<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>از آسمون بارون مي ياد لي ليا</title>
<link>http://h-farhangi.blogfa.com/</link>
<description>وب نوشته های حسن فرهنگی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 07 Nov 2009 04:42:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تناقضات بازداشت های فله ای</title>
<link>http://h-farhangi.blogfa.com/post-161.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;همیشه معتقد بوده ام که بزرگترین بحران ها با کاربست عقلانیت مرتفع می شود و کوچکترین بحران ها با حماقت پررنگتر. این روزها با پوست و گوشت به حرف خودم ایمان می آورم و افسوس می خورم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در سرزمین فرهنگ سازی چون ایران چرا برای رفع بحران ها عقلانیت را سنگ محک نمی کنند؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باز هم این مطلب را از روی دلسوزی و با باور اصلاح و امید یافتن گوش شنوا می نویسم و می گذرم و شاید تا مدتها یافته هایم را در داستانهایم به کار ببرم و مطالبی از این دست ننویسم كه نه تنها در این سرزمین قدر منتقدان نمی دانند بلکه به حبسشان می اندازند و پذیرش این وضعیت اگر برای منتقدی شیرین باشد لیکن خانواده ی او را که هیچ جرمی ندارند سخت آزرده می کند و من هیچ گاه بارم بر دوش کسی نبوده و اینک هم هراسم را به دل خانواده و دوستدارانم نمی اندازم. (کاش با دقت و بدون پیش داوری مطلب خوانده شود تا راه کارهایی از درون آن بیرون کشیده شود.)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فرض کنید امروز 13 آبان است و عده ای بیرون آمده اند که بر له یا علیه دولت شعار بدهند. حکومت بارها اعتراضات مردمی را تجربه کرده و بیشتر مواقع با مانع تراشی و حرکت سلبی سعی کرده مردم را بهراساند و آنها را از میدان به در کند طُرفه اینکه بنا به پیش بینی عقلای قوم عملکرد حکومت پاسخی منفی در پی داشته اما آنها باز هم بر رفتار خود پای فشرده اند. عملکرد حکومت نشان می دهد که علی رغم شعار مهرورزی ؛ حکومت فاقد نظریه پردازانی است که بتواند این شعار را ولو برای فریفتن مردم عملیاتی کند. تناقض شعار و عمل در همینجا رخ می نماید. بر اساس این تناقض حکومت در مواجه با اعتراض به شعار &quot;خشونت در مقابل نقد&quot; عمل می کند و برای عملی کردن این شعار حتی دامن دوستانش را نیز آلوده می کند که در ادامه بدان اشاره خواهم کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فرض کنید امروز 13 آبان است و عده ای بیرون آمده اند که بر له یا علیه دولت شعار بدهند و افزون بر آن عده ی دیگری به رسم تمامی روزهای دیگر در خیابان ها دنبال گرفتاری های خود هستند و روزمرگی اشان را پشت سر می گذارند. حکومت که نمی تواند صدای مخالف را بشنود همه ی کسانی را که در کلونی و گروه آنها نیستند و در خیابان ها پرسه می زنند مخالف خود قلمداد می کند و دستگیرشان می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دستور از یک مرکز واحد صادر نمی شود ؛ موقع دستگیری عده ای با مشت و لگد به جان آدم می افتند و عده ی دیگر مهربانی می کنند. از روی لباس این افراد می شود به ماهیتشان پی برد.برای اینکه بتوانیم اشتباه نظریه پردازان عبور از بحران را مطرح کنیم نخست به روش کار آنها اشاره می کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1-     از پشت دو مامور درشت اندام یک مرتبه دستهایت را می گیرند و می کشند داخل خیابان فرعی.(تو هنوز از جرم خود مطلع نیستی!) دستگیری ها با اندکی تفاوت به همین شکل است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2-     اگر آرام بگیری و اعتراض نکنی سوار اتوبوست می کنند و در غیر اینصورت با مشت ولگد به جانت می افتند و با هراس پشت بام ها را نگاه می کنند که کسی فیلمبرداری نکند. بعد مجبورت می کنند به زانو بنشینی تا چشم بند و دست بندت بزنند و سوار اتوبوس کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3-     با چشم بند وارد اتوبوس می شوی و از ضجه های عده ای که دستبند دستشان را می برد پی می بری که خیلی هستید. (بسیاری از این افراد تنها رهگذرند و حتی موافقین نظام که به قصد برپایی مراسم سنتی 13 آبان بیرون آمده اند!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;4-     داخل اتوبوس عده ای فحاشی می کنند و به هر کس که دلشان بخواهد فحش می دهند و مشت و لگد می زنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;5-     ساعتها این حادثه درون اتوبوس ادامه پیدا می کند تا اینکه احساس می کنی چرخ های سنگین آن به حرکت افتادند. مامورها عوض شده اند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;6-     مامورهای جدید مهربانند. بسیار مهربان حتی. از افراد دلجویی می شود، کسانی که از محکم بودند دست بند آزرده اند به آنها پناه می برند تا دست بندها شل شود و دست های زخمی اندکی آرام بگیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;7-     ساعتها درون اتوبوس هستی تا به جایی وارد می شوید که قرار است ادامه بازی آنجا رخ دهد. با چشم بند و دست بند از اتوبوس پیدا می شوی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;8-     ساعت ها درون محوطه می مانی. از زیر چشم بند موقعیت را می بینی. تعداد بسیار زیاد است. مامورها مهربانند. در بینشان تنها عده معدودی پیدا می شود که فحش بلد است.در اینجا بیشتر مامورها لباس شخصی تن کرده اند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;9-     ادامه اش را نگه می دارم برای داستانهایم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توجه:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از نگاه انسانی منصف اتفاق را نگاه می کنم. هیچ کس به جرم اینکه در خیابانی قدم می زند مجرم نیست. موقع دستگیری ، آن هم با آن وضعیت دهشتناک اولین قدم را برای مخالف سازی بر می داری. اولین قدم مخالف سازی زیر پا گذاشتن اخلاق است. کانت می گوید &quot;اگر در صورت جهان شمول شدن رفتارتان آن رفتار را تایید کنید به اخلاق دست پیدا کرده اید. &quot; هیچ انسان عاقلی دوست ندارد وسط خیابان یک مرتبه مشتی به صورتش اصابت کند. این فرد به مخالف بدل خواهد شد! شما موفق شده اید!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هیچ ماموری حق ندارد قبل از اینکه جرم کسی ثابت شود و حکمی صادر شود او را بیازارد.(حتی بعد از آن هم حق آزردن ندارد) شما دومین قدم مخالف سازی را برداشته اید. به ماموران خود دستور داده اید برای ایجاد رعب و وحشت مردم را کتک بزنند. انگار متوجه نیستند که از خیل بسیاران تنها تعداد بسیار اندکی را قادرید در زندان نگه دارید. بقیه بیرون می آیند همراه با نفرتی که از شما به دل گرفته اند. شما برای کاشتن نهال نفرت در درون انسان ها موفق عمل می کنید!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساعتها مردم را با چشم بند همانند جانیان خطرناک درون سلولهای نمور نگه می دارید. اسلام این رفتار را در مورد دشمن نیز منع کرده است. پای خاطرات رزمنده گان بنشینید تا متوجه شوید که حتی با اسرای عراقی نیز چنین برخورد نمی کردند. (علی رغم اینکه سنگ اسلام را به سینه می زنید شناختی از این دین ندارید.)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تازه اول عشق است. اتهام زدن ها و ترساندن از آینده و سرنوشت شروع می شود. پرونده سازی با سرعت سرسام آوری صورت می گیرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نظریه پردازان عبور از بحران شما معتقدند که با تشکیل پرونده ی سیاسی مردم را فلج می کنند و موجب می شوند آنها دیگر در هیچ جریانی شرکت نکنند اما بی خبر از اینکه باز هم اشتباه کرده اند. طبق نظر روانشناسان دلیل نصاب بیشترین خودکشی در جوامع بی خبری از آینده و از دست دادن شغل است. میانگین سن بازداشت شده گان 25 سال است. هر ورقی که توسط آنها پر می شود یک گام است برای مخالفت با شما. بدین طریق شما با بازجویی های احمقانه انسان ها را در تعلیق نگه می دارید تا نسبت به آینده ی خود همواره ابهام داشته باشند و در کوچکترین مجالی که دست می دهد بر علیه شما اقدام کنند. شما باز هم برای مخالف سازی یک قدم دیگر برداشته اید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تعداد بازداشتی ها بسیار زیاد است و خوب می دانید که توان نگه داشتن آنها را ندارید، حتی اگر از میان آنها عده ی اندکی را نگه دارید فشارهای سیاسی را بر روی نظام زیاد خواهید کرد و اگر هراسی از این فشارها نداشته باشید تنها خواهید توانست عده ی بسیار اندکی را از میان بردارید. (در صورتی که به خشونت بالاتر اعتقاد داشته باشید) پس عملا عملکرد شما جز اینکه دایره ی دوستانتان را کوچکتر کند هیچ نتیجه ای در پی نخواهد داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حال بسیاری از بازداشت شده گان آزاد می شوند. آنهایی که بدون هیچ جرمی باز داشت شده اند و حتی نظام سیاسی کشور را نیز نمی شناسند بهت زده هنگام آزادی به بغل دستی خود می گویند که آزاد بشویم پدرشان را در می آوریم. حرف این افراد چقدر جدی است؟ حتی اگر بی دست و پا ترین افراد باشند می توانند در دایره کوچک اجتماعی به مخالفت با شما بپردازند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عده ای که با شما موافق بوده اند و هنگام بازجویی گفته اند از طرف اداره برای مراسم سنتی 13 آبان آمده اند سرخورده اند. چون که حرفشان را باور نکرده اید و برای آن ها هم همانند دیگران پرونده ساخته اید تا یارانتان را هم به حلقه ی مخالفان اضافه کنید! (این سه سطر را یک بار دیگر با دقت بخوانید تا متوجه شوید چه بلایی سر خود می آوردید)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حال کتک زده اید- تحقیر کرده اید- پرونده تشکیل داده اید- خانواده ها را دل ناگران گذاشته اید و بعد از این همه اتفاق نامبارک تصمیم گرفته اید بازداشت شده گان را آزاد کنید. با مهربانی با آنها حرف می زنید که امیدوارید دیگر گذرشان به آنجا نیفتد. به آنها می گویید که هیچ کدامشان مجرم نیستند و عذرخواهی هم می کنید. از من بیشتر که متوجه شده اید نویسنده ام .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه می بخشیم. عده ای به خاطر اینکه چاره ای ندارند و عده ی اندکی به خاطر اینکه هنوز دل در گرو شعائر انقلاب دارند و عده ی دیگر چون من  که می داند تمام برخوردها به دلیل نادانی و کارنابلدی است و ما هیچ وقت با هم دشمن نیستیم. همه می بخشیم اما فراموش نمی کنیم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کاش نظریه پردازان عبور از بحرانتان را عوض کنید. پیش از اینکه خیلی دیر شود و به حرف منتقدان دلسوز کشور گوش بسپارید و بدانید که ما همه خواهر و برادریم اما متفاوت. با آرا و نظرات متفاوت. کاش خیلی دیر نشود و این را متوجه شوید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ماندگاری نظام تنها با حرمت به همه حتی مخالف امکان پذیر است وگرنه تورقی در ورق های پوسیده ی تاریخ نشان می دهد که تهدید و شکنجه بر تعداد مخالفان می افزاید و شما اگر چنین قصدی داشته باشید موفق عمل می کنید. اما اگر اشتباه می کنید زود مسیرتان را تغییر بدهید . پیش از اینکه خیلی دیر شده باشد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 04:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h-farhangi&amp;postid=161</comments>
<dc:creator>h-farhangi</dc:creator>
<guid>http://h-farhangi.blogfa.com/post-161.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان واقعيت است و زندگي خيال</title>
<link>http://h-farhangi.blogfa.com/post-158.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;از امروز سه شنبه ۱۲ آبان ماه در ویژه نامه ی فرهنگ و ادب روزنامه ی اطلاعات کارگاه داستان خواهم داشت که عین مطالب را در وبم می گذارم. امیدوارم داستان های خوبی به دستم برسد تا در این صفحه کار بکنم.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2009\11\11-03\10-26-31.htm&amp;storytitle=داستان%20واقعيت%20است%20و%20زندگي%20خيال&quot;&gt;http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2009\11\11-03\10-26-31.htm&amp;storytitle=داستان%20واقعيت%20است%20و%20زندگي%20خيال&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#404040 size=1&gt;اين سؤال پيش از آن که سؤال نويسندگان باشد، در طي تاريخ سؤال عميق و فلسفي انديشمندان و فلاسفه بوده است که آيا داستان واقعيت دارد يا زندگي؟اگر نگاه سوفسطايي‌ها را ناديده بگيريم، نخستين کسي که سعي مي‌کند بدين شک پاسخ بدهد، افلاطون است. او با ساختن غار معروف خود سعي مي‌کند واقعيت را در سوية ديگر زندگي که آن را درک مي‌کنيم قرار دهد و سايه آن واقعيت را زندگي و ساحت زندگان بخواند. اين شک تا انسان هست وجود دارد و فيلسوفي چون دکارت نيز نمي‌تواند با گزارة خود که مي‌انديشد پس هست، بدان پاسخ بدهد و خيال همه را راحت کند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با اين مقدمه به اين نتيجه مي‌رسم که دنياي داستان بسيار بسيار مهم است و چه بسا اصلاً دنيا همان ساحتي است که داستان‌ها در آنجا رخ مي‌دهد. آيا فضايي که سعدي و همانندان او براي ما ساخته اند واقعي است يا زندگي فردي در اين ينگه يا آن ينگة دنيا ؟ به يقين هيچکس بدين سؤال پاسخ نداده است و نخواهد داد. پس داستان يک واقعيتي است که مي‌تواند جهان را تغيير بدهد. اگر جهان داستان، جهاني قابل تحمل باشد؛ زندگي برايمان شيرين است و برعکس در صورت تلخ بودن آن جهان، زندگي ما نيز به تلخي روي خوشي نشان خواهد داد. پس نتيجه مي‌گيريم که داستان بسيار مهم است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;استاد رضا سيدحسيني نقل مي‌کرد که از يکي از سياستمداران پرسيده بود: شما داستان هم مي‌خوانيد و پاسخ منفي را که شنيده بود به او هشدار شکستش را در عرصة سياسي داده بود و چنين شد و آن سياستمدار هم اينک فراري است و در فرانسه زندگي مي‌کند. چرا او بايد شکست بخورد.آيا اين يک اصل است؟ اگر اصل باشد چرا ديگران شکست نمي‌خورند؟ از دو حالت خارج نيست؛ يا داستان مي‌خوانند و يا نگاه به کارنامة آنها ردپاي شکست همواره شان را نشان مي‌دهد! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با تکيه بر مقدمه اي که چيده بودم به اين باور مي‌رسم که آن سياستمدار در حقيقت زندگي نمي‌کرده است. او بدون ورود به متن و تجربة زندگي‌هاي مختلفي که انسان‌ها دارند، چگونه مي‌توانست تصميم درست بگيرد؟ او درخيال زندگي مي‌کرده است و پيشگويي استاد سيدحسيني نيز فـارغ از واقع بيني او نبوده است. ورود به دنياي واقعي داستان، تازه امکان زيست را براي بشر مهيا مي‌کند و بيش از اين که درهاي جادويي دنياي داستان به روي کسي باز شود، زندگي گياهي و فاقد اعتبار خواهد بود. البته با اين تعريف من شايد عدة بسياري برنجند و خود را نيز در جرگة بسياران داستان نخوان قرار بدهند؛ اما با تأمل در مطالبي که در هفته‌هاي ديگر بدان اشاره خواهم کرد بدين نتيجه خواهيم رسيد که بسياري در جهان داستان زندگي مي‌کنند. چه مادربزرگانمان که تمام اعتبار خود را به قصه‌ها گره مي‌زنند و چه زناني که در چهارراه فصول مي‌ايستند و تا شروع فصلي ديگر از شکست و پيروزي خود سخن مي‌گويند و چه مرداني که همواره با گره افکني در زندگي خود و ديگران به فکر نقطة اوج و گره گشايي هستند و چه شما که فکر مي‌کنيد داستان نمي‌خوانيد .بسياري ا ز ما در ساحت داستان نفس مي‌کشيم بدون اين که خود متوجه باشيم. پس داستان خيلي مهم است. اصلا داستان مهم است ولا غير!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#404040&gt;-----------------------------------------------------------&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چگونه داستان مي‌نويسيم؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=1&gt;هر کاري نياز به تمرين و ممارست و کاربلدي دارد و اگر کسي تنها از روي ميل، نه تخصص کاري انجام بدهد؛شايد براي خودش ارزشمند باشد اما نخواهد توانست ديگران را براي همراهي او اغنا کند. داستان نيز همانند کارهاي ديگر و صد البته به مراتب بيشتر از کارهاي ديگر نياز به تمرين و کاربلدي دارد. چرا که زندگي بشر را مي‌سازد و پيش مي‌برد و امکان خوب زيستن را به بشر ياد مي‌دهد . اگر نويسندگان نتوانند منظور خود را به خوبي بيان کنند به يقين يا توان همراه کردن خوانندگان را با خود نخواهند داشت و يا از اثرگذاري کمتري بهره مند خواهند بود. کارگاه داستان بيشتر وظيفة چکش کاري بر روي آثار نويسندگان را دارد که با تکنيک‌هاي داستان آشنا شوند.براي همراه کردن خوانندگان و تغيير زيست آنها نويسنده بايد جهان خود را معني ببخشد که اين کار ديگر در وسع کارگاه داستان نيست بلکه خواست نويسنده از يک طرف و مطالعات هدفمند او از ديگر سو مي‌تواند او را بدين جهان نزديک کند. براي شروع کار، داستان «به دست گرفتن سرنوشت خويش در سه سوت!» نوشتة خالد رسول پور را نقد مي‌کنيم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;داستان‌هاي واقع گرا گاهي با يک تمهيد دم دستي مي‌تواند غير واقعي تلقي شود و خواننده را در شک بين واقعيت و خيال قرار دهد و اگر استادانه اين کار رخ دهد، خواننده به مفهوم مهم واقعي بودن داستان پي مي‌برد. اين داستان در حقيقت از تکنيک روايي داستان‌هاي واقع گرا پيروي کرده است و برداشتن ديوار بين واقعيت و خيال، خواننده را در حيرت و سؤال فرو برده است. شروع داستان با مقدمه اي است که مختص داستان‌هاي کلاسيک است و در اين مقدمه خواننده با اتمسفر داستان، شخصيت‌هاي داستان که يکي خسته است و ديگري مرموز آشنا مي‌شود. در هر نوع داستاني، چگونگي ورود به داستان از اهميت بسزايي برخوردار است. در اين داستان شاهد ورود موفق نويسنده به دنياي داستاني هستيم. او از دري وارد دنياي داستان شده است که شخصيت‌ها عريان به نمايش گذاشته مي‌شود و همين ورود خوب مي‌تواند ما را براي ادامه داستان تشويق کند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ورود به تنة داستان اندکي کهنه و دم دستي است. در بسياري از داستان‌ها به خصوص در يک دهة اخير با داستان‌هايي مواجه هستيم که شخصيت داستان با نويسنده سخن مي‌گويد و سعي مي‌کند اقتدار نويسنده را که خالق اوست بشکند. با توجه به کهنگي موضوع، نويسنده بايد از تکنيکي فايده ببرد که موضوع را براي خواننده جذاب کند اما در اين داستان گفت وگوهاي دم دستي و بدون کارکرد و ورود ناموفق به تنه، خواننده را سرخورده مي‌کند و موجب مي‌شود که خواننده تصور کند با موردي خيالي سر و کار دارد که جز وقت کشي چيزي عايدش نخواهد شد. اما ما به خواندن داستان ادامه مي‌دهيم. تنها به يک دليل و آن هم کوتاهي داستان است. احساس مي‌کنيم اگر تا پايان داستان را ادامه بدهيم، چيزي از دست نخواهيم داد. حداقل وقت چنداني را تلف نخواهيم کرد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نخستين بحران در داستان «پيرو داستان‌هاي کلاسيک» رخ مي‌دهد. شخصيت داستان وارد ساحت واقعي ما شده و متن را به مثابه عنصري زنده و پويا به ما نشان مي‌دهد و پاي دختري را به ميان مي‌کشد که امکان دارد تصادف بکند. همين بحران موجب مي‌شود که ما واقعي بودن متن را درک کنيم و باز به خواندن و يا خوانش ادامه دهيم. در ادامه بحث‌هاي بين جوانک و نويسنده،سويه‌هاي معنايي و فلسفي داستان را براي ما نشان مي‌دهد و جدال بين خالق و مخلوق شکل مي‌گيرد. نوعي جبرگرايي در داستان خودي نشان مي‌دهد. اما مخلوق بحران دوم را مي‌سازد تا ما با داستاني حادثه محور و معناگرا مواجه باشيم. مخلوق زير بار خواست خالق نمي‌رود و اسلحه مي‌کشد و او را مي‌کشد. هنوز گره داستان باز نشده است. نويسنده همانند شروع داستان اينک خواب آلوده است اما اين بار براي هميشه مي‌خوابد و داستان که سعي مي‌کند از فضاي کلاسيک فاصله بگيرد ادامه پيدا مي‌کند تا مفهومي بودن خود را به خواننده بنماياند و سؤال عميقي را در ذهن او ايجاد کند که بدون نويسنده کلمات چگونه شکل مي‌گرفتند و آيا دختر و پسري به وجود مي‌آمدند که عاشق هم باشند؟&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=1&gt;پايان داستان به ايستايي جهان مي‌رسد و بدون نويسنده جهان همچنان که هست مي‌ايستد و هيچ حرکتي ندارد. ما بدون در نظر گرفتن مفاهيم داستان، تنها با ساختار آن کار داشتيم و بدين نتيجه رسيديم که از يک داستان کلاسيک با ساختاري خطي مي‌شود آشنايي زدايي کرد و به داستاني مدرن دست يافت و شاهد مثال آن را نيز آورديم. عليرغم ضعف اندکي که داستان دارد و بدان اشاره شد، مي‌توان با خوانش آن به لذتي عميق دست يافت. &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#404040&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=1&gt;به‌دست‌گرفتن سرنوشت خويش در سه سوت!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خالد رسول پور &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتي که خسته و خواب‌آلود سرش روي انبوه کاغذهاي روي ميزش افتاد، جوانک سراغش آمد. دست راست جوانک در جيب کتش بود. انگار چيزي را پنهان داشت.نويسنده نشناختش. تا آن‌وقت نديده‌بودش.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- بله بفرماييد!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جوانک لاغر کمي اين پا و آن پا کرد:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- آقا! از شما خواهشي داشتم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- بفرماييد! شما؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جوانک، انگار سرزنش‌آميز، نگاهش کرد:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- آقا مگر شما من را به جا نمي‌آوريد؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نويسنده پرسيد:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- بايد به جا بياورم؟ &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- خب... من يکي از شخصيت‌هاي همين داستاني هستم که داريد مي‌نويسيد!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نويسنده با بي‌حوصلگي فکر کرد: آه! باز هم اين بازي‌هاي لوس پسامدرن! گفت:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- ولي... من شما را نمي‌شناسم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- خب... شما به جزئيات داستان‌هايتان توجه نداريد. هميشه کلّي‌ها و اصلي‌ها را مي‌بينيد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- يعني شما يکي از جزئيات داستان من هستيد؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- ‌تا به حال بله. جزئياتي که شما هيچ‌وقت نمي‌توانيد ببينيد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نويسنده با حيرت داشت نگاهش مي‌کرد و فکر مي‌کرد که اين جوانک پررو واقعاً چه چيزي در جيبش پنهان کرده‌است. نکند يک تپانچه باشد؟ جوانک گفت:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- امشب نوشتيد که دختري دارد از بيمارستان بيرون مي‌آيد و مي‌خواهد خودش را زير ماشين بيندازد!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نويسنده خنديد:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- خب درسته! اما من خوابم برد و دخترک هنوز از بيمارستان بيرون نيامده‌است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- در واقع نوشته‌ايد که دقيقاً دم ِ در بيمارستان ايستاده‌است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- بله؛ دقيقاً آنجاست!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;جوانک جلوتر آمد:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- آقا! خواهش مي‌کنم اين کار را نکنيد. دختر را زير ماشين نيندازيد!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- اما دوست من! شما چه نقشي در داستان من داريد؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- من... دربان بيمارستان هستم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و سرش را پايين انداخت. سرخ شده‌بود. نويسنده فکر کرد لابد از شغلش خجالت مي‌کشد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- خب!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- من تا به حال نقشي در داستان نداشته‌ام. اما... حالا... حالا مي‌خواهم از اتاقک نگهباني بيرون بيايم و جلو خودکشي دختر را بگيرم! آقا خواهش مي‌کنم بنويسيد که آن دختر، من را مي‌بيند و عاشقم مي‌شود!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نويسنده قاه‌قاه خنديد:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- اما عزيزم! من که نمي‌توانم خلاف واقعيت بنويسم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- کدام واقعيت آقا! واقعيت مخلوق شماست.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- بله مخلوق من است. اما من هم جزئي از اين واقعيتم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جوانک مکث کرد. داشت زور مي‌زد که حرفش را بزند:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- يعني... اگر شما همين حالا بميريد، آن واقعيت که در داستانتان بايد اتفاق بيفتد، آيا... آيا باز هم اتفاق مي‌افتد؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نويسنده گفت:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- خب ظاهراً نه! ظاهراً اتفاق نمي‌افتد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و فکر کرد: حتماً مي‌خواهد من را بکشد. جوانک ابله پرسيد:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- يعني او ديگر خودش را زير ماشين نمي‌اندازد؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نويسنده باز هم به خنده افتاد:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- نه خودش را زير ماشين نمي‌اندازد، اما چون او يک واقعيت است، همان‌طور ايستاده، و همانجا که حالا هست، تا ابد... بله تا ابد خواهدماند!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جوانک هم اين بار خنديد. دست راستش را از جيب درآورد. بله! تپانچه‌اي در دست داشت.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=1&gt;نويسنده گفت:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- و تو لابد مي‌خواهي من را بکشي؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جوانک در چشم‌هاي نويسنده زل زده‌بود:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;- بله آقا! دست‌کم از مرگش جلوگيري کنم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تپانچه را بالا برد و در پيشاني نويسنده که باز هم داشت خوابش مي‌برد، شليک کرد. نويسنده بر کف اتاق افتاد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جوانک در حالي‌که داشت دست‌نوشتة قصه را پاره مي‌کرد به گريه افتاد: حالا ديگر مي‌بايست در اتاقک نگهباني، در حالي که سرش را به شيشة دريچة کوچک چسبانده، تا ابد، همان‌طور ايستاده بماند و تا ابد، به دختر ناشناس زيباي غمگيني خيره گردد که مي‌خواسته از بيمارستان بيرون برود....&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 10:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h-farhangi&amp;postid=158</comments>
<dc:creator>h-farhangi</dc:creator>
<guid>http://h-farhangi.blogfa.com/post-158.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نقش حراست و نهادهای امنیتی در فروپاشی نظام</title>
<link>http://h-farhangi.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>نیاز به شامه تیز و قوی نیست که زیر سوال رفتن مشروعیت و محبوبیت نظام را درک کنیم. هر فرد منصفی که در کوی و برزن قدم می زند و با مردم گفتگو می کند متوجه شکاف عمیق بین ملت و نظام می شود.اگر مجالی دست دهد و کسی حوصله آسیب شناسی داشته باشد دلایل این شکاف را در پر رنگ شدن نقش نهادهای امنیتی و حراست در زندگی مردم خواهد دید.خبط بزرگ نظام این است که مردم را با خود بیگانه می داند و عده ای را با حقوق بسیار اجیر می کند که به سخن چینی بپردازند و نان کسانی را که خوانش متفاوتی نسبت به نظام دارند آجر کنند. غافل از اینکه با این کار افراد را از منتقد به مخالف بدل می کنند. اگر تا دیروز افراد متخصص مجموعه ای نسبت به عملکرد مسئولین نظام به درست یا نادرست انتقاد می کردند امروز به دلیل کارکرد ناسفته و خام مسئولین و به دلیل از دست دادن شغل و یا امنیت شغلی به مخالف بدل شده اند. احمقانه ترین روش ایجاد هراس در دل مردم آگاه است. هراس هیچ وقت نمی تواند کارساز باشد. اگر تصمیم گیران نهادهای امنیتی تاریخ را تورق می کردند می دانستند که هیچ وقت مردم آگاه به دلیل از دست دادن شغل و منزلت و حتی جان خود عقب نشینی نمی کنند اما در مقابل ِگفتمان ، منطق خود را بیان کرده و در صورت نیاز سنگر را رها می کنند تا بار دیگر خود را به منطقی فربه تر مسلح کنند و وارد کارزار شوند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در رمان &quot;نویسنده نمی میرد ، ادا در می آورد&quot; به این مسئله پرداخته ام و اعتقاد راسخ دارم که ایجاد هراس و یا فراتر از آن اعمال هراس تیغ مبارزه را به جای اینکه کند کند ، تیزتر می کند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر جامعه ی سالمی به تعداد منتقدین خود می بالد.گفتگویی که چند سال پیش با هابرماس داشتم او این سخن را گفت و افزود که برعکس در کشور شما منتقدین را به حبس می برند و زندگیشان را با مشکل مواجه می کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حال ِمردمی که شغل و امنیت زندگی خود را از دست می دهند همانند کشتی نشسته ای است که از دریا هراس دارد و حکیمی می گوید او را به درون دریا بیندازند تا هراسش از بین برود و همین اتفاق می افتد. اگر منتقدین در مقام و جایگاه شهروندی خود نگرانی اندکی از قدرت داشته باشند و با ملاحظه آن را نقد کنند بعد از اعمال هراس و افتادن به دریا دیگر هراسی نخواهند داشت.اینبار تیغشان را تیزتر می کنند و نه در جایگاه منتقد که در جایگاه مبارز وارد میدان می شوند. این اتفاق در نظام جمهوری اسلامی رخ می دهد و تنها دلیلش بی سوادی و حماقت صاحبان قدرت است که بخش عمده ای از قدرت خود را به جای اینکه به مردم تفویض کنند به نیروهای حراستی بخشیده اند و نیروهای حراستی برای حفظ جایگاه خود پای را فراتر گذاشته و به خصوصی ترین وجه زندگی افراد می پردازند و نارضایتی را روز به روز بیشتر می کنند. با این خبط بزرگ زمانی زیاد نمی کشد که قاطبه ی مردم به مخالفین نظام بدل می شوند و باید از آن روز ترسید و یا برای جلوگیری از آن تا دیر نشده تدبیری اندیشید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر فردی چون کلهر به زندگی خود نظری منصفانه می انداخت متوجه تفاوت خود و خانواده اش می شد و این تفاوت را به جای این که تقبیح کند ارج می گذاشت. این مثال را بگیرید و تعمیم دهید به کل کشور و نگاه تمامیت طلبی که آتش به خرمن و هستی ملت می زند. این مثال را تمام مسئولین به خصوص نیروهای امنیتی با زندگی خود تطبیق دهند تا به عمق فاجعه پی ببرند. فاجعه این است که ما با نزدیکترین کسانمان تفاوت داریم و نمی خواهیم تفاوت ها را بپذیریم! با چوب و چماق می خواهیم دیگران را همانند خود بکنیم غافل از اینکه اگر دامنه ی نارضایتی گسترش پیدا کند همانند سیلی اقتدارگران را از صحنه ی روزگار محو خواهد کرد که کاش چنین اتفاقی نیفتد که من در جایگاه یک انسان و یک نویسنده که مهربانی را سعی می کنم ترویج دهم هیچ وقت آرزوی سرکوب کسی را در سر نمی پرورانم. کاش تا دیر نشده معجزه ای رخ دهد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 13:26:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h-farhangi&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>h-farhangi</dc:creator>
<guid>http://h-farhangi.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا اوباما برای من مهم است</title>
<link>http://h-farhangi.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوستی تماس گرفته بود که اوباما قد و قواره اش آنقدر بلند نیست که بخواهی در موردش چنین مطلبی بنویسی.(منظور پست قبلي ام است) با این ذهنیت که شاید دوستان دیگر نیز همین سوال را داشته باشند پاسخم را در وب می گذارم تا اگر اشتباه می کنم استدلال خود را مطرح کنند که به اشتباهم پی ببرم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اوباما را از دو زاویه نگاه می کنم. نخست از جایگاه یک نویسنده که پیش از ریاست جمهوریش دو کتاب به چاپ سپرده و نشان داده که با کلمه رابطه ی خوبی دارد و همین جایگاه کافی است که در موردش سکوت نکنیم و در باره ي اثرش سخن بگوییم. دو دیگر از جایگاه ریاست جمهوری کشوری تاثیرگذار چون امریکا که ابرقدرت است و تصمیم رئیس جمهور آن کشور می تواند بسیاری از گزینه ها و گزاره ها را در جهان تغییر بدهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر زاویه ی نگاه من به نویسنده گی ایشان برگردد باید اثرش را نیز نقد کنم و نقد رفتارهای نویسنده حداقل برای من که با نقد سنتی میانه ای ندارم فاقد ارزش است و از اینکه به کتابش دسترسی ندارم این کار را به گذشته وا می گذارم. پس ناگزیر می ماند نگرش من از زاویه ی یک سیاستمدار(ناگزیر برای اینکه این رئیس جمهور نویسنده است و حتما باید در موردش ابراز نظر کرد) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; چنان که در پست قبلی و پیشترک هم نوشته ام سخن حتی اگر غلوآمیز هم باشد تا زمانی که نقیض آن مطرح نشده واجد ارزش است. حداقل برای نویسنده اش. من در دو پستی که برای اوباما نوشته ام به رفتارهاي تاكنون او اشاره کرده ام و از رفتارهاي همواره ي او دفاع نكرده ام.چنان كه از رفتارهاي همواره ي خودم نيز مطمئن نيستم كه بخواهم از آن دفاع كنم. حال این مرد سیاه که از اهالی اندیشه و قلم است چه بخواهیم وچه نخواهیم تاثیرگذارترین نقش را در جهان بازی می کند و من در رفتارشناسي او كه برعكس بوش بر پايه ي انديشه و دورنگري و مهرباني است بر نویسنده بودنم می بالم که هيچ نويسنده اي قدرت را بماهو قدرت درک نمی کند و ارج نمي نهد و همنوع و هم قلم من نیز تا امروز ثابت کرده که برای تصمیم گیری های بزرگ سیاسی از کسی دستور نمی گیرد و به خاطر الفتی که با کلمه دارد خود جهان را بار دیگر معنی می بخشد  و بدان لباسی نو می پوشاند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با نظر دوستم موافق نيستم كه قد و قواره ي اوباما را كوتاه مي بيند و فكر مي كند نبايد در موردش سخن گفت. هر كسي در هر جايگاه و در هر كجاي اين جهان خاكي انسان باشد و به منشور انساني پايبند باشد قد وقواره ي بلندي دارد و بايد در موردش سخن گفت و اگر هم خطايي از وي سر زد باز هم بايد از سر دلسوزي سخن گفت و او را با مشكلات پيش رو آشنا كرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تشويق بزرگان امكان يارگيري را براي فرد مهيا مي كند. هر چند كه اين وبلاگ صداي بلندي ندارد كه به گوش او برسد اما تاثيرپذيريي چون مني از صحبت هايي كه بسيار به حق از زبانش جاري شده به يقين تحسين هاي ديگران را نيز نثارش مي كند تا ايام را بر همين نمط طي كند و جهان را امن بخواهد و بر سر آوارگي كودكان فلسطيني با اسرائيل معامله نكند و به هيچ كس باج ندهد و دستش همواره براي ساختن جهان به طرف كساني كه طالب ساختند دراز باشد. اين رئيس جمهور حرمت دارد و باز هم مي گويم تا زماني كه بر مسير حق جويانه ي خود قدم بردارد مورد حرمت همگان خواهد بود  و كاش همواره در اين مسير باشد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 13:42:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h-farhangi&amp;postid=156</comments>
<dc:creator>h-farhangi</dc:creator>
<guid>http://h-farhangi.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا جهان به رهبري اوباما مي بالد!</title>
<link>http://h-farhangi.blogfa.com/post-155.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 417px; HEIGHT: 460px&quot; alt=&quot; باراك اوباما&quot; hspace=0 src=&quot;http://fardanews.com/files/fa/news/1386/11/5/11577_115.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همواره احساس مي كنم به عنوان نويسنده وقتي كسي سخن بگويد از لابلاي صحبت هاش قد و اندازه  ي او را خواهم شناخت و همين حس موجب مي شود كه اوباما را بزرگترين و اخلاقي ترين و فيلسوف ترين رئيس جمهور جهان بدانم كه جهان بايد به داشتن وي ببالد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اوباما امروز اول مهرماه 1388 در سازمان ملل چنان سخن گفت كه هيچ كينه و خشم و دشمني در سخنانش وجود نداشته باشد. در زمانه اي كه صاحبان قدرت هاي بزرگ و كوچك در صدد تهديد جهان بر مي آيند و خود را به رخ جهانيان مي كشانند اوباما با مهرباني با جهان سخن گفت و اين نگاه به آساني در يك انسان شكل نمي گيرد. وقتي در باره آزادي انسان سخن گفت انگار ژان پل سارتر بود كه فلسفه مي چيد و بشر را بزرگ جلوه مي داد و زماني كه به مرگ دختران و پسران فلسطيني همچنین به حق اعتراض جواناني كه راي خود را مطالبه مي كردند اشاره مي كرد همانند يك رهبر ديني عمل مي كرد و زمانی که مخالفت خود را با شهرک سازی اسرائیلی ها نشان می داد مسیر یک مصلح اجتماعی را طی می کرد و تمامی حرفهای بدون هيچ تكلّفي صورت مي گرفت تا جهان به داشتن رهبري همچون او بار ديگر ببالد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;او آمريكا را يكّه قدرت جهان ندانست و مسئوليت موفقيت و شكست در عرصه هاي مختلف را متوجه تمامي كشورها دانست. و با استادي ضمن اينكه به عملكرد خود در نه ماه اشاره مي كرد چهار موضوع مهم را مطرح كرد. موضوع چهارم اگر كه اقتصاد جهاني بود و اين روزها بيشتر از هميشه مورد توجه قدرتهاي بزرگ و كوچك جهان است در چينش اوباما از اهميت كمتري برخوردار شد. او به موضوع چهارم نرسيد مگر با گذر كردن از سه موضوع ديگر كه موضوعات اخلاقي و انساني بودند و متذكر شد كه نمي توان به تهديدهاي هسته اي جهان – عدم توجه به منشور سازمان ملل در مورد آزادي بشر و عواملي كه آلودگي هوا را بيشتر مي كنند و جهان را با بحران جدّي مواجه مي كنند بي تفاوت بود و به اقتصاد رو به رشد توجه كرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در يك نگاه كوتاه و شتابزده احساس مي كنم بهتر از او كسي نمي توانست سخن بگويد و جهان را متوجه بحران هاي رو به رشد كند و همچنان جهان را براي رسيدن به محلي امن بسيج نمايد. او جاي خالي مهرباني را در جهان پر مي كند تا فيلسوفانه بر جهان بباوراند كه انسان ها براي كشتن هم خلق نشده اند ، بلكه آنها خلق شده اند كه با آزادگي همديگر را دوست بدارند و به هم گل تقديم كنند نه اينكه بر سر هم بمب بريزند. او مفهوم سياه و سفيد و قهوه اي و شرق و غرب را به خوبي از ميان برداشت تا تنها چيزي كه باقي مي ماند انسان بما هو انسان باشد. از اين روست كه جهان به داشتن رهبري چون او خواهد باليد. مگر اينكه مسير وي تغيير كند كه به نظر مي رسد اين اتفاق نمي تواند بيفتد چرا که اوباما بیش از اینکه سیاستمدار باشد نویسنده و اندیشمند است و نویسندگان به دلیل درون نگری عمیقی که دارند کمتر اشتباه می کنند. از این روی به نظر می رسد مسیر انسانی او تغییر نخواهد کرد و يا كاش اين اتفاق هيچ وقت نيفتد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#009933&gt;*از لطف دوستانی که کامنت خصوصی گذاشته و احوالم را پرسیده بودند متشکرم. به خاطر اینکه درگیر نوشتن رمان تازه ام هستم این روزها کمتر وبم را بروز می کنم. احوالم همانند همه ی شما اندکی ابری است!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 16:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h-farhangi&amp;postid=155</comments>
<dc:creator>h-farhangi</dc:creator>
<guid>http://h-farhangi.blogfa.com/post-155.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما بيرون زمان ايستاده ايم!</title>
<link>http://h-farhangi.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;در نيست &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;          راه نيست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شب نيست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;             ماه نيست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نه روز و نه آفتاب، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما بيرون زمان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;               ايستاده ايم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با دشنه ي تلخي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                    در گُرده هاي مان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هيچ كس &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;        با هيچ كس سخن نمي گويد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه خاموشي &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;              به هزار زبان در سخن است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در مردگان خويش نظر مي بنديم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                      با طرح خنده ئي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و نوبت خود را انتظار مي كشيم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بي هيچ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خنده ئي! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;*اين روزها با تمامي اميدي كه به رستگاري بشر دارم بي دليل مدام اين شعر شاملو را زمزمه مي كنم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2009 06:23:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h-farhangi&amp;postid=154</comments>
<dc:creator>h-farhangi</dc:creator>
<guid>http://h-farhangi.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با &quot;اعتماد ملي&quot; چه مي كنيم؟</title>
<link>http://h-farhangi.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نياز به مطالعه ي كتب سياسي معاصر نيست، تورق كتبي همانند سياست نامه ، گلستان سعدي، تاريخ بيهقي و ... به حكام و زمامداران براي استمرار حاكميت، اصالت مشروعيت را نشان خواهد داد. هيچ حاكمي نمي تواند بدون مشروعيت و اعتماد ملي حكومت كند. اگر ملتي به درست يا به غلط تصور كند فرادستان نسبت به حقوق آنها بي تفاوت بوده وبا ايجاد وحشت آنها را ساكت نگه مي دارد؛ از آن حكومت تمكين نخواهد كرد. اعتماد ملي تنها يك روزنامه نيست بلكه يك ايده و تفكر است. مبارزه با اين تفكر هزينه هاي بسياري از پي مي آورد. پافشاري در ناديده انگاشتن سلايق و ديدگاه هاي مختلف شايد در كوتاه مدت آثار سويي نداشته باشد اما در بلند مدت پايه هاي اعتقادي قدرتها را از درون همانند موريانه اي مي خورد و پوك مي كند.هيچ سدي نمي تواند مقابل اراده ي بشر بايستد و اين را تاريخ به خوبي نشان داده است. با درك اين مهم ناگزير به شنيدن سخن مخالفان هستيم. پس بهتر است پيش از اينكه دستمان را به خون كسانمان آلوده كنيم آنها را درك كنيم و به اعتقاد و باورشان احترام بگذاريم تا آنها نيز به باورهاي ما احترام بگذارند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شايد بتوان دفتر روزنامه ي اعتماد ملي را به آتش كشيد و نويسندگان و دست اندكاران آن را از ميان برداشت اما هيچ كدام از اين اعمال بر مشروعيت كسي نخواهد افزود كه مرگ اعتماد ملي ، مرگ و نيستي هر حكومتي است! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 15 Aug 2009 10:28:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h-farhangi&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>h-farhangi</dc:creator>
<guid>http://h-farhangi.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه كساني اعترافات را باور مي كنند ء چه كساني باور نمي كنند؟</title>
<link>http://h-farhangi.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;ديويد هيوم مي گويد:&quot; استدلال برده عواطف است و بايد باشد.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; اين سخن آنقدر مهم است كه روانشناسان اجتماعي وجه مهمي از رفتارهاي افراد را بر آن استوار مي سازند و مي دانند كه سر زدن هر عملي سوگيري هاي مختلفي را به همراه دارد كه بخشي از آن سوگيري ها به خاطر عواطف و خلقيات است. افراد در مواجهه با رويدادها نزديكترين ادله را براي معنا كردن آن بر مي گزينند و متناسب با خلق و خوي خود نسبت به مفاهيم داوري مي كنند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اعترافات چهره هاي شاخص اصلاح طلبان عواطف طرفدارانشان را چنان خدشه دار كرده است كه سوگيري نتيجه ي اعترافات را به خيانت طراحان ِ‌ آن متوجه سازند. چهره هاي افسرده ي افراد،‌ علايم بي خوابي يا شكنجه هايي كه بر آنها اعمال شده است ، پراكندگي بحث ها و صراحت در اعتراف دست به دست هم داده اند تا اعتراض اصلاح طلبان و مردم نسبت به نظام فربه تر گردد. افراد هنگام نتيجه گيري به طور خودكار به سويه هاي مثبت حاميان خود تكيه مي كنند و چه بسا بدي آنها را نيز به خوبي بدل مي سازند تا هويت خود را با خطر مواجه نسازند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما همين موضوع در جبهه ي مخالفان نيز ديدني است. آنها نيز همانند موافقان اصلاحات ، سوگيري ذهني خود را متناسب با باورهاي خود تعيين مي كنند و سعي مي كنند خيانت را در چهره ي افراد رديابي بكنند. چيزي كه آنها را با نمونه ي فوق متفاوت مي كند بسياري نمونه ها و يافتارهاي نزديك به واقع است كه نشان مي دهد اعترافات بر اساس عدالت شكل نگرفته است. اين افراد با نمونه هاي بسياري مواجه مي شوند از جمله: عدم حضور وكيل در دادگاه، عدم حضور رسانه هاي آزاد و غير دولتي در دادگاه و عدم ارتباط زندانيان با خانواده هاي خود. با توجه به اينكه محروميت هاي فوق توسط صدا و سيما و ديگر رسانه ها در اختيار طرفداران قرار مي گيرد سوگيري آنها كه پيشتر بر پايه ي عاطفه و خلقيات بوده است دستخوش تغيير مي شود و در نتيجه گيري تزلزل حاصل مي گردد. هر چند اين افراد از الگوي &quot;تاييد خويشتن &quot; بهره مي برند و سعي مي كنند داوري خود را بر عليه معترفين هدايت كنند اما در درون به تضاد عميقي مي رسند. افرادي كه با چهره هايي همانند ابطحي آشنا بوده اند با ديدن چهره ي نحيف و درمانده او اصل شكنجه شدن او را حقيقي قلمداد مي كنند و موضوعات از اين دست داوري افراد را به سمت مظلوميت آنها سوق مي دهد. براي همين به نظر مي رسد استفاده از چهره هاي سرشناس براي اعتراف مقبولیت و مشروعیت نظام را به خطر مي اندازد و عاطفه ي مردم را خدشه دار مي كند و سمت و سوي مسير را ناهموارتر مي كند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با نگاهي اجمالي به مبحث فوق بازنده ي اين بازي خطرناك مشخص مي شود. آيا وقت آن نرسيده كه از عقلانيت ياري بخواهيم و آن را بر صدر بنشانيم تا بيش از اين دامنمان آلوده ي نشود؟  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Aug 2009 08:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h-farhangi&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>h-farhangi</dc:creator>
<guid>http://h-farhangi.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به ياد محسن روح الاميني و برادرش كه توان گريستن ندارد</title>
<link>http://h-farhangi.blogfa.com/post-151.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 502px; HEIGHT: 402px&quot; height=420 alt=گل hspace=0 src=&quot;http://www.dezfoul.net/~mandegar/j9c7c2.jpg&quot; width=523 align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هميشه خيلي آسان گريه مي كردم و نمي توانستم مرداني را كه از گريه كردن هراسانند درك كنم. اين روزها آسان تر از هميشه گريه مي كنم؛ طوري كه وقتي با دوستي حرف مي زنم يك مرتبه ابري مي شوم و صدايم تغيير مي كند و خودم را به سختي كنترل مي كنم. اين روزها بسيار دل نازك شده ام !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نه اينكه دلم براي كساني كه جانشان را از دست داده اند ريش شود و اشك از چشمانم سرازير شود بلكه به ياد هر چيز بد، هر چيز خوب و هر چيزي كه مي توانست خوب باشد و نيست گريه مي كنم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به ياد كساني كه مي توانستند قاتل نباشند و لذت انسان بودن و لذت درك تفاوت هاي انساني و لذت درك صداي معجزه آساي موسيقي و ترنم واژگان يك كتاب را بچشند و نچشيده اند؛ مي گريم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به ياد همكار ِ‌ تنها و مغمومم – محمد روح الاميني – كه حتي بر سر جنازه ي برادرش هم نمي تواند گريه كند؛ مي گريم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به ياد بغض هاي فروخورده ي او كه از مدافعان پر و پا قرص دكتر احمدي نژاد است و حالا جان از دست رفته ي برادرش را مي بيند و مجبور مي شود خود را دو پاره كند؛ پاره اي كه اعتقادش بر روي آن نشسته است و پايه ي ديگر كه دل و جانش.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لحظه ي دهشتناك و جانكاهي است. به مظلوميت او گريه مي كنم و به معصوميت تن به خاك نشسته ي برادرش كه همانند هزاران جوان به خيابان ها رفته بود تا يگانگي ملت بزرگ را فرياد بزند و به اسلحه داران بگويد: ما از يك تباريم ؛ تنها نگاهمان به هستي متفاوت است. بياييد اين تفاوت ها را درك كنيم و بستاييم ؛ چنان كه من با ريش انبوهم در كنار دوستان آراسته و بدون ريشم آ‍زادي را فرياد مي زنم. ما انسانيم با وسعت نگاهمان به جهان كه خود جهانيم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي گريم به ياد اتفاق مباركي كه مي افتد و ما را كنار هم مي نشاند تا بدانيم با هم دشمن نيستيم، هيچ وقت دشمن نبوده ايم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به ياد بد فهمي هاي ساليان دراز و به ياد دل شكستن و بار خود بردن و يار هم نبودن ها گريه مي كنم و به ياد اميدي كه در جان و دل ايرانيان شكوفه  مي زند و زود ، خيلي زود درخت تنومندي قد مي كشد تا همه زير سايه ي آن بتوانيم بياساييم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و آن روز جاي همه ي شهدا خالي خواهد بود. جاي نداي عزيز، سهراب نازنين و محسن مظلوم و هزاران هزار ديگر كه از روز ازل تا ابد براي آزادي جان هديه خواهند داد!  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Jul 2009 08:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h-farhangi&amp;postid=151</comments>
<dc:creator>h-farhangi</dc:creator>
<guid>http://h-farhangi.blogfa.com/post-151.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> كافه پيانو و احمدي نژاد</title>
<link>http://h-farhangi.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;امروز در كتابفروشي ثالث از دوستي شنيدم كه نويسنده ي رمان &quot;كافه پيانو&quot; از احمدي نژاد دفاع كرده است. هر چند كه انتخابات تمام شده و حساسيت نسبت به دفاع افراد از كانديداها كمرنگ شده است اما هنوز برايم قابل پذيرش نبود كه فرد سكولاري (به گفته ي خود فرهاد جعفري ) بتواند از احمدي نژاد دفاع كند. براي همين به محض اينكه به خانه رسيدم سايت او را ديدم و دلايلش را به دقت مرور كردم و حيران ماندم كه چگونه شكنندگي آنها را متوجه نشده است. البته علي رغم كاركرد تبليغاتي دفاع متفاوت؛ تقبل هزينه ي احتمالي در ميان جامعه ي روشنفكري جسارتي مي طلبد كه ايشان داشته اند و براي همين پيش از ورود به اصل مطلب اين جسارت را تحسين مي كنم و به سود سرشار اين جسارت نيز كه عايد نويسنده خواهد كرد در پايان اشاره خواهم نمود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نخست مواضع خودم را نسبت به هر انتخاباتي روشن بكنم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1-     هر كسي حق دفاع از هر كانديداي را دارد و هيچ كس نمي تواند اين حق را سلب كند. لذا به انتخاب فرهاد جعفري احترام مي گذارم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2-     تا دو سال پيش كه فرهاد جعفري ناشناخته بود و تنها براي خودش، خانواده و دوستانش مطرح بود، توسط آنها نقد مي شد اما به محض اينكه &quot;كافه پيانو&quot; را نوشت و به جامعه ي نويسندگان پيوست و خانواده خود را وسعت بخشيد حالا مي تواند توسط همه ي كساني كه كتابش را خوانده اند نقد شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3-     مطرح كردن موازين مورد پذيرش من تنها قرار دادن استدلالي در مقابله با استدلال ايشان است و براي اينكه ايشان را با خود همراه كنم هيچ حقي بر خود روا نمي دارم كه اين روش عين ديكتاتوريست اما اگر استدلال ايشان را بپذيرم بدون هيچ تعصبي با وي همراه خواهم شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كثرت مطالب فرهاد جعفري و غفلت بنده در مدتي كه ايشان درباره ي سياست مي نوشته اند موجب مي شود تنها به پاره اي از دلايل ايشان اشاره كنم و بگذرم و حضرتشان را در جايگاه مخالف تحسين كنم كه الحق انرژي بسياري صرف همسو كردن مخالفانشان كرده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مطالبي كه از نوشته هاي ايشان دستگيرم شد عبارت بودند از اينكه احمدي نژاد به دلايلي كه بر نمي شمرم دشمني بسياري را متوجه خود كرده است – ايشان مورد قبول ملت هستند اما گروه هايي كه منافع خود را در خطر مي بينند سعي در فريب مردم دارند - روحانيت با ايشان مشكل دارد- دنياي غرب به دليل اينكه منافع خود را در خطر مي بينند تمايلي به رياست جمهوري ايشان نشان نمي دهند – مشكلات دولتهاي پيشين بر گرده ي احمدي نژاد است و گرفتن دختر و پسرها و معضلاتي از اين دست در دهه هاي پيش رخ مي داده است-  بدترین راست، از بهترین چپ؛ بارها بهتر است و ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ايشان همچنان از ادب و نزاكت احمدي نژاد سخن به ميان مي آورد و تصور مي كند كه ابر و باد و مه و خورشيد و فلك دست به دست هم داده اند كه پيشاني ايشان را به زمين بزنند و احمدي نژاد به تنهايي در مقابل توطئه هاي بسيار مي ايستد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به يقين اگر نويسنده براي گفته هاي خود دلايل محكمي مي آورد بنده نيز با وي همفكري مي كردم اما هر چه در نوشته هايش دلايل را سنجيدم كمتر يافتمشان. به فرض-  آزاد كردن ركسانا صابري هر اندازه كه از نظر جعفري دليل بر رافت و مهرباني و بزرگي احمدي نژاد است براي من دليل بر سياسي كاري ايشان و گروگان گرفتن انسان ها براي رسيدن به اهداف سياسي اشان است. مصاديقي از اين دست بسيار است كه مردم به خوبي آنها را ديده اند و نياز به توضيح ندارد و براي همين بدان ها اشاره نمي كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; اما من نيز به عنوان نويسنده اي كه ده عنوان رمان و مجموعه ي داستان به كتابخانه ي دوستداران ادبيات اضافه كرده ام نگاه خودم را به احمدي نژاد مي نويسم و اميدوارم در داوري خود اشتباه كرده باشم و آنقدرها كه خيال مي كنم جامعه به طرف قهقرا پيش نرود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نخست بايد بدين مهم بپردازم كه من و هنرمنداني بسياري كه مي شناسمشان عقد اخوتي با موسوي يا خاتمي نبسته ايم و اگر از آنها دفاع مي كنيم به دليل نگاه وسيع آن ها نسبت به حكومت است. دو سال پيش مطلبي نوشته ام تحت عنوان &quot;&lt;A href=&quot;http://h-farhangi.blogfa.com/post-51.aspx&quot;&gt;تقديري مايوسانه از آقاي رئيس جمهور&lt;/A&gt;&quot; كه همانجا آرزو كرده ام كه ايشان در اداره ي كشور موفق باشند تا بنده با صداي بلند به پيروزيشان اذعان كنم كه متاسفانه اين اتفاق نيفتاد. غرض اينكه نه تنها با شخص ايشان دشمني ندارم بلكه به دليل نزديكي به فرهنگ مردمانم مي توانم دوستش نيز داشته باشم و اگر دوستش نمي دارم دلايلي دارم كه بدانها اشاره مي كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چرا احمدي نژاد دشمن زياد دارد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر اين سوال را به ميدان سياستمداران بكشيم به يقين طرفداران ايشان از جمله آقاي جعفري نفع فردي آنها را پيش خواهد كشيد اما من سوال را به جانب خودم و همفكرانم مي كشم. دلايل من بسيار ملموس و ساده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;B&gt;الف:&lt;/B&gt; تصور مي كنم ايشان به ملت دروغ گفتند. در انتخابات دوره ي نهم رياست جمهوري با دو شعار عمده خود را به مردم معرفي كرد يك اينكه پول نفت را سر سفره ها بياورد و دو اينكه مافياي نفت را به ملت معرفي كند. در مدت چهار سال با هنگفت درآمدهاي نفتي نه تنها پول نفت سر سفره ها نيامد بلكه سفره ها كوچكتر نيز شد و دو اينكه نه تنها مافياي نفت و مفاسد اقتصادي شناسانده نشد بلكه كساني به سمت هاي مهم كشور گمارده شدند كه شبه ي آلودگيشان در افواه مردم افتاده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;ب &lt;/B&gt;: به شعور مردم توهين شد. نسبت به تخلف كساني چشم پوشي كرد و از آنها دفاع كرد كه مردم نسبت بدانها بدبين بودند. دروغ گفتن كردان به مجلس نمونه اي از آن بود و دفاع عجيب رئيس جمهور از ايشان. حتي اگر نمايندگان مردم در تشخيص خود اشتباه مي كردند بايد مورد حرمت رئيس جمهور واقع مي شدند و هزينه را آنقدر بالا نمي برند كه هم مردم و هم حكومت تاوان آن را بپردازند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;ج &lt;/B&gt;: دين مردم كه دورترين و دست نايافته ترين آمال آنها در آنجا طلوع مي كند به سخره گرفته شد. سخنان ايشان را با آيت الله جوادي آملي فراموش نخواهيم كرد. انسان ها آرزوهاي دست نايافته ي خود را در دور دست ترين خانه پنهان مي كنند كه اميد بدان موجب حركتشان باشد. ايشان به آساني دين مردم را به بازي گرفتند چندان كه هنوز هم در حكم رحيم مشائي ، ظهور امام عصر را مطرح مي كند تا از اين طريق خانه ي آرزوهاي دور و دراز مردم را ويران سازد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;د:&lt;/B&gt; هر چند شما به با ادب بودن ايشان پاي مي فشريد و مي نويسيد تا به حال نشنيده ايد در حق مردم بي ادبانه سخن گفته باشد اما من دفعات بسيار تحقير مردم را در زبان ايشان جاري ديده ام. مگر خطاب كردن بزغاله به روشنفكران تحقير اندكي است كه شما در جلسه ي مناظره سرخوشانه از آن مي گذريد و مي گويد بجز اين يك مورد ، ديگر سراغ ندارم .اما من باز هم سراغ دارم. سخنان ايشان را در ميان مردم قزوين – در ميان فرمانداران - خس و خاشاك خواندن مخالفان.... فراموش نكرده ام. ( وقتي رئيس اول كشور روشنفكران آن جامعه را بزغاله خطاب كند يعني پايه هاي فرهنگ آن جامعه را نشانه رفته است و همين حرف به تنهايي مي تواند عدم صلاحيت وي را در سمت مهم رياست جمهوري به رخ بكشد.) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;ه :&lt;/B&gt; ايشان فاقد سعه ي صدر است. گذشته از آنكه روزنامه ي منتقدين خود را به راحتي مي بندد و امكان سخن گفتن را از آنها مي گيرد ، بعد از پيروزي اعتراضات مدني را برنتافته و با تير و چماق به استقبال معترضين مي رود. چرا فردي كه به پشتواني ميليوني خود مطمئن است امكان اعتراض را از گروهي اندك مي گيرد و جامعه را دچار بحران مي كند؟ آيا مهرورزي شعار ايشان نيست؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه اينكه هنرمندان و فرهيختگان جامعه بدون دلبستگي به حزب و جناحي تصور كردند كه در مدت رياست جمهوري ايشان نه بر عزت ايرانيان افزوده شد – نه از فقر مردمان كاسته شد – نه در سازندگي كشور اتفاق مهمي افتاد و نه به گفته خودشان مخالفان و موافقان بر صدر نشستند و نه مهر بر سينه ها گل كرد و روييد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آيا مطرح كردن مطالب فوق اشتباه است. اگر اشتباه بودن آنها را با استدلال و ادله اثبات كنيد به يقين دستتان را خواهم بوسيد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; آقاي جعفري در بخشي از نوشته ي خود تاريخ معاصر را دو قسمت مي كند يكي پيش از فتواي حضرت امام در مورد سلمان رشدي و ديگري بعد از فتوا – كه نياز به واكاوي دارد كه در حوصله ي اين مقال نيست و بايد جداگانه در مورد آن نوشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با توجه به اينكه از كل نوشته هاي ايشان چنين برداشت مي كنم كه مي خواسته كار تبليغي بكند كه موفق عمل كرده است در پايان پرداختن به مواردي را لازم مي دانم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برادر ارجمندم آقاي جعفري چاپ كل كتابهاي نويسندگاني از جمله بنده ي كوچكترين بدون ارزشگذاري آثار به تيراژ يك كتاب شما نمي رسد و همين موضوع مي تواند موفقيت شما را در شناساندن خود و اثرتان نشان دهد. اما دست آويز قرار دادن سرنوشت يك ملت براي مطرح كردن خود كاري ناپسند است. اميدوارم كه داوري من كه برگرفته از نوشته هايتان است غلط باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در پايان خدمت شريفتان عرض كنم كه شما برنده ي اين ميدان هستيد. هر چند كه در سايت خود اشاره كرده ايد كه به دليل تصميمي بدين بزرگي بايد همانند احمدي نژاد هزينه ي هنگفتي پرداخت كرد و حتي دوستان را از دست داد اما بنده پيش بيني مي كنم كه حداقل از نظر مالي وموقعيت سياسي روزهاي خوبي در پيش خواهيد داشت و كتابهايتان تيراژهاي زيادي خواهد گرفت. چون در اين مملكت مهم نيست چه كتابي نوشته مي شود مهم آن است كه چه كسي آن را بنويسد و مورد حمايت چه كساني واقع شود. حتي احتمال اينكه به زودي موقعيت كاريتان  تغيير كند زياد است و اميدوارم در هر جايگاهي كه هستيد بتوانيد انديشمندانه وضعيت را بسنجيد و براي خوانندگان خود راهكاري ارائه  دهيد كه بوي صداقت از آن به مشامشان برسند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;پرداختن به ضعف دولت هاي پيشين در اين مقال نمي گنجد و بنده نيز بدين باور هستم كه در طول سه دهه ستم هاي بسياري در حق مردم روا داشته اند اما كسي كه به اشتباه خود پي برده و جانب مردم را نگه دارد بايد پذيرفته شود و گرنه بدون پذيرش خطا و امكان تغيير جهان جاي وحشتناكي خواهد شد. 
&lt;LI&gt;پيوستن افرادي چون فرهاد جعفري به بدنه ي نظام به نفع دولت و ملت است. چرا كه دولت از طرفداري افرادي متخصص بهره مي برد و ملت در سخنان آنها دنبال ادله مي گرد و هراسي از تير و چماق به دل راه نمي دهد. 
&lt;LI&gt;چون بعد از انتخابات همانند بسياري عاري از نشاطم ، مطلبم را با كم حوصلگي و خستگي نوشتم، از محضر خوانندگان خوب وبلاگم پوزش مي طلبم. 
&lt;LI&gt;امروزه پرداختن به بحث هايي از اين دست موجب رشد فكري مردم خواهد شد لذا فضاي مجازي بهترين امكان جهت ابراز دلايل موافقت و مخالفت با دولت است. اميدوارم همگان بتوانيم از اين فرصت بهترين بهره را ببريم. 
&lt;LI&gt; بدترين خصلت ايرانيان هراس از عقب نشيني است. اگر استدلالي را پذيرفتيم با شجاعت آن را ابراز بكنيم. بنده سالهاست بر اين مهم پاي مي فشارم. پذيرش استدلال ديگران نه تنها از ارزش ما نمي كاهد بلكه بدان مي افزايد. اميدوارم شاهد دلايلي محكم و منطقي باشم.&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Jul 2009 13:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h-farhangi&amp;postid=150</comments>
<dc:creator>h-farhangi</dc:creator>
<guid>http://h-farhangi.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
