نامه اي براي ابراهيم نبوي به بهانه ي مرگ خسرو شكيبايي
با نوشته هاي ابراهيم نبوي كه گاهي انسان را با حزن مي خنداند و گاهي گريبانش را مي گيرد و رهايش نمي كند و گاهي تنها زهرخندي را بر روي لبان خواننده مي نشاند و گاهي از دايره ي طنز بيرونت مي آورد و با تحليل هاي سياسي مجبورت مي كند جدي به دنيايت بنگري؛ آشنا بودم وهستم. اما با نوشته هاي متفاوتش كه بتواند پرده اشك را بر جلوي ديدگان بيندازد و تو را كشان كشان به دنياي رويايي؛ كه بارها تنهايي بدانجا رفته اي و سرخورده برگشته اي ببرد و دامن قرار و شكيب را از دست عقل بگيرد، آشنا نبودم تا اينكه نامه ي او براي باطبي را خواندم و بعدتر مطلبي كه در سوگ هامون (خسرو شكيبايي ) نوشته بود.و دانستم كه وي در گرياندن انسان ها استادتر است تا خنداندنشان.
همين حالا كه دارم اين مطلب را مي نويسم هنرمندان به تشييع جنازه ي شكيبايي رفته اند و من – علي رغم دعوت دوست عزيزم محمد آقازاده - شكيب آن را نداشتم كه در انبوه انسان هايي كه اين روزها بيشتر از هميشه تنها و درمانده اند هامون را به خاك بسپارم. براي همين ناشكيب در گستره ي اتاق ِ كوچكم نشسته ام و براي دلم مي نويسم و براي ابراهيم نبوي كه براي دومين بار نوشته اش بغض هاي گره خورده ام را پاره كرد و بار ديگر پهناي صورتم با اشك آشنا شد.
من يك نسل عقب تر از ابراهيم نبوي و هم نسلان او ايستاده ام تا خود را سوخته تر از آنها احساس كنم چرا كه نه ديروزترها به دليل صغر ِ سن توان درك دهه ي شصت را داشتم و نه حالا اين امكان برايم مهياست كه بتوانم در كافه اي بنشينم و آرام و متين دنيا را نظاره كنم كه چگونه نامهربان از كنارم مي گذرد يا من نامهربان و ناشكيب از كنار زندگي مي گذرم و آن را اصلا دوست ندارم. من يك نسل عقب ترم تا حتي نتوانم هامون را درك بكنم.
بين هم نسلان ابراهيم نبوي و هم نسلان من و نسلهاي پسين تفاوت عمده و گزنده اي وجود دارد كه مي خواهم بدانها بپردازم.
هر چه هم نسلان ابراهيم نبوي در سوالات خود غرقه بودند و پاسخ آن را در خود مي جستند من و هم نسلانم مجالي براي سوال كردن نداشتيم چرا كه در فضاي رخوت ناكي به سر مي برديم ومي بريم كه هيچ جنبشي نيست! در رخوت دردناكي كه انسان صداي آرام مرگ را به خوبي مي شنود كه آرام آرام به طرف او مي خزد. اگر در هم نسلان ابراهيم نبوي حركت بود و خواستن در هم نسلان من سكون است و بي نيازي و باز سكون.همراه بهت بزرگ و بي دليل. نياز بر اثر خواهش و تمنا شكل مي گيرد و ما اينك هيچ خواهش و تمنايي از زندگي نداريم چرا كه اصلا معني زندگي را نمي دانيم. اين نگاه مايوسانه ي من نيست ، نگاه پر از ياس هم نسلان من است به زندگي. چرا كه اگر هويت هم نسلان ابراهيم نبوي در سوالات هامون شكل مي گرفت بي هويتي هم نسلان من در بي سوالي تعريف مي شود.
روزگاري اشتياق عجيبي براي ايجاد ابهام و سوال در ذهن خود و ديگران داشتم. براي همين كتابهاي دكتر علي شريعتي را به ميان هم نسلانم و نسل هاي پسينم آوردم و برنامه اي گذاشتم تا كساني كه شريعتي را بيشتر از من مي شناسند براي جوانان بشناسانند و تخم سوال را در ذهن آنها بكارند تا از انفعال و زندگي گياهي نجات يابند. ابراهيم نبوي نيز يكي از آن كسان بود كه دعوتش كردم و آمد و سخنراني كرد و رفت.سكه اي كه برايش كنار گذاشته بودم نگرفت و خواست كه با پول آن كتابهاي شريعتي را بگيرم و در كتابخانه بگذارم .به مصداق همان تخم هايي كه بايد پاشيده مي شد و اين كار را كرديم ،به خيال اينكه داريم تخم مي كاريم و بعد از شريعتي سعي كردم انديشمندان ديگري را براي جوانترها بشناسانم كه مجال اندك بود و اين امكان را علي رغم گريبان چاكيم از دستم گرفتند.من و هم نسلانم اندك اندك ياد گرفتيم كه به هيچ چيز نينديشيم و زندگي كنيم و تخم هايي كه در ذهنمان بود در سايه ي بي دردي پلاسيدند و مردند و از آن روز به بعد ديگر نينديشيديم.و در وراي نينديشيدن زندگي اكنون و اينك را رقم زديم كه بي نشاط و سرد مي گذرد. بسي بي نشاط و بسي سرد و عبوس.
حال مي خواهم ابراهيم نبوي عادلانه داوري كند كه آيا هم نسلان او كه هامون داشتند و براي يافتن فيلم ها- موسيقي و كتابهاي دلخواهشان به پستوها سر مي زدند و با هزاران اميد و هزاران هراس آنها را بدست مي آوردند خوشبخت تر بودند يا هم نسلان من كه در رخوتي نشئه آور غرقند و در خيابان ها بوي خوش زن را رصد مي كنند و در ماهواره ها فيلم هاي پرنو را پي مي گيرند و در اجتماع سرگردان و سرگشته مي چرخند بلكه لقمه ناني بدست بياورند و بعدتر سفره اشان را رنگين تر كنند و زندگي كنند و غافل از اينكه زندگي را فراموش كرده اند.چرا كه نمي انديشند.
آيا هم نسلان تو خوشبختر بودند كه هامون داشتند يا هم نسلان من و نسلاهاي پسين من كه هيچ اسطوره اي ندارند و انگار نخواهند داشت.
آيا هم نسلان تو داغديده تر بودند كه مي جستند و به سختي مي يافتند و با عشق، يافته اشان را نگه مي داشتند يا هم نسلان من و نسل هاي پسين كه اشتياقي براي جستن و يافتن ندارند چه برسد به اينكه آن را عاشقانه دوست داشته باشند و براي هميشه در درون خود حفظش كنند.
هم نسلان من و نسلهاي پسين به هيچ معجزه اي اعتقاد ندارند و به هيچ انديشه اي كه تحولي در زندگي بشر ايجاد كند. آنها تنها به آينده فكر مي كنند كه آيا توان به دوش كشيدن بار زندگي را خواهند داشت يا نه؟ آنها به فكر به دوش كشيدن بار امانت نيستند بلكه به فكر به دوش كشيدن بار زندگيند.براي همين تنها به پول فكر مي كنند، اندكي فراتر بروند به تجملات و آسايش و در اين دايره آنقدر مي چرخند و مي چرخند و مي چرخند كه سرگيجه مي گيرند. هم نسلان من مردان و زنان فقيري هستند كه براي پولدار شدن مي انديشند و يا مردان و زنان پولداري هستند كه به مرگ مي انديشند. چرا كه آنها همانند هامون و هم نسلان تو نتوانستند بينديشند و هويت خود را بيابند.هر چند كه هم نسلان تو در جنگ مدام ، حسرت مدام ، از دست دادن هاي مدام هويت خود را يافتند اما هم نسلان من اشتياقي براي يافتن هويت خود نداشتند. چرا كه حسرت و دريغا گفتن و افسوس گويي هم نسلان شما را شنيده بودند و خيال مي كردند مسير را اشتباه پيموده ايد و آنها از مسير شما برگشتند اما براي خود راهي نيافتند كه انتهاي آن راه به هويت ِ مستقلشان ختم شود.آنها در راهي كه يافته بودند مسير را طي كردند و به باتلاقي فرو رفتند كه جان بدر بردن از آن بسي دشوار و جانگاه است.
و اين است درد هم نسلان من و نسلهاي پسين كه سرگشته تر از پيشينيانشان هستند.
برادر- نسل تو و نسل من هر دو سوختند يكي در آرمانها و ايده آلهايي كه دنبالش مي گشت و نيافت و ديگري در بي آرماني. يكي در جنگ مدام براي به دست آوردن و ديگري در صلح مدام براي نخواستن. يكي در فرار از دنيا و ديگري در قرار در دنيا. يكي در حركت و ديگري در سكون. يكي در انديشه ياري به ديگري و ديگري در انديشه خود- تنها خود- نسل تو و نسل من اين گونه باختيم. و من هنوز دنبال مسيحا دمي مي گردم كه بر كالبد نسلهاي پسين بدمد تا آنها زنده شوند. من هنوز قائل به معجزه ام!
خلاصه اينكه هامون براي تو وهمنسلانت مرد اما ما هاموني نداشتيم كه بميرد. ما از پيش مرده متولد شده بوديم.درد اين است!