تبليغاتX
از آسمون بارون مي ياد لي ليا
از آسمون بارون مي ياد لي ليا
از آسمون بارون مي ياد لي ليا

براي خريد اينترنتي كتاب از طريق سايت كاروان اينجا كليك كنيد

مجموعه داستان جديدم توسط نشر كاروان به چاپ رسيد و همين هفته در كتابفروشي ها توزيع خواهد شد. اميدوارم داستانهاي اين مجموعه ضمن ايجاد لذت خوانش ،‌دنياي بهتري را براي مخاطبينش به وجود بياورد.

پ.ن۱: محمد آقازاده نخستين نظر در مورد مجموعه را در وبلاگش نوشته است كه قسمتي از آن را در اينجا مي آورم.

پ.ن۲: "چهار ستاره مانده به صبح" هم پيشدستي كرده است و قبل از اينكه خبر همراه با عكس كتاب توسط سايتهاي خبري منتشر شود، مختصري در موردش نوشته است.همراه با عكس كتاب!

پ.ن۳: دوستاني كه نقدي براي مجموعه مي نويسند در صورت امكان بنده را در جريان بگذارند تا لينكشان بدهم.

پ.ن ۴: "چهار ستاره مانده به صبح" زحمت طراحي وبلاگ جديدم را مي كشد. از اين به بعد نام وبلاگم به عنوان كتاب اخيرم تغيير خواهد كرد.با چاپ هر كتاب تازه اي نام وبلاگم بدان نام برگردانده خواهد شد.

يادداشت محمدآقازاده

"از آسمون بارون می آید"٬باور کن دروغ نمی گم.اصلا چرا باید دروغ بگم.برو پنجره را باز کن٬دستت را دراز کن و بعد خیسی دستهایت را بریزد در جانت ٬فکر کن کنار دریایی و داری تن می دهی به خنکای نسیمی که از جنگل می وزد.شاید بگی مرد خیالاتی شدی.الان هرم گرما دل آدمو کباب می کنه.بلند شو بجای آنکه کز کنی یک گوشه و چشمتو پیر کتاب بکنی ٬برو پارک هوایی بخور.

پارک٬کدام پارک.مختوم ولیلا در همین پارک لعنتی صدای آژیر را نشنیدند.نخواستند بشنوند.مختوم شعر خواند.شعر معنای عشق است ولی نه باور کن هر جا کابوس باشد آنجا شعر از جهان ناخودآگاه بیرون می جهد و زندگی را معنا می کند."لی لیا :"- ای وزن لعنتی - گفت :"خیلی بهتر از لیلاست "٬مختوم توی ذهنش  با اسم لی لیا بازی می کرد گفت تو هر چی دلت خواست صدام بزن . لی لیا خم شد روی دست مختوم و دستش را بوسید . چند نفری توی پارک قدم می زدند. عده ای هم آن دورتر داشتند شطرنج بازی می کردند.مختوم گفت :"می بنیند ها ".لی لیا گفت :"ببینند به درک"

دارم "از آسمون بارون می یاید لی لیا " حسن فرهنگی را می خوانم.روز تولد دخترش دریا کتاب تازه اش را هم پیک برایش آورد.کتاب را می دهد بدستم.قلم زده است تقدیم به دوست دوست داشتنی ام محمد آقازاده تا خودمان را میان یکی از داستانها بیابد"٬داستان اول و دوم را می خوانم. داستان سوم را نیمه کاره می گذارم. عادت ندارم داستان را یکباره بخوانم ٬هر داستان باید در من ته نشین شود.باید جهان  داستان را خودم از نوع بنا کنم.سرنوشت ناگزیر داستان را تغییر دهم. باید از ساختار ذهن نویسنده بگریزم و خودم نگذارم لیلا سر پیری مختوم را نابود کند.نگذارم زندگی عصا بدهد دست شاعر و بعد فراموشش کند. شاعر وقتی می میرد  چیزی در من فرو می ریزد. ای لعنت به پارک. لعنت به مشتهایی که فرود می آید و به نگاههایی که تنهایی و خلوت را از ما دریغ می کنند.

انسان چرا می نویسد.داستان آزادی آدمی است٬به او فرصت می دهد از واقعیت بگریزد ولی تلخی واقعیت خود را به روایت تحمیل می کند. اگر رنج نبود هنر نبود٬شعر نبود ٬ داستان نبود٬ نه بدون هنر زندگی ارزش زیستن ندارد.باید رنج کشید تا زندگی به سامان شود

يادداشت "چهار ستاره مانده به صبح"

از آسمون بارون می‌یاد لی لیا

آگوست 15, 2008 با چهار ستاره مانده به صبح

در راستای وظیفه‌ی خطیر اطلاع‌رسانی فرهنگی، چهار ستاره مانده به صبح تأسیس می‌کند؛

خبرگزاری رویا

البته، ما در یک اقدام ِ به مثابه‌ی سنّت‌شکنی، عنوان خبرگزاری خویش را بدون “نا” انتخاب کرده‌ایم (تا مثل ایسنا و اینا و ایرنا و ایلنا و … اینا نباشد!) این اقدام را می‌توان در پیروی از فرمایشاتِ رئیس جمهور محترم و سال شکوفایی و این حرف‌ها، به عنوان نوآوری نیز ثبت کرد. علی ای حال، اگر خبرگزاری خویش را “رونا” می‌خواندیم به قدر کافی حضور شخصِ شخیصِ ما مشخص نبود. اگر هم “رویانا” می‌خواندیم‌اَش که … آخه یعنی شما می‌گین چی؟ ما خودمان و رسالت خطیر ِ فرهنگی‌مان را به قدر یک گوسفند تنزل دهیم؟ خلاصه، این بود بیانیه‌ی افتتاحیه‌ی خبرگزاری رویا و اینک، اوّلین خبر رسمی ما

به گزارش خبرگزاری چهار ستاره مانده به صبح (رویا)، مجموعه داستان از آسمون بارون می‌یاد لی‌لیا نوشته‌ی حسن فرهنگی از سوی انتشارات کاروان منتشر شد.

تاکنون، چند فقره رُمان از جمله زن‌ها شبيه هم می‌خندند، ليلی بهانه‌ی ناگزير، نويسنده نمی‌ميرد ادا در می‌آورد، خاطرات عاشقانه‌ی يك گدا و مجموعه‌ داستان‌های بدون تهمينه نامردم، ترسای شهريار و تنديس‌های بی‌قرار باران به قلم آقای حسن فرهنگی چاپ شده است.

از آسمون بارون می‌یاد لی‌ لیا مجموعه‌ای است از شانزده داستان کوتاه که در ۱۷۶ صفحه و با قیمت ۱۸۰۰ تومان از سوی انتشارات کاروان چاپ شده است و به زودی، یعنی از روز دوشنبه ۲۹ مردادماه ۱۳۸۷ در کتاب‌فروشی‌های سراسر کشور توزیع می‌گردد.

پیش از این، دو کتاب خاطرات عاشقانه‌ی یک گدا و نویسنده نمی‌میرد، ادا در می‌آورد قسمتِ خبرگزاری رویا شده است که ایشان دو رُمانِ نامبرده را پسندیده است و دراین‌باره یادداشت‌هایی را نیز منتشر نموده است؛ این + این + این + این + این + این

با اینکه، خبرگزاری رویا نمی‌تواند ادعا کند اوّلین نفری است که خبر انتشار این کتاب را درج می‌کند! (برای اینکه اگر نام کتاب را در گوگل سرچ کنید ۵ مورد پیدا می‌شود که یکی یادداشت محمّد آقازاده‌ی عزیز۱ است و دو مورد فقط ذکر عنوان است در وبلاگ آقای فرهنگی و سوّمی و چهارمی، شکر خدا به رؤیت ما نرسید تا از کم و کیفِ خبرشان مطلع بشویم! سایت انتشارات کاروان هم، که کتاب را چاپ کرده، امروز داغون است.) با این وجود، می‌توانیم ادعای این را داشته باشیم که ما بودیم که برای اوّلین بار عکس ِ طرح ِ روی جلدِ کتاب را در اینترنت منتشر کردیم!!! (شاهد مدّعا۲

۱ . این‌طوری صمیمی که نوشته‌ام محمّد آقازاده‌ی عزیز، خودم خجالت می‌کشم!!! حواسم بود به خطابِ آقا، اینکه می‌نوشتم آقای آقازاده هم، زیاد آقا آقا می‌شد! خوب نبود. به‌هرحال، مراتب احترام و ارادت ما نسبت به ایشان برقرار است مُدام.

۲ . اصلاً هم تحت تأثیر جودی دمدمی نیستم! (با تأکید بر جلد دوّم). منتظر باشین به محض فراهم شدن  امکانات لازم یک مطلبی بنویسم درباره‌اش که … آره.

باز هم از "چهار ستاره مانده به صبح"- زنی که از دماغش متولد شد

زنی که از دماغش متولّد شد

آگوست 18, 2008 با چهار ستاره مانده به صبح

مجموعه داستانِ تازه‌ی آقای فرهنگی که یادتان هست؟ از آسمون بارون می‌یاد لی‌لیا.* شایان ذکر است که ما داغ داغ خواندیم‌اَش و لذّت‌اَش را بردیم در راستای اهداف متعالی ادبیات. می‌توانم قول بدهم به شما که از خواندن ِ داستان‌های این مجموعه پشیمان نخواهید شد و ابداً غر نخواهید زد به جان ِ خودتان که آی وقت تلف کردم یا پول هدر دادم یا هر چی.

البت، این را قول نمی‌دهم که هر شانزده داستان ِ کتاب، با نام‌های بعضاً یک مُدلی‌اَش(مثلاً «بوی گندت فراموشم نمی‌شه زن» یا «مرد خم شد و پای خود را می‌بوسید» و …) به دل‌تان بنشیند. گاهی زیادی فلسفی نوشته است آقای فرهنگی.  وقتِ خواندنِ داستان همه چیز بر وفق ِ مراد است ولی، ته‌اَش … آدم مات می‌ماند. یکی‌اَش، داستان دوّم کتاب که از قضا عنوان‌اَش هم طبقه‌ی دوّم است.

داستان‌های سوّم و چهارم («این خانه سیاه و سفید است» و «شترهای عزیز») امّا، خیلی معرکه است به نظر من. شترهای عزیز درباره‌ی سربازی است که از سر دلتنگی برای مادرش، هوس ِ فرار از پادگان به سرش می‌افتاد و می‌رود پی مادر. مادر کجاست حالا؟ الله الاعلم. انگاری، بابای سرباز، وقتِ دو سالگی ِ این پسر، مادرش را از خانه هی کرده بوده بیرون و بعد، سرباز هیچ‌وقتِ عمرش هیچ‌خبری نداشته است از مادرش. با این حال، از تنها نشان ِ باقی‌مانده که یک دایی پلیس است، موفّق می‌شود که مادرش را بجوید امّا، چه جُستنی؟! خدا نصیب نکند الهی. باید بخوانید داستان را. ما که عجیب خوش‌مان آمد.

علاوه بر این دو داستان، «شرم گل‌بهی» نیز داستان ِ خوبی بود. دیده‌اید ملّت، دختر و پسرهای جوان را می‌گویم، با هم‌دیگر که آشنا می‌شوند هی مترصّدِ اندکِ فرصتی هستند تا یار و رفیق‌شان را محک بزنند از برای اثبات نجابت و متانت. این داستان ِ «شرم‌گل‌بهی» نیز درباره‌ی همین حکایتِ آشناست با سرانجامی مضحک و تلخ. 

در این میان، یکی از داستان‌های کتاب زیادی رو اعصاب است عزیزم. منظورم به کس خاصی نیست! «عزیزم» عنوان داستانِ موردنظر ِ من است که زیادی حرف می‌زنند شخصّیت‌هایش. آخر می‌دانید، دیگر از حال و حوصله‌ی ما خارج است یک مردی اینقدر بی‌کفایت، هی عزیزم عزیزم کند در همه‌ی داستان و دست‌آخر، آن‌طوری بشود پایان ماجرا.

«یکی از مردها خیلی باید فکر بکند» و « چاره‌ای غیر از این ندارم احمد، گیرم روز تولَدت باشد» نیز داستان‌های خوبی هستند. ولی، به نظر من پایان ِ داستان ِ «گره‌گشایی‌‌‌‌» خیلی خنک بود.

تا فراموش نکرده‌ام این را هم اضافه کنم که، آقای فرهنگی برای تقدیم‌نومچه‌ی کتاب‌شان، حرفی از تولستوی را آورده‌اند که گفته است؛ «میان آدمیان چیزی نیست جز دیوارهایی که ساخته‌اند.» و ادامه داده‌اند؛ تقدیم به انسان‌هایی که می‌توانند دیوارها را فرو بریزند. بعد از اینکه کتاب را خواندم، حس ِ من این بود که در بیشتر داستان‌های این مجموعه، شخصیّت‌هایی اصلی انسان‌هایی بودند که می‌شد آنها را دیوار فرض کرد! آن‌وقت بود که جای خالی این آدم‌های دیوار‌شکن خیلی بزرگ شد. کاش …

 

* نوشته‌ی حسن فرهنگی/ تهران: انتشارات کاروان/ چاپ اوّل، 1386/ 176 صفحه/ قیمت 1800 تومان

** عنوان یادداشت هم نام یکی دیگر از داستان‌های کتاب است.

معرفی کتاب در سایت خبرگزاری آتی بان

مجموعه داستانی تازه از نویسنده ایرانی "حسن فرهنگی"؛
از آسمون بارون می آد لی لیا
آتي بان نظر خوانندگان: 0 نظر نسخه‌ی چاپ 

به گزارش خبرگزار آتی بان:انتشارات «كاروان» تازه ترین مجموعه داستان "حسن فرهنگی" نویسنده ایرانی را با نام «از آسمون بارون می آد لی لیا» منتشر كرد. 

 

 

« مادرم را تا حالا كه بیست ساله ام، ندیده ام. حكایت مادرم این گونه است كه روزی مردی را می بیند كه سوار شتر از محله مان می گذرد و مادرم از مرد قیمت شتر را می پرسد. خبر به گوش پدرم می رسد و پدرم او را طلاق می دهد و این درست زمانی اتفاق می افتد كه من یكماهه بودم. مادرم من را به پدرم می دهد و خودش پی سرنوشتش را می گیرد و پدرم چون نمی توانسته من را نگه بدارد می سپارد به خاله اش كه بچه دارنمی شده و من می شوم بچه ی آنها و بعد از آن هر وقت كه شتر می بینم بیاد ماردم می افتم. حسنش این است كه این روزها كم تر توی كوچه خیان ها شتر می آورند و برای همین من كم تر یا مادرم می افتم. هر سال محرم یكی از دسته ها چند شتر با خودش می آورد محلات و من می روم تماشاش. آن قدر گریه می كنم كه یكی به دادم می رسد كه بس كن برادر. خدا قبول كند. و من به بهانه ای از آنجا دور می شوم تا شترها را نبینم وگرنه نمی توانم جلوی گریه ام را بگیرم. یك بار همین طور كه گریه می كردم چشمم افتاد به یكی از شترها، دیدم او هم گریه می كند و صدای گریه ی من بلندتر شد. به هم نگاه می كردیم و گریه می كردیم و مردم نوحه می خواندند و سینه می زدند...» (شترهای عزیز،ص45) 
آنچه خواندید بخشی از داستان « شترهای عزیز »از مجموعه  داستان «از آسمون بارون می آد لی لیا» نوشته "حسن فرهنگی" است كه به تازه گی راهی بازار كتاب ایران شده است. داستان های فرهنگی در این مجموعه داری چند نكته بارز هستند،كه مخاطب با كمی دقت به آنها پی خواهد برد. نخست، لحن روایی نویسنده است. فرهنگی در بیشتر داستان های این مجموعه در حال روایت كردن است و نكته ی قابل توجه در این روایات، این است كه فرهنگی آنچه رادیده و تجربه كرده روایت می كند. می توان گفت، او در این آثار گاهی به روایت زندگی شخصی به نام «حسن فرهنگی» می پردازد كه از زندگی خودش جدا نیست. از دیگر نكات ملموس در این آثار « طنز » است. این طنز ها بیشتر شكلی اجتماعی دارند.
توجه نویسنده به « زن » و حضور زن در داستان های فرهنگی از دیگر نكات قابل توجه هستند كه در نام كتاب «از آسمون بارون می آید لی لیا» نیز به چشم می خورد. البته این توجه در نام برخی داستان های مجموعه مانند:«از آسمون بارون می آد لی لیا»،«بوی گندت فراموشم نمی شه زن»،«زنی كه از دماغش متولد شد» ملموس هستند. این نگاه به زن نه تنها در این مجموعه بلكه در مجموعه های دیگر و حتا نام دیگر كتاب های فرهنگی مانند «بدون تهمیه نامردم»هم به چشم می خورد.
«عشق» و «مسایل اجتماعی» از دیگر بخش های محسوس آثار فرهنگی هستند كه در این مجموعه دیده می شوند. البته عشق در آثار فرهنگی با مسایل اجتماعی گره خورده و از حالت كلیشه و سطحی دور است.

این كتاب 167صفحه ای، 16 داستان كوتاه از حسن فرهنگی را در خود جای داده كه نام آنها به این شرح است:از آسمون بارون می آد لی لیا - طبقه دوم - این خانه سیاه و سفید است - شترهای عزیز - یكی از مردها خیلی باید فكر بكند - گره گشایی - شرم گل بهی - تخت خالی - چاره ای غیر از این ندارم احمد، گیرم روز تولدت باشد- بوی گندت فراموشم نمی شه زن – عزیزم - زنی كه از دماغش متولد شد - مرد خم می شد و پای خود را می بوسید - صفحه ی بیست - پنجاه و هشت - نام خانوادگی مستعار .   

 تلفن انتشارات كاروان و مركز پخش:88007421-021

 

2 نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 12:59  توسط حسن فرهنگی  |