.چنان كه در رمان درخشان جاي خالي سلوچ كاراكتر زن اين رمان كه شوهرش را از دست داده است و مي خواهد با ديگري نرد عشق ببازد.از زبان رواي(نقل به مضمون) اين گونه مطرح مي شود كه زمين باير مرگان را شخم زدند.در اين عبارت هم خواننده هماغوشي و سكس شخصيت داستاني را مي تواند دنبال كند و هم با تخيل فعالانه خود نيز در نوع هماغوشي شريك باشد.

در رمان كليدر هر كدام از زنها سعي در ارتباط جنسي با مردان دارند و تمام تلاش مردان براي رسيدن به زنان ترسيم مي شود.حتي مبارزاتي كه در اين رمان شكل حماسي به خود گرفته در وراي خود زني پنهان دارد.به دليل فرصت اندك تنها به مارال مي پردازم.

دولت آبادي شنا كردن مارال را در بركه چنان با آب و تاب به تصوير مي كشد كه خواننده را مملو از تمناي رسيدن به زن مي كن.در زبان سمبليك و نمادين دولت آبادي سكس تمام نمي شود بلكه امكان تاويل و خوانش و چگونگي اجرا را به مخاطب مي دهد.

 "مارال سر به هر سوي گرداند.گوشها و پاره ي مهتابرنگ پيشاني قره از پناه تيزي شاخه هاي ني نمودار بود،و اين سوي و آن سوي جز آبي پهناور آسمان،رنگي نبود.جز نواي گذرا و گهگاهي پرنده هاي خاكرنگ،صدايي نبود.جز نفس ملايم قره،دم جانداري احساس نمي شد.آب كاريز از شيب بستر خود فرو مي خزيد و آن سوي دشت،بركشتزار فرو مي نشست.پس،دهقانان را هم اينجا كاري نبود.با اين تهي وار دشت از نرينه،مارال از نگاههاي قره شرم مي داشت.سينه ها را زير بازوهايش قايم كرد و خود را در آب فرو لغزاند.آب،تن مارال را تا بالاي سرين ،تا كمر در كام گرفت و فرو مكيد،و روح آب تا مغز استخوانها چشيده شد.بركه چندان عميق نبود و مارال بر كف نشست.نوك پستانهايش بر رويه ي خوش خنكاي آب، نرم نرم فرو شدند و آب خود را بالا كشاند و سينه ها را به خود برد.موج آرام و ملايم دو پستان سپيد،در آب.ستايش . مارال طعم آب را زير بغلهاي خود كه از عرق داغ خيس شده بودند،احساس كرد.و احساس كرد صافي گردنش گلوبند آب را مي چشد.آرامش دل انگيزِ نيمروزي آب و آفتاب.مارال تن غلتاند و به شانه در آب پيچيد.خوشايش هماغوشي.دست بر گردن.درون آب چمبر زد.بازو در هم شد، سينه هاي پر از تمنا را در بازوها فشرد،سر در آب فرو برد و بدر آورد،موها به دور گوش و گردنش چسبيد و زن هوس كرد سر خود را كنار دهنه ي كاريز بر سنگي بگذارد و بر آب رها شود،سپارشِ تن به نوازش آفتاب.چنين كرد و پلكها را از سر كيف بر هم گذاشت."

چنان كه در نوشته فوق مي بينم نويسنده با توجه به الزام مستورگي تمناي جنسي سعي مي كند با استعاراتي كه به كار مي گيرد هماغوشي مارال را نشان دهد.در اينجا زبان استعاره سعي در مبرا نشان دادن كاراكتر دارد و نويسنده نيز در صدد آن است كه او را عاري از هر نوع تمنايي نشان دهد.براي همين مارال به جاي اينكه با مردي هماغوش شود خود را به آغوش آب مي افكند و نوازش تن خود را به دست آفتاب بسپارد.

نويسنده در همينجا متوقف نمي شود تا خواننده با استفاده از رابطه ي بينامتني خود را به عنوان ابژه ي اي دخيل در سكس نشان دهد بلكه پا را فراتر گذاشته مردي را در پشت نيزارها نشان مي دهد كه براي رسيدن به ديگري آه از نهاد مي كشد و مي سوزد اما باز هم به دليل ممنوعه بودن بحث از آن احتراز مي كند.اگر ارتباط جنسي اين دو در همينجا شكل مي گرفت خواننده تكليف خود را با خود روشن مي كرد اما در ادبيات ايران امكان تخيل و نمادسازي و پيش رفت تا عمق سكس وجود دارد.نويسنده مخاطب را تشتنه تا سر آب مي برد و تشنه بر مي گرداند تا انديشه رسيدن به آب را فراموش نكند و به تخيل خود ميدان بدهد.

تمناي جنسي در ميان زنانها نيز با زباني ديگر مطرح مي شود.مارال پا به درون روستايي گذاشته و با كساني آشنا مي شود كه هر كدام در آرزوي رسيدن به مردي مي سوزند اما چنان كه نويسنده از زبان خود زنها نشان مي دهد آن واجد شرايطي كه بتواند مرد را براي تن خواهي آنها مهيا كند نيستند.براي همين زنها در مقابل مارال سر تسليم فرو آورده و سكس را از وراي تن و بدن وي مي بينند و در گفتگوهاي خود از آن به عنوان لذتي مضاعف فايده مي برند.دو زن در خلوت خود در مورد مارال چنين سخن مي گويند:

            نه، او هم دوتاش را بيشتر ندارد.اما هنوز دست نخورده اند. بكر!قرص و محكم! ريز و خشكيده هم نيستند.قبضه هاي مرد را پر مي كنند!شور دارد.نگاه هايش را نمي بيني؟به غزال مست مي ماند.شيرين است. دل مرد را مي لرزاند.لبها،روي،ابرو،زلفهايش.كدامش ناجاست؟صورتش به شكل مي ماند.خدا همه چيزش را در او تمام كرده.اما تو چي؟من چي؟تو هم شايد يك روزي زير پوستت خون بود،اما حالا كه نيست!از غصه و خون به جگري مثل ني شده اي.خودت را نمي بيني؟خشكيده اي.پوست صورتت چين برداشته،پير شده.چشمهايت ته گودي افتاده اند وفقط به آدم نيش مي زنند!دماغت تير كشيده.از شانه هايت دو تكه استخوان مانده.لبهات از خشكي ترك ور داشته.ميان موهايت تارهاي سفيد پيدا شده.بهارت تمام شده.خودت تمامش كرده اي.دايم غصه مي خوري.

اين گفتگو بين ماهك و زيور است كه شوهرش به دام مارال افتاده و زنها از اينكه شوهرشان براي رسيدن به تن بكر مارال تلاش مي كند چندان ناراضي ديده نمي شوند.سخن از مرد گفتن و به به حوزه ي سكس نزديك شدن به تعبير نويسنده ي كليدر كليد گشايش قفلي است كه ميان دو زن وجود دارد. هر چند كه جامعه سعي در پنهان كردن تمناي جنسي مرد و زن را دارد اما واقعيت چيز ديگري است.دولت آبادي از اين روي مي گويد"

                                ميان دو زن،‌نام مرد كليدي ست به گشايش قفلي كه هر كدام بر دريچه قلب خود بسته دارند . در نظر دخترينه بيابانگرد،‌راز چيست؟ با چه نامي معنا مي شود؟با نام مرد!‌ شايد پنداشته شود زندگاني پر از راز است. اين درست.بي گمان چنين است. اما دختر بالغ بياباني همه آن زندگاني را در مرد مي جويد.چه نشانه اي از مرد به او نزديك تر و ،‌هم دورتر از دسترس است؟ تا دختر و پسري به هم برسند،از هزار خم بايد بگذرند چه بسيار جفتهاي جواني كه در خواهش پيوند، پير شده اند.چه بسيار كه آرزوي حجله به گور برده اند.هزار بند از پاي بايد بگسلي تا دستت در دست يار بگيرد.از اين دست اگر آوازهاي فراغ در بيابان و دشت پيچان است.

با وجود رازهاي بسيار انساني بزرگترين راز يك زن مرد است و اين اروتيكال ترين واژه اي است كه مي توان در باره زن و مرد مطرح كرد.اما به دليل ممنوعه بودن بحث بسا زنها كه در آرزوي رسيدن به مردي پير شده اند اما هيچ وقت نتوانسته اند آرزوي خود را مطرح كنند.

سكس در ادبيات ايراني پايه هاي قوي تر و محكم تري دارد.اگر در دنياي غرب اين امكان تنها در هماغوشي پايان مي گيرد در فرهنگ ايراني به دليل مستورگي و پنهاني بحث در تخيل افراد ادامه پيدا كرده و هر كنشي  كه به گونه اي به زن و مرد برگردد مملو از خواستن اروتيكي است.از واژه واژه ي گفتگوي زيور تمناي جنسي بيرون مي ريزد.وي كه شوهرش را از دست رفته مي داند تمناي او را در دل مي پروراند.هر چند كه اين حادثه به سكس منجر نشود اما گويه ي زيور فراتر از گرماي هماغوشي معنا مي يابد.

                جان من فداي تو، مرد . بيا، بيا.مثل مادري تو را به زير بالهاي خود جاي مي دهم. پهناي جان من قدمگاه تو است.چشمانم خاك راه تو. بر آن پاي بنه.بر من پاي بنه. سم بر بيابان جان من بكوب. بر من بتاز.تازيانه ام بزن.گيسويم تنگ اسب تو باد. جانم را به تو مي بخشم. به جاي من ببين، دم بزن. نفس من از آن تو. زيور بلاگردانت.اين همه تو را و تو من را.اما از من مپرهيز.مگريز.من يخ مي كنم.سنگ مي شوم گل محمد.

چنان كه لاكان اشاره دارد مرد از آلت تناسلي خود به عنوان عنصر قدرت فايده مي گيرد و زن به دليل فقدان آن پذيرش رسيدن بدان را ولو در بدترين شرايط مهيا مي سازد و در اين جاست كه سكس خشن بروز مي كند و در واگويه ي زيور اين سكس خشن به خوبي رديابي مي شود.

مرد كه خود را به دليل داشتن آلت تناسلي قدرتمند فرض مي كند در هم آغوشي نيز سعي مي كند  ناله زن را بشنود و او را مجاب كند كه به شيون بيفتد و دولت آبادي اين رابطه را در هم آغوشي مارال و گل محمد نشان مي دهد تا براي ترسيم فضايي اروتيك سنگ تمام گذاشته باشد و خاستگاه سكس ايراني را به خوبي نشان دهد.او از زبان راوي مي گويد:

براي مرد،از آن دست كه گل محمد بود،گواراترين لحظه ها عمر-شايد –آن دمي باشد كه از پي به اختيار گرفتن زني،فغان رها شدن او را بشنود.گريه نارضايي تسليم.گريه پسينه خواهش.گريه اوج جان.گريه آن دم كه غنچه پوست مي دراند و گل مي شود.گريه زن شدن.گريه زن.گريه بر آنچه در پناه اين دم بر جاي نهاده است.گريه بر از دست دادن خود و خودي ديگر شدن.پاي در فرداي گنگ نهادن.گامي بر زمين،گامي برهوا!

از اين روست كه زن در مقابل مرد ايراني منفعل عمل مي كند و مرد كه مي خواهد توان خود را به رخ او بكشد با قدرت انگار كه مي خواهد اسب وحشي را رام خود سازد با زن برخورد مي كند و همينجاست كه تفاوتهاي ارتباط جنسي زن و مرد ايراني با زن و مرد ديگر ملل به خوبي نشان داده مي شود.

گل محمد بند دست دختر را گرفت و پيچاند،آهوي خوش قواره را خواباند و بر او سوار شد و در كشمكشي غريزي و وحشيانه كه خود به شور آدمي دامن مي زند،تب را فرو نشاند.آبي بر آتش.عطش بيست ساله مارال،عطش بيست سالگي را ورچيد .تاراجش كرد.همچنان نرياني،مادياني را.و مارال،مرد را به كام كشيد.همچنان كه دريا ،خورشيد را.

با توجه به عدم اقرار به نياز جنسي و نياز به ديگري زن با تمامي تمنا و التماسي كه براي هم آغوشي دارد جهت حفظ وزانت و كتمان آرزوي جنسي حتي در آخرين لحظه كه با مرد گل آويز مي شود عشق و دوست داشتن و تمناي جنسي خود را به او نشان نمي دهد و با زبان بي زباني از مرد مي خواهد كه به زور او را به زير ران بكشد و فرياد از نهادش بيرون بياورد.زن دوست دارد كه دست او را مرد بپيچد و چون آهويي بر او سوار شود و اين به دليل آموزه هاي فرهنگي زن است.

2 نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 15:25  توسط حسن فرهنگی  |