نمي دانم چرا امروز چنين بي تابانه هواي نامه نوشتن به سرم زده است. آن هم نامه اي به تو كه اندكي از من دوري و بسيار نزديك. دوريت براي پذيرش مسئوليت سنگين وزارت بود كه به يقين در كشور من سياست ورزي همراه با مصلحت انديشي بي حد است و مصلحت انديشي بي حد اشتباهات بسياري به همراه مي آورد و نزديكي؛ براي اينكه در دنياي متن با من همراهمي و با من نفس مي كشي. امروز وقتي نوشته ات را در مورد چنگيز آيتماتوف خواندم و از توصيه اي كه او برايت كرده بود و از بي تابي ي بزرگي كه هنگام سخن گفتن با او احساس مي كردي دلم گرفت و احساس كردم بايد برايت نامه اي بنويسم.
چنگيز برايت گفته بود:" کسی که کلمه را می شناسد، در باره ی وزن شعر ماناس و شاهنامه حرف می زند، نباید وقتش را در سیاست تلف کند.(تو) مثل اسبی هستی که ارابه را جلواش بسته اند. "
شانه ات را فشار داده بود و گفته بود:"جوان اسب پشت ارابه نباش!"
و شايد همين سخن چنگيز آيتماتوف دومين تغيير بزرگ زندگيت را ممكن كرده بود و اينبار باز هم با خوردن شير. نه شير الاغ كه يك بار براي نجات جان خواهرت خورده بودي و اثر وضعي آن سياستمدارت كرده بود كه خوردن شير اسب آن هم در ضيافت قرقيزها كه تو را از سياست جدا كرد.
نامه ي من دردمندانه است و دريغمندانه. از اين روي دردمندانه كه مي خواهم بر خلاف ميل دروني ام براي تمام نويسندگان كشورم بنويسم و التماس كنم كه از سياست كناره گيري نكنند و علي رغم ميلشان ؛همواره ي تاريخ ِ اين موطن سوخته، اسب پشت ارابه باشند چرا كه امكان چاووشي بودن بدانها داده نخواهد شد و دريغمندانه از آن روي كه مي دانم كار نويسندگان فراتر از آن است كه خود را در حصار تنگ سياست زنداني كنند و اگر چنين مي كنند نه براي شهوت قدرت كه براي نجات ملت است.نيز دريغمندانه تراز اين روي كه وقتي نويسنده اي لذت فريبنده و جادويي دنياي متن را رها مي كند و به سياست مي پيوندد تا حقوق مردم را استيفاء كند نه تنها قدر نمي بيند بلكه انبوهي از انسانهاي نادان و دانايان دشمن قلب او را مي شكنند تا دوباره ، نااميد از هر اصلاحي به كنجي بخزد و تماشاگر ظلمي باشد كه بر مردم روا مي دارند و جرات نكند پا به درون سياست و قدرت بگذارد.
دوست ارزشمندم ما در زمين وزمانه اي زندگي نمي كنيم كه وظيفه نويسنده تنها آگاه سازي مردم باشد. ما در زميني زندگي مي كنيم كه مغزهاي بزرگ با پتك بي قدر و بي ارزش بر روي آسفالت خيابان مي ريزد و در زمانه اي زندگي مي كنيم كه سياستمداران راهها و روزنه ها را مسدود كرده اند و تنها يك راه باقي گذارده اند كه به حقارت بشري ختم مي شود. در چنين زمين و زمانه اي اگر نويسنده ورود به عالم سياست را وهن خود بداند ميدان را براي كساني باز مي گذارد كه از تفكر آنها مرگ ِ انديشه بيرون مي زند. نويسنده ،تنها در جامعه اي مي تواند پشت ارابه قرار نگيرد كه ارابه را به اسب هاي راهوار و اهلي بسته باشند. اگر ارابه را اسباني چموش و وحشي به گرده بكشند نويسنده ناگزيز بايد در پشت آن قرار بگيرد تا حداقل سرعت و شتاب فروريختن ارابه را بگيرد.
دوست بزرگوارم زماني كه هنوز در اين زمين نفس مي كشيدي و من در يكي از چهارراه هاي تهران از دستفروشي گل خريدم كه دست خالي پيشت نيامده باشم ،هنگامي كه دختري نوجوان با چشمهايي خسته و افسرده كنارم ايستاد و بسته ي گل را به دستم سپرد تا رسيدن به تو گريه كردم و زمان با هم بودن مجال سخن گفتن به تو را ندادم و يك تنه حرف زدم. حرفهاي آن روز من باز هم دردمندانه و دريغمندانه بود. دردمندانه از آن روي كه دختران سرزمينم را مي ديدم كه خسته و در خود فرورفته و غمگين براي سدجوع به هر كاري تن مي دهند و دريغمندانه كه ما نمي توانيم كاري از پيش ببريم. آنگاه بود كه فكر كردم نوشتن من در اين زمين و زمانه نمي تواند نجات دختركان غمگين را فراهم كند. از اين روي بود كه از شما خواستم كه از سياست كناره گيري نكنيد. قرباني شدن و از خود گذشتگي شما هر چند كه خلق چندين اثر را ناممكن مي كرد اما قدرتي كه به دست مي آوردي با ضمانت اجرايي مي توانست شكمهاي بسياري را سير و لبهاي كويري بسياري را سيراب كند و خنده هاي بسياري بر لبان كسان بنشاند و قلم هاي بسياري را توانا كند براي نوشتن. يك تن قرباني مي شد ديگر تنان مي نوشتند.تنها زماني كه دختركان غمگين ِ سر چهارراه ها شكمهايشان سير مي شد مي توانستند كتابهاي ما را بخوانند.
دوست بسيار ارجمندم مگر غير اين است كه اگر قدرت در دست انديشمندان بود جان هاي عزيز نويسندگان در قتلهاي موحش و دلخراش از بين نمي رفت؟ مگرغير اين است كه اگر انديشمندان در پس ارابه باقي مي ماندند حداقل سرعت و شتاب فرو ريختن ارابه و از بين رفتن جانهاي بسيار كاسته مي شد؟
دوست خوبم اگر ما بنويسيم و ديگران را ياراي خواندن نباشد چه سود؟ اگر ما بنويسيم و كتابمان مجوز چاپ نگيرد چه سود؟ اگر ما بنويسيم و هنوز دختركان غمگين ِ سرزمينمان غم نان داشته باشند چه سود؟ اگر ما بنويسيم و مردانمان در كنار طنازي زنانشان عرق شرم بر پيشاني بنشانند چه سود؟ اگر ما بنويسيم و آزاد نباشيم چه سود؟
براي رسيدن به آن هم بايد نخست قدرت حل مشكل مردمانمان را داشته باشيم و آن در پس ارابه ماندن است شايد.
من با اين منطق است كه مي گويم نسخه ي چنگيز آيتماتوف براي زمين و زمانه ي ما نيست. ما نخست بايد با بسيج تمام امكاناتمان قدرت را مهار كنيم و مردم را نسبت به حقوقشان آگاه سازيم و آن را استيفاء كنيم بعد بنويسيم.اين است راه نجات ما.راه نجات ملت ما!